محل تبلیغات شما

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
هرمزد، نیاز ِ آگاهی از تاریخ را همسنگ "نیاز ِ حیاتی" به نان و آب و بهداشت خود در زندان ِ خسرو پرویز میداند:
چو پنهان شد آن چادر آبنوس / بگوش آمد از دور بانگ خروش -
جهانگیر(خسرو پرویز) شد تا بنزد پدر(هرمزد) / نهانش پر از درد و خسته جگر -
چو دیدش بنالید و بردش نماز / همی‌ بود پیشش زمانی دراز -
بدو گفت کای شاه نابختیار / ز نوشین روان در جهان یادگار -
تو دانی که گر بودمی پشت تو / به سوزن نخَستی سر انگشت تو -
نگر تا چه فرمایی اکنون مرا / غم آمد تو را دل پر از خون مرا -
گر ایدون که فرمان دهی بر درت / یکی بنده‌ام پاسبان سرت -
نجویم کلاه و نخواهم سپاه / ببرم سر خویش در پیش شاه -

هرمزد به خسرو پرویز:
روزهای سخت زندان، گذراست. مرا "درد و سختی"، بیخبری از تاریخ(نامه ی شهریاران) ست:
 بدو گفت هر مزد ای پرخرد / همین روز سختی ز من بگذرد -
مرا نزد تو آرزو بَد* سه چیز / برین بر فزونی نخواهیم نیز -

۱، هر بامدادن، نیوشای آواز تو باشم و شاد شوم:
یکی آنک شبگیر هر بامداد / کنی گوش ما را به آواز شاد -

۲، داننده مردی(تاریخدان)، که با دفتری از تاریخ ِ جنگها و شهریاران ِ پیشین، آگاهم سازد:
 و دیگر، سواری ز گردنکشان / که از رزم دیرینه دارد نشان -
بر من فرستی که از کارزار / سخن گوید و کرده باشد شکار -
"دگر آنک داننده مرد کهن / که از شهریاران گزارد سخن" -

"درد و سختی" ِ  زندان ِ  هرمزد نا آگاهی از تاریخ ست:
نوشته یکی دفتر آرد مرا / بدان درد و سختی سرآرد مرا -

۳، مرگ ِ بندوی و گستهم، تا روی جهان را به چشم نبینند:
سیم آرزوی آنک خال** تو اند / پرستنده و ناهمال تو اند -
نبینند زین پس جهان را بچشم / بریشان برانی برین سوک خشم -
.
پ ن:
*، بَد، باشد - بُد، بود
**، خال، خالو، هالو، دایی، مراد بندوی و گستهم دایی های خسرو پرویز ند.  
 گستهم یا (بسطام):
چنین داد پاسخ که بستام نام/گوی بر منش باشد و شادکام -
برآشفت خسرو به بستام گفت/که با من سخن برگشا از نهفت -
 تو را مادرت نام گستهم کرد/تو گویی که بستامم اندر نبرد -

گستهم یا بسطام، برادر بندوی:
چنین گفت گستهم کای شهریار/برانم که آن مرد ابلق سوار-
 برادرم بندوی کنداورست/همان یارش از لشکری دیگرست -
 
گستهم یا بسطام، همسر گردیه و کشته به دست گردیه:
چو گستهم و بندوی را کرد بند/به زندان فرستاد نا سودمند -
کجا هر دو خالان خسرو بدند/ به مردانگی در جهان نو بدند -
ازان پس چنین گفت با رهنما/که او را هم اکنون ببر، دست و پا -
 بریدند هم در زمان او بمرد/ پر از خون روانش به خسرو سپرد -

گستهم و بندوی، قاتلین هرمزد ِ نوشیروان. گستهم یا بسطام، از طرفداران مزدک که با بندوی (برادرش) ، بعد از فرار خسرو پرویز، هرمزد نوشیروان را کور کردند:
چو او برگذشت این دو بیدادگر/ازو بازگشتند پر کینه سر-
ز راه اندر ایوان شاه آمدند/پر از رنج و دل پرگناه آمدند-
ز در چون رسیدند نزدیک تخت/زهی از کمان باز کردند سخت-
فگندند ناگاه در گردنش/بیاویختند آن گرامی تنش-
شد آن تاج و آن تخت شاهنشهان/توگفتی که هرمز نبد درجهان- 


بندوی، دایی خسرو پرویز:
به لشکرگهش یار بندوی بود/که بندوی، خال جهانجوی بود -
تو گفتی نه از خواهرش زاده بود/نه از بهر او تن به خون داده بود -
  بهادر امیرعضدی


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی