محل تبلیغات شما

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

گستره ی دید و عمقِ نگرشِ فردوسی، دُگم و تحجّرِ خودی و غیر خودی، ایرانی و انیرانی را بر نمی تابد. حکیم فردوسی، "قابلیت ها و توانمندی های همگان" را منصفانه و بی غرضانه، یکسان به رخ می کشد.

 بخش نخست  

*** 

برجسته کردنِ نبوغ اسکندر در "پلتیک" و تاکیتک کارآمد و اثر بخشِ "عملیاتِ گشتی – شناسی" در قلبِ دشمن، در تدارکِ حمله به ایران.

*** 

اسکندر سپه را سراسر بخواند / گذشته سخن پیش ایشان براند - 

برون آمد آن نامور شهریار / بره بر چنان لشکر نامدار-

 به مصر آمد از روم چندان سپاه / که بستند بر مور و بر پشه راه -

  وزان جایگه ساز ایران گرفت / دل شیر و چنگ دلیران گرفت - 

چو بشنید دارا که لشکر ز روم / بجنبید و آمد برین مرز و بوم -

 برفتند ز اصطخر چندان سپاه / که از نیزه بر باد بستند راه -

 همی داشت از پارس آهنگ روم / کز ایران گذارد به آباد بوم -

 چو آورد لشکر به پیش فرات / سپه را عدد بود بیش از نبات -

 سکندر چو بشنید کامد سپاه / پذیره شدن را بپیمود راه -

 میان دو لشکر دو فرسنگ ماند / سکندر گرانمایگان را بخواند -

 چو سیر آمد از گفته ی رهنمای / چنین گفت کاکنون جزین نیست رای -

  که من چون فرستاده ای پیش اوی / شوم بر گرایم کم و بیش اوی » - 

سواری ده از رومیان برگزید / که دانند هرگونه گفت و شنید - 

ز لشکر بیامد سپیده دمان / خود و نامداران ابا ترجمان -

 چو آمد به نزدیک دارا فراز / پیاده شد و برد پیشش نماز -

 جهاندار دارا مر اورا بخواند / بپرسید و بر زیرِ گاهش نشاند -

 سکندر چنین گفت کای نیکنام / به گیتی به هر جای گسترده کام -

 مرا آرزو نیست با شاه جنگ / نه بر بوم ایران گرفتن درنگ -

 برآنم که گرد زمین اندکی / بگردم ببینم جهان را یکی -

 اگر خاک داری تو از من دریغ / نشاید سپردن هوا را چو میغ -

 چو رزم آوری با تو رزم آورم / ازین بوم بی رزم بر نگذرم -

 گزین کن یکی روزگار نبرد / برین باش و زین آرزو برمگرد -

 که من سر نپیچم ز جنگ سران / وگر چند باشد سپاهی گران -

 چو دارا بدید آن دل و رای او / سخن گفتن و فر و بالای او - 

بدو گفت نام و نژاد تو چیست / که بر فر و شاخت نشان کییست - 

از اندازه ی کهتران برتری / من ایدون گمانم که اسکندری –


 اسکندر خود را فرستاده اسکندر معرفی می کند . 

اسکندر، برای برآورد وضعیت و آرایش سپاهیان به بارگاه دارا رفته بود که پس از شناسایی شدنش توسط دارا، می گریزد:

 چو اسکندر آمد به پرده سرای / برفتند گردان رومی ز جای - 

بدیدند شب شاه را شادکام / به پیش اندرون پر گهر چار جام -

 به گردان چنین گفت کاباد بید / بدین فرخی فال ما شاد بید -

 هم از لشکرش برگرفتم شمار / فراوان کم است از شنیده، سوار – 


اسکندر در یک عملیات هجومی هشت روزه، بر دارا فایق می آید و دارا به جهرم می گریزد و از آنجا نیز خود را به استخر می رساند: 

ز جهرم بیامد به شهر صطخر / که آزادگان را بران بود فخر -

 سکندر چو از کارش آگاه شد / که دارا به تخت افسر ماه شد-

 سپه برگرفت از عراق و براند / به رومی همی نام یزدان بخواند -

 سپه را میان و کرانه نبود / همان بخت دارا جوانه نبود - 

 پذیره شدن را بیاراست شاه / بیاورد ز اصطخر چندان سپاه -

 سِیُم ره به دارا در آمد شکست / سکندر میان تاختن را ببست -

 جهاندار لشکر به کرمان کشید / همی از بد دشمنان جان کشید - 

سکندر بیامد زی اصطخر پارس / که دیهیم شاهان بد و فخر پارس - 

چو آن پاسخ نامه دارا بخواند / ز کار جهان در شگفتی بماند -

 سر انجام گفت این ز کشتن بتر / که من پیش رومی ببندم کمر -

 

دارا از فور هندی کمک میخواهد:

چو یاور نبودش ز نزدیک و دور / یکی نامه بنوشت نزدیکِ فور - 

پر از لابه و زیر دستی و درد / نخست آفرین بر جهاندار کرد -

هیونی برافکند برسان باد / بیامد برِ فورِ فوران نژاد -

 چو اسکندر آگاه شد زین سخن / که دارای دارا چه افکند بن -

 بیامد ز اصطخر چندان سپاه / که خورشید بر چرخ گم کرد راه - 

گرانمایگان زینهاری شدند / ز اوج بزرگی به خواری شدند - 

چو دارا چنین دید برگاشت روی / گریزان همی رفت با های وهوی –


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی