محل تبلیغات شما

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
 ***
شباهت اقدام ِ همسر خاقان (پدر زن بهرام چوبینه) در قتل بهرام چوبینه*۱ به دست قلون*۲، امین و مزدور ِ خراد برزین*۳ با توطئه ی همسر ناصرالدین شاه و سوء استفاده از مُهر ِ ناصرالدین شاه ِ خفته در قتل امیرکبیر.
***
خراد برزین، قلون پوستین پوش را با وعده ی نان و بره و رخت و بخت، خام میکند:
 به تنگی دل اندر قلون را بخواند / بران نامور جایگاهش نشاند -
بدو گفت روزی که کس در جهان / ندارد دلی کش نباشد نهان -
تو نان جو و ارزن و پوستین / فراوان به جستی ز هردر به چین -
کنون خوردنیهات نان و بره / همان پوششت جامه های سره -

خراد برزین قلون را با نقشه ی کشتن بهرام چوبینه به مرو میفرستد:
   یکی کار دارم تو را بیمناک / اگرتخت یابی اگر تیره خاک -
ستانم یکی مهر خاقان چین / چنان رو که اندر نوردی زمین -
به نزدیک بهرام باید شدن / به مرو ت فراوان بباید بدن -

 بپوشی همان پوستین سیاه / یکی کارد بستان و بنورد راه -
چنین گوی کز دخت خاقان پیام /  رسانم برین مهتر شادکام -
همان کارد در آستین / همیدار تا خواندت یک تنه -
چو نزدیک چوبینه آیی فراز / چنین گوی کان دختر سرفراز -
مرا گفت چون راز گویی بگوش / سخنها ز بیگانه مردم بپوش -
چو گوید چه رازست با من بگوی / تو بشتاب و نزدیک بهرام پوی -
بزن کارد و نافش سراسر بدر / وزان پس بجه*۴ گر بیابی گذر -

گر ایدون که یابی زکشتن رها / جهان را خریدی و دادی بها -
تو را شاه پرویز شهری دهد / همان از جهان نیز بهری دهد -
 
چنین گفت با مرد دانا، قلون / که اکنون بباید یکی رهنمون -

چو بشنید خراد برزین دوید / ازان خانه تا پیش خاتون رسید -
بدو گفت کامد گه آرزوی / بگویم تو را ای زن نیک خوی -

خراد برزین برای پیشبرد طرحش، نقش ِ مُهر خاقان را از خاتون می طلبد:
یکی مهر بستان ز خاقان مرا / چنان دان که بخشیده ای جان مرا -

 خاتون نقش مهر خاقان خفته ی مست را بر گِل می نشاند:
بدو گفت خاتون که خفتست مست / مگر گِل نهم از نگینش بدست -
ز خراد برزین گِل مهر خواست / به بالین مست آمد از حجره راست -
گل اندر زمان بر نگینش نهاد / بیامد بران مرد جوینده داد -

 قلون بستد آن مهر و تازان چو غرو / بیامد ز شهر کشان تا به مرو -

قلون از دربان، رخصت ورود به بارگاه بهرام چوبینه می خواهد:
 من از دخت خاقان، فرستاده ام / نه جنگی کسی ام نه آزاده ام -
گر آگه کنی تا رسانم پیام / بدین تاجور مهتر نیک نام-

دربان، بهرام چوبینه را از آمدن قلون آگاه میسازد:
چنین گفت کامد یکی بدنشان / فرستاده و پوستینی کشان -
همی گوید از دخت خاقان پیام / رسانم بدین مهتر شادکام-
چنین گفت بهرام کورا بگوی / که هم زان در خانه بنمای روی -
بیامد قلون تا به نزدیک در / بکاف در خانه بنهاد سر -
چو دیدش یکی پیر بد سست و زار / بدو گفت گرنامه داری بیار -
قلون گفت شاها پیامست و بس / نخواهم که گویم سخن پیش کس -
ورا گفت زود اندر آی و بگوی / بگوشم نهانی بهانه مجوی -
قلون رفت با کارد در آستی / پدیدار شد کژی و کاستی -

همی رفت تا راز گوید بگوش / بزد دشنه وز خانه بر شد خروش -
چو بهرام گفت آه، مردم ز راه / برفتند پویان به نزدیک شاه -

پ ن:
*۱  بهرام چوبینه، سردار ایرانی به وقت هرمزد چهارم( هرمزد نوشیروان)،

بهرام چوبینه، رقیب خسرو پرویز در جانشینی هرمزد نوشیروان:
 بنه بر نهاد و سپه بر نشست/به پیکار خسرو میان را ببست -
سپاهی بکردار کوه روان/همی راند گستاخ تا نهروان -
چو آگاه شد خسرو از کار اوی/غمی گشت زان تیز بازار اوی -  

بهرام چوبینه، پور ِ گشسب:
اگر نیز بهرام پور گشسب / بر آن خاک درگاه بگذارد اسب -
سخن آوری جلد و بینی بزرگ/سیه چرده و تند گوی و سترگ -
جهانجوی چوبینه دارد لقب/هم از پهلوانانش باشد نسب -  
 ز بهرام ِ بهرام، پور گشسب/سواری سرافراز و پیچنده اسب - 
سپهبد چو بهرام بهرام بود/که در جنگ جستن ورا نام بود -
من از تخمه ی نامور آرشم/چو جنگ آورم آتش سرکشم -
نبیره ی جهانجوی گرگین منم/هم آن آتش تیز برزین منم - 

بهرام چوبینه، دارنده درفش رستم زال از دست هرمزد نوشیروان:
بیاورد پس شهریار آن درفش / که بد پیکرش اژدهافش بنفش -
که در پیش رستم بدی روز جنگ / سبک شاه ایران گرفت آن به چنگ -
چو ببسود خندان ببهرام داد / فراوان برو آفرین کرد یاد -
به بهرام گفت آنک جدان من / همی خواندندش سر انجمن -
کجا نام او رستم پهلوان / جهانگیر و پیروز و روشن روان -

درفش ویست اینک داری بدست / که پیروزی بادی وخسروپرست -
گمانم که تو رستم دیگری / به مردی و گردی و فرمانبری -
برو آفرین کرد پس پهلوان / که پیروزگر باش و روشن روان -
ز میدان بیامد بجای نشست / سپهبد درفش تهمتن بدست -

بهرام چوبینه، برادر گردیه:  
پس پرده ی نامور پهلوان / یکی خواهرش بود روشن روان -
خردمند را گردیه نام بود/ دلارام و انجام بهرام بود -

بهرام چوبینه، داماد خاقان:
کنون گر بخواهی زمن دخترم/سپارم به تو لشکر و کشورم -
به بهرام داد آن زمان دخترش/به فرمان او شد همه کشورش -

 

خاقان پس از آگاهی از ترور بهرام چوبینه  با توطئه و اتحاد همسرش با خراد برزین، دو پسر قلون، عامل ترور، را در آتش می اندازد:
قلون را به توران دو فرزند بود / ز هر گونهیی خویش و پیوند بود -
چو دانسته شد آتشی بر فروخت / سرای و همه بر زن او بسوخت -
دو فرزند او را بر آتش نهاد / همه چیز او را به تاراج داد -
ازان پس چو نوبت به خاتون رسید / ز پرده به گیسوش بیرون کشید -
به ایوان کشید آن همه گنج اوی / نکرد ایچ یاد از در رنج اوی -
فرستاد هرسو هیونان مست / نیامدش خراد بر زین بدست -
همه هرچ در چین و را بنده بود / به پوشیدشان جامههای کبود -
بیک چند با سوک بهرام بود / که خاقان ازان کار بدنام بود -

بهرام چوبینه، قاتل ساوه،  شاه خزر و پسرش فغفور که از مرز هری، به سپاه هرمزد نوشیروان حمله کردند:
 ساوه شاه بیامد ز راه هری ساوه شاه/ابا پیل و با و گنج و سپاه -
گر از لشکر ساوه گیری شمار/برو چار صد بار بشمر هزار -
ز دشت هری تا در مرو رود/سپه بود آکنده چون تار و پود - 


بهرام چوبینه، همان بهرام یل ست:
 جهاندیدگان را همه پیش خواند / بگفت آنک بهرام یل را رسید -

بهرام چوبینه، کشته به دست قلون، فرستاده مقاتوره، به بهانه دادن پیام دختر خاقان به بهرام. قلون، به خواست و خیانت ِ خراد برزین، به تدبیر خاتون، با نامه ای ساختگی از خاقان، با کاردی در آستین، نزد بهرام چوبینه رفت و او را بکشت:
ورا گفت زود اندر آی و بگوی/بگوشم نهانی، بهانه مجوی -
قلون رفت با کارد در آستی/پدیدار شد کژی و کاستی -
همی رفت تا راز گوید بگوش/بزد دشنه وز خانه بر شد خروش -
چو بهرام گفت آه مردم ز راه/برفتند پویان به نزدیک شاه -  
دهن بر بنا گوش خواهر نهاد/دو چشمش پر از خون شد و جان بداد -

 

*۲ قلون، مردی نحیف و زشت رو از خویشان و فرستاده ی مقاتوره، که به بهانه دادن پیام دختر خاقان، به تدبیر خرادبرزین، با خنجر به قلب بهرام چوبینه زد و او را کشت:
یکی ترک بد پیر نامش قلون / که ترکان ورا داشتندی زبون -
همه پوستین بود پیراهنش/ ز کشک و ز ارزن بدی خوردنش - 

سرانجام قلون قاتل و خاتون خدعه گر:
قلون را به توران دو فرزند بود / ز هر گونه یی خویش و پیوند بود -
دو فرزند او را بر آتش نهاد / همه چیز او را به تاراج داد -
ازان پس چو نوبت به خاتون رسید / ز پرده به گیسوش بیرون کشید - 


*۳ خراد برزین، معاصر هرمزد نوشیروان، بهرام چوبینه و خسرو پرویز. خراد برزین، مباشر بهرام چوبینه در ضدیت با هرمزد نوشیروان و خسرو پرویز. زمانی که بهرام چوبینه با یارانش و خراد برزین که رفیق نیمه راه ست، از خدمت به هرمزد نوشیروان سر میتابند. خراد برزین، یاران بهرام چوبینه را گمراه و متزل میکند. بهرام به او میگوید در همراهی و یاری تو اجباری نیست. خراد برزین هم ناجوانمردانه یاران را ترک و به هرمزد نوشیروان می پیوندد. و در خدمت خسرو پرویز قرار میگیرد.  


*۴ بِجِه، جهش کن.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی