محل تبلیغات شما

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

*** 

رد یابی ابریق، پیاله، رند، خرابات، سبو، باده و جام در شاهنامه ی فردوسی.

***

 در سرتا سر شاهنامه، هیچ نشانی از ابریق، پیاله، رند و خرابات نیست. 

سبو، سه بار در شاهنامه قید شده. البته با عنوان کوزه ی آب و بدون بار کلامی ِ (ظرف شراب). 

1- چو خواهی که پیدا کنی گفت ‌وگوی/بباید زدن سنگ را بر سبوی - 

داستان سیاوش 


 2- دو خواهرش رفتند ز ایوان به کوی/غریوان و بر کفت ها بر سبوی - 

داستان هفتخوان اسفندیار


 3- زنی دید بر کتف او بر سبوی/ز بهرام خسرو بپوشید روی -

پادشاهی بهرام گور 


 باده، مشترک در آثار "عرفانی و صوفیانه" و آثار "حماسی وپهلوانی". 


باده، در شاهنامه، بسیار دیده می شود. به مناسبت ها و بهانه های گونا گون. 


در مجالس دیدار

همه بادهٔ خسروانی بدست/همه پهلوانان خسروپرست -

می اندر قدح چون عقیق یمن/بپیش اندرون لاله و نسترن -


در پیشواز

سران با فرامرز و با پیلتن/همی باده خوردند بر یاسمن -

غریونده نای و خروشنده چنگ/بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ -  


در بدرقه

من اینک به رفتن کمر بسته‌ام/عنان با عنان تو پیوسته‌ام -

سه روز اندرین گلشن زرنگار/بباشیم و ز باده سازیم کار -

ابا باده و رود و گردان به هم/بدان تا کند بر دل اندیشه کم -


در بدرود

برفتند با رود و رامشگران/بباده نشستند یکسر سران -

نشستند شادان دل آن شب بهم/به باده بشستند جان را ز غم -


 در بزرگداشت و ستایش

سر جنگجویان به خوردن نشست/پرستنده شد جام باده به دست -

گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ/بیامد سوی خان آذرگشسپ -

جهان‌آفرین را ستایش گرفت/به آتشکده در نیایش گرفت -


 پیش از نبرد

تن خویش را نیز مستای هیچ/به ایوان شو و کار فردا بسیچ -

ببینی که من در صف کارزار/چنانم چو با باده و میگسار -


پس از پیروزی

سر جنگجویان به خوردن نشست/پرستنده شد جام باده به دست -

چو از خوان سالار برخاستند/نشستنگه می بیاراستند - 

همه دشت پر باده و نای بود/به هر کنج صد مجلس آرای بود -

به زاولستان از کران تا کران/نشسته به هر جای رامشگران -


"باده"، درشاهنامه، همیشه همپای باده گساری ِ"مستانه"، خنیاگری ِ "طربناک" و رامشگری ِ "نشاط انگیز" بوده. 

"باده"، همواره هـمراه بـوده ست بـا، رود، بـربـط و چـنگ نـوازی.

"باده"، همواره هـمراه بـوده ست بـا، از خـود فـرا تـر رفـتـن ِ مـتهـورانه، مــیدان گـزیدن ِ "جـسورانه"، حـریف طلـبیـدن ِ "گستاخانه"، با زخم رسانیدن ِ "عیان و آشکار"، به " تن پیل وار" دشمن ِ آب و خاک » و با ابزار " مادی" گرز، شمشیر، سنان، تیر و کمان.


در عرفان نیز "باده"، بسیار دیده می شود و به مناسبت ها و بهانه های گوناگون.


"باده" و دنیا گریزی

ما گوشه نشینان خرابات الستیم/تا بوی میی هست در این میکده مستیم -

دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم/رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم -

رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم/چیزی بجز از باده و ساغر نشناسیم -

وحشی بافقی»  - 


من، غلام ِ رندی، کو، چون به باده بنشیند/از خود و تو و من او جمله بی‌خبر خیزد -

اوحدی» 


که رندان آزاده را در نکاح/نباشد بجز دختر رز، مباح -

بیا ساقیا! باده در جام کن!/به رندان لب تشنه انعام کن -

جامی» 


"باده" و انفعال

گر همچو من افتادهٔ این دام شوی/ای بس که خراب باده و جام شوی -

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم/با ما منشین اگر نه بدنام شوی -

حافظ» 

 

"باده"، در آثار عرفانی، همیشه همپای غمگساری ِ"محزون"، تغزل ِ"شاعر"، فغان ِ "زار" و ناله ی ِ "شبگیر" بوده ست.

" باده"، همواره همراه بوده ست، با دف و نی، چنگ و چغانه، در خود فرو خزیدن ِ"عزلت گزینانه"، گریز از میدان رزم "منفعلانه".


و در نهایت، "باده"، آلت حرب ِ چنگ و زخـمه زدن ِ  روح ِ  سرکش و زیرک ِ  رند ِ  یک لا قبای حافظ، بر رخ و تار و پود روح ِ " پوسـیده، ریا پـیشه و مـکار" شیخ و شاب و صـوفی و عـابد و محتسب. با ابزار "معنایی" استعاره و ایما، حدیث و اشاره.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی