محل تبلیغات شما

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

گشتاسب و قبای چوپانی و آهنگری و جامه ی زربفتِ رومی در هیئت دبیران 

***

 قبای چوپانی و آهنگری بیشتر به قد و قواره  و تن پیلوار و یال و کوپال گشتاسب می برازد تا جامه ی زربفتِ رومی در هیئت دبیران:

 چو در شهر آباد چندی بگشت / ز ایوان به دیوان قیصر گذشت - 

به اسقف چنین گفت کای دستگیر / ز ایران یکی نامجویم دبیر -

 بدین کار باشم ترا یارمند / ز دیوان کنم هرچ آید پسند -

 دبیران که بودند در بارگاه / همی کرد هریک به دیگر نگاه -


 این چنگ و این پنجه های پولادین، "کِلک و قرطاس" را در هم همی بپیچانند. این بر و بازو را کمان و کمند درخورست:

 کزین، کلکِ پولاد گریان شود / همان روی قرطاس بریان شود» -

 یکی باره باید به زیرش بلند / به بازو کمان و به زین بر کمند - 

به آواز گفتند ما را دبیر / زیانست پیش آمدن ناگزیر -

 چو بشنید گشتاسپ دل پر ز درد / ز دیوان بیامد دو رخساره زرد -

 یکی باد سرد از جگر برکشید / به نزدیک چوپان قیصر رسید - 

جوانمرد را نام نستاو* بود / دلیر و هشیوار و با تاو بود -

 به نزدیک نستاو چون شد فراز / برو آفرین کرد و بردش نماز -

 نگه کرد چوپان و بنواختش / به نزدیکی خویش بنشاختش -

 شد آن دردها بر دلش بر گران / بیامد به بازار آهنگران -

 بدو گفت آهنگر ای نیکخوی / چه داری به دکان ما آرزوی -

 چنین داد پاسخ که ای نیکبخت / نپیچم سر از پتک وز کار سخت -

 مرا گر بداری تو یاری کنم / برین پتک و سندان سواری کنم - 

چو بشنید بوراب** زو داستان / به یاری او گشت همداستان -

 به گشتاسپ دادند پتکی گران / برو انجمن گشته آهنگران -

 بزد پتک و بشکست سندان و گوی / ازو گشت بازار پر گفت وگوی –

.

نستاو*: چوپان قیصر، که مسیرِ راهیابی گشتاسب را به بارگاه قیصر، هموار کرد.


بوراب **:  آهنگر رومی که گشتاسب بر سندان او کوبید و آنرا به دو نیم کرد: 

گشتاسب،

 شد آن درد ها بر دلش بر گران/بیامد به بازار آهنگران -

 یکی نامور بود بوراب نام / پسندیده آهنگری شادکام - 

همی ساختی نعل اسبان شاه/بر قیصر اورا بدی پایگاه –


بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

سرو ِ کَشمَر در شاهنامه

***
درخت سروی که زرتشت آنرا از باغ بهشت آورد و در کشمر کاشت:
  یکی سرو آزاده بود از بهشت/به پیش در آذر، آن را بکشت -
نبشتی بر زاد سرو سهی/که پذرفت گشتاسب دین بهی -
 گوا کرد مر سرو آزاد را/چنین گستراند خرد داد را -
 فرستاد هر سو به کشور پیام/که چون سرو کشمر به گیتی کدام -
 ز مینو فرستاد زی من خدای/مرا گفت زینجا به مینو گرای -
 کنون هر ک این پند من بشنوید/پیاده سوی سرو کشمر روید -
 بگیرید پند، ار دهد زردهُشت/به سوی بت چین بدارید پشت -
در آیین پیشینیان منگرید/برین سایه سرو بن بگذرید -
 سوی گنبد آذر آرید روی/به فرمان پیغمبر راستگوی -
همه نامداران به فرمان اوی / سوی سرو کشمر نهادند روی -
پرستشکده گشت زان سان که پشت / ببست اندرو دیو را زردهشت -
بهشتیش خوان ار ندانی همی / چرا سرو کشمرش خوانی همی -
 چراکش نخوانی نهال بهشت / که شاه کیانش به کشمر بکشت - 


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

نخستین دیوارنگاره های تاریخ درآتشکده ی مهربرزین.

***

 مُهرِ هنرِ نگار گری، بر در و دیوارِ آتشکده ی مهر برزین:

 پس آزاده گشتاسپ برشد به گاه / فرستاد هرسو به کشور سپاه -

 نخست آذر مهربرزین نهاد / به کَشمَر* نگر تا چه آیین نهاد -

 دو ایوان برآورد از زر پاک / زمینش ز سیم و ز عنبرش خاک -

 برو بر نگارید جمشید را / پرستنده مر ماه و خورشید را -

 فریدونش را نیز با گاوسار / بفرمود کردن برانجا نگار -

 همه مهتران را بر آ نجا نگاشت / نگر تا چنان کامگاری که داشت -

 چو نیکو شد آن نامور کاخ زر / به دیوارها بر نشانده گهر » -

پ ن:

*کشمر، نام دهی که زرتشت سرو** را در آنجا کاشت.


** سرو ِ  کَشمَر،که زرتشت آن را از بهشت مینو آورده بود:

 یکی سرو آزاده بود از بهشت/به پیش در آذر، آن را بکشت - 


پروین اعتصامی :

 ترا تاج ار ز چین و کشمر آرند/مرا تفسیری از هر دفتر آرند - 


بهار :

 آن بزم را طرازد چون کشمیر/این باغ را بسازد چون کشمر -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

آیین "زرتشتِ معرفی شده ی دقیقی"، برخلاف "دینِ بهی زرتشت"، توام با عرفان ست:

 گر ایدونک دانی که من کردم این / مرا خواند باید جها نآفرین -

 ز گوینده بپذیر به دین اوی / بیاموز ازو راه و آیین اوی -

 نگر تا چه گوید بران کار کن / خرد برگزین این جهان خوار کن» - 



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

هشدار ارسطالیس به اسکندر:

  حکیمی که بد ارسطالیس نام / خردمند و بیدار و گسترده کام -

 به پیش سکندر شد آن پاک رای / زبان کرد گویا و بگرفت جای - 

بدو گفت کای مهتر شادکام / همی گم کنی اندرین کار نام -

 که تخت کیان چون تو بسیار دید / نخواهد همی با کسی آرمید -

 هرآنگه که گویی رسیدم بجای / نباید به گیتی مرا رهنمای -

 چنان دان که نادان ترین کس تویی / اگر پند دانندگان نشنوی - 

ز خاکیم و هم خاک را زاده ایم / به بیچارگی دل بدو داده ایم -

 اگر نیک باشی بماندت نام / به تخت کیی بر بوی شادکام - 

و گر بد کنی جز بدی ندروی / شبی در جهان شادمان نغنوی - 

به نیکی بود شاه را دست رَس / به بد روز گیتی نجستست کس - 

سکندر شنید این پسند آمدش / سخنگوی را فره مند آمدش –



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

اندرز انوشیروان به پسرش هرمزد:

  گر ایمن کنی مردمان را به داد/خود ایمن بخسبی و از داد شاد -

 به پاداش نیکی بیابی، بهشت/بزرگ، آنک او تخم نیکی بکشت - 

نگر تا نباشی به جز بردبار/که تندی نه خوب آید از شهریار -

 بگرد دروغ ایچ گونه مگرد/چو گردی شود بخت را روی زرد - 

دل و مغز را دور دار از شتاب/خرد را شتاب اندر آرد به خواب -

 به نیکی گرای و به نیکی بکوش/به هر نیک و بد پند دانا نیوش -

نباید که گردد به گرد تو بد/کزان بد تو را بی گمان بد رسد -

 همه پاک پوش و همه پاک خور/همه پند ها یاد گیر از پدر -

 ز نیکی فرو مایه را دور دار/به بیداد گر مرد، مگذار کار -

همه گوش و دل سوی درویش دار/همه کار او چون غم خویش دار –



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

شیوایی تَجسّم و تسلط فردوسی در فضا سازی و القائ حال و هوا و جّوِ جبهه ی نبرد.

***

 لشکر آراستن ایرانیان و تورانیان:

  چنین داد پاسخ به رستم سپاه / که فرمان تو برتر از چرخ ماه -

 چنان رزم سازیم با تیغ تیز / که ماند ز ما نام تا رستخیز -

 ز دو رویه تنگ اندر آمد سپاه / یکی ابر گفتی برآمد سیاه - 

که باران او بود شمشیر و تیر / جهان شد بکردار دریای قیر -

 ز پیکان پولاد و پر عقاب / سیه گشت رخشان رخ آفتاب - 

سنانهای نیزه بگرد اندرون / ستاره بیالود گفتی بخون -

 چرنگیدن گرزه گاو چهر/ تو گفتی همی سنگ بارد سپهر -

 بخون و بمغز اندرون خار و خاک / شده غرق و برگستوان چاک چاک -

 همه دشت یکسر پر از جوی خون / به هر جای چندی فکنده نگون -

 چو پیلان فکنده بهم میل میل / برخ چون زریر و بلب همچو نیل - 

  ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغ / تو گفتی همی ژاله بارد ز میغ -



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

نیایش کیخسرو 

***

 رابطه ی کیکاووس و کیخسرو با آتش و آتشکده و زند و اوستا.


 رابطه ی نیا، (کیکاووس) و نبیره، (کیخسرو) با آتش و آتشکده و زند و اوستا:

  نیا چون شنید از نبیره سخن / یکی پند پیرانه افگند بن -

 سر و تن بشوییم با پا و دست / چنانچون بودمرد یزدان پرست - 

ابا باژ با کردگار جهان / بدو برکنیم آفرین نهان -

 بباشیم بر پیش آتش بپای / مگر پاک یزدان بود رهنمای -

 بجایی که او دارد آرامگاه / نماید نماینده داد راه -

 پراز بیم دل یک بیک پرامید / برفتند با جام ههای سپید - 

چو آتش بدیدند گریان شدند / چو بر آتش تیز بریان شدند - 

بیک هفته بر پیش یزدان بدند / مپندار کآتش پرستان بدند - 

که آتش بدان گاه محراب بود / پرستنده را دیده پرآب بود -


  کیخسرو در وصیت خود نیز از ترمیمِ آتشکده ها سخن میگوید: 

نگه کن بشهری که ویران شدست / کنام پلنگان و شیران شدست - 

دگر هرکجا رسم آتشکدست / که بی هیربد جای ویران شدست -

 سه دیگر کسی کو ز تن بازماند / بروز جوانی درم برفشاند -

 دگر چاهساری که بی آب گشت / فراوان برو سالیان برگذشت - 

بدین "گنج بادآور"* آباد کن / درم خوار کن مرگ را یاد کن –

.

پ ن: 

* گنج بادآور، که خسرو پرویز نیز به تاسی از کیخسرو، گنج های بادآور، گنج خضرا، گنج دیبای خسروی، گنج سوخته، گنج شادورد و گنج عروس را تدارک دید.



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

پند لهراسب به گشتاسب: 

چو اندرز کیخسرو آرم به یاد / تو بشنو نگر سر نپیچی ز داد -

  مرا گفت بیدادگر شهریار / یکی خو بود پیش باغ بهار -

 که چون آب باید به نیرو شود / همه باغ ازو پر ز آهو شود - 

جوانی هنوز این بلندی مجوی / سخن را بسنج و به اندازه گوی - 


و پاسخ گزنده ی گشتاسب:

 همی گفت بیگانگان را نواز / چنین باش و با زاده هرگز مساز –



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

ریشه ی باورِ طلسم آهن » و تاراندن آل، از بالین زن زائو :

***

ایام قدیم، رسم و اعتقاد بر این بود که برای دور کردن و فراری دادن آل »، از زن زائو، و تضمین سلامت و زنده ماندن نوزاد، زیر بالین زن زائو، شمشیر، خنجر، چاقو یا هر چیز برنده ی آهنی بگذارند . این رسم هنوز نیز در روستاهای ما بر قرارست و در شهر های (شیراز و فارس) نیز در قالب رسمِ "لول اندازون"، جان سختی میکند. ریشه ی این باور، به آیین زرتشتی پیشینیان ما بر میگردد.


زرتشت برای دفع بلا از اسفندیار، بازو بندی آهنین به بازوی اسفندیار می بندد :

یکی نغز پولاد »، زنجیر داشت / نهان کرده از جادو »، آژیر داشت – 

به بازوش، در بسته بد، زردهشت / بگشتاسب، آورده بود، از بهشت –

بدان آهن »، از جان اسفندیار / نبردی گمانی به بَد، روزگار – 

بینداخت زنجیر، در گردنش / بران سان که نیرو ببرد از تنش - 


اسفندیار برای نجات خواهرانش که در رویین دژ، اسیر و در بند ارجاسب هستند، بایستی از هفت خوان بگذرد . کارایی این طلسم آهنین، در خوان چهارمِ اسفندیار،خود را می نمایاند و قضا و بلا » را از اسفندیار، در مواجهه با پیر زن جادو، دفع می کند:

به بالا چوسرو و چو خورشید روی / فرو هشته از مشک تا پای موی –

بسان یکی ترک شد خوبروی / چو دیبای چینی، رخ، از مشک، موی –

بیامد به نزدیک اسفندیار / نشست از بر سبزه و جویبار –

زن جادو از خویشتن شیر کرد / جهانجوی آهنگ شمشیر کرد –

بدو گفت: بر من نیاری گزند / اگر آهنین کوه، گردی بلند – 

بیارای زان سان که هستی، رُخـَـت / به شمشیر یازم کنون، پاسخت - 


طلسم آهنین اسفندیار، جادوی رخ زیبا و اندام برازنده و دروغین زن جادو را محو می کند و چهره ی راستین زن جادو را عریان می سازد : 

به زنجیر »، شد گنده پیری تباه / سر و موی، چون برف و رنگی سیاه – 

یکی تیز خنجر، بزد بر سرش / مبادا که بینی سرش،بر برش –

چو جادو بمرد، آسمان تیره گشت / بران سان که چشم، اندران خیره گشت - 



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

در رثای مرگ اسکندر:

 چو تاج سپهر اندر آمد به زیر/بزرگان ز گفتار گشتند سیر -

 نهفتند صندوق او را به خاک/ندارد جهان از چنین ترس و باک - 

ز باد اندر آرد برد سوی دم/نه دادست پیدا نه پیدا ستم -

 نیابی به چون و چرا نیز راه/نه کهتر برین دست یابد نه شاه -

 همه نیکویی باید و مردمی/جوانمردی و خوردن و خرمی -

 جز اینت نبینم همی بهره یی/اگر کهتر آیی و گر شهره یی -

 اگر ماند ایدر ز تو نام زشت/بدانجا نیابی تو خرم بهشت - 

چنین ست رسم سرای کهن/سکندر شد و ماند ایدر سخن - 

بهادر امیر عضدی


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

شاهنامه، تنها ویترین ِ گیر و دار و کُشت و کُشتار، که به نوعی از مومات کشور گشایی و سرحد داری حکومتگرانست، نیست. رنگین کمانی از بیتهای لطیف، تغزلی و مخملین نیز هست. مغازله ی شب و روز در ابتدای داستان ها و فراز و فرودهای حساس، در جای جای شاهنامه و به وفور مشهود ست.

شاهنامه ی حکیمِ طوس، همه خنجر و تیر و گرز وکمان / نباشد سراسر همه بی گمان » -  ( بخش سیزدهم )

***

"رخ نمودن خورشید، در ماه های دوازده گانه ی سال" 

***

برج خرچنگ - سرطان - تیر ماه: 

 چو خورشید بر زد ز "خرچنگ" چنگ   بدرید پیراهن مشک رنگ -


 برج مرغ ِ بهشتی، شباهنگ - ثور (*) - اردیبهشت:

 چو خورشید گردنده بی رنگ شد/ستاره به برج شباهنگ شد - 


 برج گاو** - بقره، ثور* - اردیبهشت: 

 چو خورشید بر زد سر از برج "گاو"/ز گار برخاست بانگ چکاو - 

 چو خورشید بر زد سر از برج "گاو"/ز هر سو برآمد خروش چکاو - 

 چو خورشید زد پنجه بر پشت "گاو" / ز هامون برآمد خروش چکاو - 


 برج ماهی - حوت - اسفند ماه:

 ز "ماهی" چو بنمود خورشید تاج/برافکند خلعت زمین را ز عاج - 

.

پ ن:

* برج ثور

** گاو

"اروپا" یکی از زیباترین دختران پادشاه فنیقیه بود. "زئوس" شاه خدایان هنگامی که "اروپا" مشغول گل چیدن در کنار ساحل بود، او را دید و عاشق او شد. هیجانزده از عشق "اروپا"  "زئوس" خود را به شکل یک "گاو**" سفید در آورد و در کنار ساحلی که "اروپا" باز میکرد رفت. این گاو** سفید چنان با ظرافت حرکت میکرد که "اروپا" گل هایی در اطراف گاو* *انداخت و سعی کرد که سوار بر پشت او شود.  ولی در همین موقع گاو** به سرعت خود را به طرف دیگر دریاچه رساند و فقط بعد از این لحظه بود که چهره ی واقعی خود را نشان داد و "اروپا" را به جزیره ی "کِرت" در مدیترانه برد. در آنجا "اروپا" با "زئوس" ازدواج کرد و ملکه "کِرت" شد. از "زئوس" سه پسر به دنیا آورد.


(بعد از این "زئوس" این شکل گاو** را در آسمان قرار داد که مورد پرستش قرار گیرد).


 فروردین=گوسفند(حَمَل) / اردیبهشت=گاو(بقره ، ثور) / خرداد=دوپیکر(جوزا) / تیر=خرچنگ(سرطان) / مرداد=شیر(اسد) / شهریور=دوشیزه، خوشه (سنبله) / مهر=ترازو(میزان) /  آبان=کَژدُم( عقرب) / آذر=کماندار(قوس) / دی= بزماهی(جُدَی) / بهمن=آبگیر(دلو) / اسفند=ماهی(حوت) 


بهادر امیرعضدی



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

شاهنامه، تنها ویترین ِ گیر و دار و کُشت و کُشتار، که به نوعی از مومات کشور گشایی و سرحد داری حکومتگرانست، نیست. رنگین کمانی از بیتهای لطیف، تغزلی و مخملین نیز هست. مغازله ی شب و روز در ابتدای داستان ها و فراز و فرودهای حساس، در جای جای شاهنامه و به وفور مشهود ست.

شاهنامه ی حکیمِ طوس، همه خنجر و تیر و گرز وکمان / نباشد سراسر همه بی گمان » -  ( بخش دوازدهم )

***

فروردین = بره (حَمَل):

بزیر اندر آورد برج "بره" / چنین تا زمین زرد شد یکسره -

وزین رو فریبرز بر میسره / چو خورشید تابان ز برج "بره" -

 چو گردوی جنگی بر میسره / بیامد چو خور پیش برج "بره" -

 چو یاقوت شد روی برج "بره" / بخندید روی زمین یکسره -

به برج "حمل" تاج بر سر نهاد / ازو خاور و باختر گشت شاد -


اسفند = ماهی (حوت):

 دهم دختر خویش و شاهی ورا / برآرم سر از برج "ماهی" ورا -

 پدر بر پدر پادشاهی مراست / خور و خوشه و برج "ماهی" مراست -

 در "گاو" تا برج "ماهی" مراست / گر این دژ بر و بوم آهرمنست -

ره چو به ایوان شاهی شدند / چو خورشید در برج "ماهی" شدند -


مرداد = شیر (اسد):

 چو خورشید برزد سر از برج "شیر" / سپهر اندر آورد شب را به زیر -

سپیده چو برزد سر از برج "شیر" / بلشکر نگه کرد گیو دلیر -


تیر = خرچنگ (سرطان):

بهر پرده ای پاسبان ساختند / چو برزد سر از برج "خرچنگ" شید -

  چو برزد سر از برج "خرچنگ" شید / جهان گشت چون روی رومی سپید -

نهادند بر نامه بر مهر شاه / چو برزد سر از برج "خرچنگ" ماه -


 خرداد = دو پیکر (جوزا):

همان تیر و کیوان برابر شدست / عطارد به برج "دو پیکر" شدست -


  آذر = کماندار (قوس):

چو خورشید ازان کوشش آگاه شد / ز برج "کمان" بر سر گاه شد -


 مهر = ترازو (میزان):

ز برج "بره" تا "ترازو" جهان / همی تیرگی دارد اندر نهان -

 چو کیوان به برج "ترازو" شود / جهان زیر نیروی بازو شود -

 

شهریور = دوشیزه، خوشه (سنبله)

بدو گفت گردوی نوشه بدی / چو ناهید در برج "خوشه" بدی -


 اردیبهشت = گاو (بقره ، ثور*)  برج شباهنگ:

چو خورشید گردنده بیرنگ شد / ستاره به برج "شباهنگ" شد -

.

 (*) - برج ثور

 من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب/ گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم -

من صف رستم دلان جستم بدیدم شاه را/ ترک آن کردم چو بی صف صفدری را یافتم -

حضرت مولانا




برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

شاهنامه، تنها ویترین ِ گیر و دار و کُشت و کُشتار، که به نوعی از مومات کشور گشایی و سرحد داری حکومتگرانست، نیست. رنگین کمانی از بیتهای لطیف، تغزلی و مخملین نیز هست. مغازله ی شب و روز در ابتدای داستان ها و فراز و فرودهای حساس، در جای جای شاهنامه و به وفور مشهود ست.

شاهنامه ی حکیمِ طوس، همه خنجر و تیر و گرز وکمان / نباشد سراسر همه بی گمان » -  ( بخش یازدهم )

***

گیر و دار ماه و خورشید:

ز دریای جوشان چو خور بر دمید / شد آن چادر قیر گون ناپدید –


هجوم شب:

چو پیدا شد از آسمان گرد ماه / شب تیره بفشاند گرد سیاه –

چو خورشید تابنده شد ناپدید / در حجره بستند و گم شد کلید –

چو خورشید تابنده شد ناپدید / شب تیره بر چرخ لشکر کشید

چو خورشید گشت از جهان ناپدید /  شب تیره بر دشت لشکر کشید –


شب تیره چون روی زنگی سیاه / ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه  -

 تو خورشید گفتی به بند اندرست / ستاره به خم کمند اندرست –


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

شاهنامه، تنها ویترین گیر و دار و کُشت و کُشتار که به نوعی از مومات کشور گشایی و سرحد داری حکومتگرانست، نیست. رنگین کمانی از بیتهای لطیف، تغزلی و مخملین نیز هست، که در جای جای شاهنامه و به وفور دیده می شوند.

شاهنامه ی حکیمِ طوس، همه خنجر و تیر و گرز وکمان / نباشد سراسر همه بی گمان » -  ( بخش دهم )

***

فرمانروایی خورشید:

 چو خورشید تابان برآورد پر / سیه زاغ پران فرو برد سر  - 

 سر تیرگی اندر آید به خواب /  چو تیغ از میان برکشد آفتاب - 

 اگر چند باشد شب دیریاز / برو تیرگی هم نماند دراز -

 شود روز چون چشمه روشن شود / جهان چون نگین بدخشان شود -

 بدانگه که خورشید بنمود تاج /  برآمد نشست از بر تخت عاج -

 چو بر زد ز دریا درفش سپید / ستاره شد از تیرگی نا امید -

 چو خورشید تیغ از میان برکشید / سپاه شب تیره شد ناپدید - 

 چو خورشید زرین سپر بر گرفت / شب تیره زو دست بر سر گرفت -

بینداخت پیراهن مشک رنگ / چو یاقوت شد مهر چهرش به رنگ - 

 چو خورشید بر زد ز گردون درفش / دم شب شد از خنجر او بنفش - 

 چوخورشید بر زد ز گردون درفش / دم شب شد از خنجر او بنفش –



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

شاهنامه، تنها ویترین گیر و دار و کُشت و کُشتار که به نوعی از مومات کشور گشایی و سرحد داری حکومتگرانست، نیست. رنگین کمانی از بیتهای لطیف، تغزلی و مخملین نیز هست، که در جای جای شاهنامه و به وفور دیده می شوند.

شاهنامه ی حکیمِ طوس، همه خنجر و تیر و گرز وکمان / نباشد سراسر همه بی گمان » -  ( بخش نهم )

***

مغازله ی خورشید با ماه:

چو از کوه بفروخت گیتی فروز / دو زلف شب تیره بگرفت روز -

 ازان چادر قیر بیرون کشید / بدندان لب ماه در خون کشید -


مهرورزی خورشید:

چو خورشید رخشنده شد بر سپهر / بیاراست روی زمین را به مهر -


نگار گری خورشید:

چو خورشید زد عکس برآسمان / پراگند بر لاژورد ارغوان –



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

شاهنامه، تنها ویترین گیر و دار و کُشت و کُشتار که به نوعی از مومات کشور گشایی و سرحد داری حکومتگرانست، نیست. رنگین کمانی از بیتهای لطیف، تغزلی و مخملین نیز هست، که در جای جای شاهنامه و به وفور دیده می شوند.

شاهنامه ی حکیمِ طوس، همه خنجر و تیر و گرز وکمان / نباشد سراسر همه بی گمان » -  ( بخش هشتم )

***

غدر خورشید:

چو خورشید با رنگ دیبای زرد / ستم کرد بر تودهٔ لاژورد –


کرشمه ی ماه:

چو باریک و خمیده شد پشت ماه / ز تاریک زلف شبان سیاه -

 بنزدیک خورشید چون شد درست / برآمد پر از آب رخ را بشست –


غلبه ی شب بر سماجت روز:

چو روز از شب آمد بکوشش ستوه / ستوهی گرفته فرو شد به کوه –



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

شاهنامه، تنها ویترین گیر و دار و کُشت و کُشتار که به نوعی از مومات کشور گشایی و سرحد داری حکومتگرانست، نیست. رنگین کمانی از بیتهای لطیف، تغزلی و مخملین نیز هست، که در جای جای شاهنامه و به وفور دیده می شوند.

شاهنامه ی حکیمِ طوس، همه خنجر و تیر و گرز وکمان / نباشد سراسر همه بی گمان » -  ( بخش هفتم )

***

طغیان خورشید:

چو از خنجر روز بگریخت شب / همی تاخت سوزان دل و تشنه لب –

چو افگند خور سوی بالا کمند / زبانه برآمد ز چرخ بلند  -


طنازی خورشید:

چو خورشید تابنده بنمود چهر / خرامان برآمد بخم سپهر –




برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

شاهنامه، تنها ویترین گیر و دار و کُشت و کُشتار که به نوعی از مومات کشور گشایی و سرحد داری حکومتگرانست، نیست. رنگین کمانی از بیتهای لطیف، تغزلی و مخملین نیز هست، که در جای جای شاهنامه و به وفور دیده می شوند.

شاهنامه ی حکیمِ طوس، همه خنجر و تیر و گرز وکمان / نباشد سراسر همه بی گمان » -  ( بخش ششم )

***

سیطره ی خورشید:

اگر چند باشد شب دیریاز / برو تیرگی هم نماند دراز –

 شود روز چون چشمه روشن شود / جهان چون نگین بدخشان شود –


بدانگه که خورشید، بنمود تاج، /  برآمد، نشست از بر تخت عاج – 

چو بر زد ز دریا درفش سپید / ستاره شد از تیرگی نا امید –

چو خورشید تیغ از میان برکشید / سپاه شب تیره شد ناپدید –


چو خورشید زرین سپر بر گرفت / شب تیره زو دست بر سر گرفت – 

بینداخت پیراهن مشک رنگ / چو یاقوت شد مهر چهرش به رنگ -


چو خورشید بر چرخ گنبد کشید / شب تار شد از جهان ناپدید – 

چو خورشید بر زد ز گردون درفش / دم شب شد از خنجر او بنفش –

چو خورشید تابان برآورد پر / سیه زاغ پران فرو برد سر  -

چو خورشید تیغ از میان برکشید / سپاه شب تیره شد ناپدید -  

چوخورشید بر زد ز گردون درفش / دم شب شد از خنجر او بنفش –

سر تیرگی اندر آید به خواب /  چو تیغ از میان برکشد آفتاب –




برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

شاهنامه، تنها ویترین گیر و دار و کُشت و کُشتار که به نوعی از مومات کشور گشایی و سرحد داری حکومتگرانست، نیست. رنگین کمانی از بیتهای لطیف، تغزلی و مخملین نیز هست، که در جای جای شاهنامه و به وفور دیده می شوند.

شاهنامه ی حکیمِ طوس، همه خنجر و تیر و گرز وکمان / نباشد سراسر همه بی گمان » -  ( بخش پنجم )

***

سرخنای غروب، (شفق):

- چو خورشید تابان نهان کرد روی / همی رفت خون در پس پشت اوی –

ز شبگیر تا گشت خورشید لعل / زمین پر ز خون بود در زیر نعل –


سرخنای سحر، (شبگیر):

 ز شبگیر تا گشت خورشید لعل / زمین پر زخون بود در زیر نعل –

سپیده چو از کوه سر بر کشید / شب آن چادر شَعر* در سر کشید – 

.

* شَعر، مو، گیسو


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

زال، شاهزادگان، طوس نوذر و گستهم نوذر  را لایق جانشینی پدرشان نوذرنمی بیند

***

بباید یکی شاه خسرونژاد / که دارد گذشته سخنها بیاد  - به کردار کشتیست کار سپاه / همش باد و هم بادبان تخت شاه - اگر داردی طوس و گستهم فر / سپاهست و گردان بسیار مر - نزیبد بریشان همی تاج و تخت / بباید یکی شاه بیداربخت » - که باشد بدو فرهٔ ایزدی / بتابد ز دیهیم او بخردی - یکی مژده بردند نزدیک زو* / که تاج فریدون به تو گشت نو - سپهدار دستان و یکسر سپاه / ترا خواستند ای سزاوار گاه –

.

پ ن:

* زو، زو طهماسب، شاه ایران بعد از نوذر ِ  منوچهر.



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

وصیت منوچهر به نوذر، در واپسین دم حیات و توصیه به گرویدن نوذر به آیین موسای پیامبر:

منوچهر را سال شد بر دو شست / ز گیتی همی بار رفتن ببست – 

بفرمود تا نوذر آمدش پیش / ورا پندها داد ز اندازه بیش – 

ازان پس که بردم بسی درد و رنج / سپردم ترا تخت شاهی و گنج –

 چنان چون فریدون مرا داده بود / ترا دادم این تاج شاه آزمود – 

نشانی که ماند همی از تو باز / برآید برو روزگار دراز –

 نباید که باشد جز از آفرین / که "پاکی نژاد آورد پاک دین" – 

نگر تا نتابی ز دین خدای / که دین خدای آورد پاک رای –

  کنون نو شود در جهان داوری / چو موسی بیاید به پیغمبری » – 

 پدید آید آنگه به خاور زمین / نگر تا نتابی برِ او به کین » –

  بدو بِگرو، آن دین یزدان بود »/ نگه کن ز سر تا چه پیمان بود – 

تو مگذار هرگز ره ایزدی / که نیکی ازویست و هم زو بدی – 

بگفت و فرود آمد آبش به روی / همی زار بگریست نوذر بر اوی – 

دو چشم کیانی به هم بر نهاد / بپژمرد و برزد یکی سرد باد – 

شد آن نامور پرهنر شهریار / به گیتی سخن ماند زو یادگار -   


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

نکوهش پشنگ زادشم به افراسیاب بخاطر کشتن ناجوانمردانه ی اغریرث:

دلش خود ز تخت و کله گشته بود / به تیمار اغریرث آغشته بود  -

 بدو روی ننمود هرگز پشنگ / شد آن تیغ روشن پر از تیره زنگ -

 همی گفت اگر تخت را سر بدی / چو اغریرثش یار درخور بدی -

 تو خون برادر بریزی همی / ز پرورده مرغی گریزی همی -

 مرا با تو تا جاودان کار نیست / به نزد منت راه دیدار نیست -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

کفه ی ترازوی جانبداری عاطفیِ روحِ بلندِ فردوسی، سوی سهراب سنگینی میکند. – 4 –

***

فردوسی بزرگ، با نبوغی سرشار و روانکاوانه، در مقامِ "روانشناسی کارکشته"، نقاط "ظعفِ" رستم، "قوی ترین" اَبَر پهلوانِ شاهنامه اش را نیز صادق و صمیمی به رخ می کشد.

***

چهارمین مورد،

رستم، چاره ی مرگ را در ترفند و فریب می بیند :

بدان "چاره" از چنگ آن اژدها / همی خواست کاید ز کشتن رها  -


سهراب از سر جوانمردی و مراعات پیری رستم و نازک دلی، به رستم امان میدهد: 

دلیر جوان سر به گفتار پیر / بداد و ببود این سخن دلپذیر - 

یکی از دلی و دوم از زمان / سوم از جوانمردیش بی‌گمان - 

چو سهراب شیراوژن او را بدید / ز باد جوانی دلش بردمید - 


و رستم از خوف جان، به سهراب امان نمی دهد:

زدش بر زمین بر به کردار شیر / بدانست کاو هم نماند به زیر - 

سبک تیغ تیز از میان برکشید / بر شیر بیدار دل بردرید – 


رستم به رغم دو بار فریفتن سهراب، سخن از "رو راستی" میگوید:

بسی گشته‌ام در فراز و نشیب / نیم مرد گفتار و بند و فریب  -


اما با فریب و نیرنگ خود را از چنگال مرگ می رهاند.


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

کفه ی ترازوی جانبداری عاطفیِ روحِ بلندِ فردوسی، سوی سهراب سنگینی میکند. – 3 -

***

فردوسی بزرگ، با نبوغی سرشار و روانکاوانه، در مقامِ "روانشناسی کارکشته"، نقاط "ظعفِ" رستم، "قوی ترین" اَبَر پهلوانِ شاهنامه اش را نیز صادق و صمیمی به رخ می کشد.

***

سومین مورد،

 گاهِ رزم، سهراب آرام و مطمئن و مهرجو می نماید: 

 ز رستم بپرسید خندان دو لب / تو گفتی که با او به هم بود شب - 

ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین / بزن جنگ و بیداد را بر زمین -

 نشنیم هر دو پیاده به هم / به می تازه داریم روی دژم -

 دل من همی با تو مهر آورد / همی آب شرمم به چهر آورد -

 

و رستم ، مضطرب و پریش و سر در گم، مهرجویی و خوی آشتی جوی سهراب را فریبکاری ترجمان میکند:

 بدو گفت رستم که‌ای نامجوی / نبودیم هرگز بدین گفت‌وگوی - 

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش / نگیرم فریب تو زین در مکوش - 

نه من کودکم گر تو هستی جوان / به کشتی کمر بسته‌ام بر میان -

 بکشتی گرفتن برآویختند / ز تن خون و خوی را فرو ریختند -

 نشست از بر سینهٔ پیلتن / پر از خاک چنگال و روی و دهن -

 یکی خنجری آبگون برکشید / همی خواست از تن سرش را برید -


 رستم به ترفند،  از دگرگونگی آیین سخن میگوید: 

دگرگونه‌تر باشد آیین ما / جزین باشد آرایش دین ما -

 گرش "بار دیگر" به زیر آورد / ز افگندنش نام شیر آورد - 



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

کفه ی ترازوی جانبداری عاطفیِ روحِ بلندِ فردوسی، سوی سهراب سنگینی میکند. – 2 –

***

فردوسی بزرگ، با نبوغی سرشار و روانکاوانه، در مقامِ "روانشناسی کارکشته"، نقاط "ظعفِ" رستم، "قوی ترین" اَبَر پهلوانِ شاهنامه اش را نیز صادق و صمیمی به رخ می کشد.

***

دومین مورد،

  به رخ کشیدن برتری روحی سهراب به روحیه ی در هم کوبیده شده ی رستم:

 چنین گفت سهراب کاو زین سپاه / نکرد از دلیران کسی را تباه -

 از ایرانیان من بسی کشته‌ام / زمین را به خون و گل آغشته‌ام -

  وزان روی رستم سپه را بدید / سخن راند با گیو و گفت و شنید - 

گر از باد جنبان شود کوهِ خار / نجنبید بر زین بر آن نامدار -

 چو فردا بیاید به دشت نبرد / به کُشتی همی بایدم "چاره" کرد -

 بکوشم ندانم که پیروز کیست / ببینیم تا رای یزدان به چیست - 

به لشکر گه خویش بنهاد روی / " پُراندیشه ی جان" و سرش کینه جوی - 


 زان سوی، سهراب، میگسار:

 کنون خوان همی باید آراستن / بباید به می غم ز دل کاستن -

 

زین سوی، رستم ، غمگسار:

 چنین راند پیش برادر سخن / که بیدار دل باش و تندی مکن -

 و گر خود دگرگونه گردد سخن / تو زاری میاغاز و تندی مکن -

 تو خرسند گردان دل مادرم / چنین کرد یزدان قضا بر سرم - 

بگویش که تو دل به من در مبند / که سودی ندارت بودن نژند -

 همه مرگ راییم پیر و جوان / به گیتی نماند کسی جاودان -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

کفه ی ترازوی جانبداری عاطفیِ روحِ بلندِ فردوسی، سوی سهراب سنگینی میکند. – 1 –

***

فردوسی بزرگ، با نبوغی سرشار و روانکاوانه، در مقامِ "روانشناسی کارکشته"، نقاط "ظعفِ" رستم، "قوی ترین" اَبَر پهلوانِ شاهنامه اش را نیز صادق و صمیمی به رخ می کشد.

*** 

نخستین مورد،

 روی گردانیدن رستم از ادامه ی پیکار سهراب و زدن به سپاه تورانیان:

 تهمتن به توران سپه شد به جنگ / بدانسان که نخچیر بیند پلنگ -

 میان سپاه اندر آمد چو گرگ / پراگنده گشت آن سپاه بزرگ -

 

 سهراب نیز به تلافی، به سپاه ایران میتازد: 

 عنان را بپچید سهراب گرد / به ایرانیان بر یکی حمله برد -

 بزد خویشتن را به ایران سپاه / ز گرزش بسی نامور شد تباه - 


رستم،

 میان سپه دید سهراب را / چو می لعل کرده به خون آب را -

 غمی گشت رستم چو او را بدید / خروشی چو شیر ژیان برکشید - 

 

رستم به " فرافکنی " در میغلتد:

 بدو گفت کای ترک خونخواره مرد / از ایران سپه جنگ با تو که کرد -

 چرا دست یازی به سوی همه / چو گرگ آمدی در میان رمه -

 بدو گفت سهراب توران سپاه / ازین رزم بودند بر بی‌گناه -

 "تو آهنگ کردی بدیشان نخست" / کسی با تو پیگار و کینه نجست -


  رستم گزیر را در "گریز" از صحنه ی نبرد می بیند:

 بدو گفت رستم که شد تیره‌روز / چه پیدا کند تیغ گیتی فروز - 

بگردیم شبگیر با تیغ کین / برو تا چه خواهد جهان آفرین - 


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

نخواستن پیروزی جز به داد، درقاموس و باورِ پهلوانی یلانِ شاهنامه - بخش 5 -

کیخسرو، پیروزی را جز به داد از دادارِ داد گستر، نمی خواهد:

  وزآن جایگه شهریار زمین / بیامد بپیش جها نآفرین - 

ز لشکر بشد تا بجای نماز / ابا کردگار جهان گفت زار - 

ابر خاک چون مار پیچان ز کین / همی خواند بر کردگار آفرین -

 همی گفت کام و بلندی ز تست / بهر سختیی یارمندی ز تست - 

اگر داد بینی همی رای من / مرگدان ازین جایگه پای من -

 نگون کن سر جاودانرا ز تخت / مرادار شادا ندل و نی کبخت -

 چو برداشت از پیش یزدان سرش / بجوشن بپوشید روشن برش - 

کمر بر میان بست و برجست زود / بجنگ اندر آمد بکردار دود -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

نخواستن پیروزی جز به داد، درقاموس و باورِ پهلوانی یلانِ شاهنامه - بخش 4 -

کیخسرو، پیروزی را جز به داد از دادارِ داد گستر، نمی خواهد: 

 چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید / جهان بر دل خویشتن تنگ دید -

 بیامد بیکسو ز پشت سپاه / بپیش خداوند شد دادخواه -

 که ای برتر از دانش پارسا / جهاندار و بر هر کسی پادشا -

 اگر نیستم من ستم یافته / چو آهن بکوره درون تافته -

 نخواهم که پیروز باشم بجنگ / نه بر دادگر بر کنم جای تنگ -

 بگفت این و بر خاک مالید روی / جهان پر شد اله ی زار اوی -  


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

نخواستن پیروزی جز به داد، درقاموس و باورِ پهلوانی یلانِ شاهنامه - بخش 3 –

نامه ی کیخسرو به گودرز:

 به بیداد برنیست این کار تو / بسندست یزدان نگهدار تو -

 تو زور و دلیری ز یزدان شناس / ازو دار تا زنده باشی سپاس -



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

( 14 ) - اصطلاحِ کـُـمـِـیـتـِـش لـَـنگ می زنه »، در شاهنامه فردوسی.

***

سپهبد چو باد اندر آمد ز جای/به اسب کمیت اندر آورد پای -

 همی تاخت تا پیش قیصر چو باد/سخنهای خسرو بدو کرد یاد - 



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

( 12 ) - اصطلاحِ روز، روز منست  »، در شاهنامه فردوسی.

***

که امروز پیروزی روز ماست / بلند آسمان لشکر افروز ماست - 

چنین گفت کامروز روز منست / بلند آسمان دلفروز منست



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

( 10 ) - کم بخور، همیشه بخور »، در شاهنامه فردوسی.

***

بخور آن چنان کان بنگزایدت / به بیشی خورش تن بنفزایدت -

 مکن در خورش خویش را چارسوی / چنان خور که نیزت کند آرزوی -   



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

( 9 ) - اصطلاحِ میخام بعد از من علف رو زمین سبز نشه  »، در شاهنامه فردوسی.

***

که چون برکشد از چمن بیخ سرو / سزد گر کیا را نبوید تذرو/ ص327/   



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

( 6 ) -  تمثیل " اصطلاح غربی ، حرامزاده " »، در شاهنامه فردوسی.

*** 

در نبرد دوازده رخ ، گیو به همسرش در مورد جسارت و دلیری پسرشان بیژن :

پسرِ من را، غیر ازین انتظاری نیست. براستی که فرزندِ خلفِ ماست.

 

 چنین گفت مر جفت را نره شیر / که فرزند ما گر نباشد دلیر » -

ببریم ازو مهر و پیوند، پاک / " پدرش آب  دریا بود ، مام خاک "  -     

***

" پدرش آب  دریا بوَد ، مام خاک "،  مترادفِ : sun of the beach - خورشید ساحل  /    son of the bitch - حرامزاده ( زاده )



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

مجسمه ی گرشاسب ِ اژدها کُش، در میدان پاستور تهران

****

جایگاه ویژه ی "گرشاسب"، در شاهنامه و سایر متون ِ تاریخی و آیینی

***

"گرشاسب"، فرزند اَترَط، اَترَت، ثریته - پدر نریمان و برزین -


 "گرشاسب"، گنجور منوچهر:

 چو شاه یمن سرو دستورشان / چو پیروز گرشاسپ "گنجور"شان -


"گرشاسب"، از سران سپاه فریدون و منوچهر:

 منوچهر از آن جایگه، جنگجوی / به کینه، سوی تور بنهاد روی -

 بکوشید با قارن ِ رزم زن / دگر، گُرد "گرشاسپ"، زان انجمن -

 منوچهر با قارن ِ پیلتن / برون آمد از بیشهٔ نارون - 

چپ ِ لشکرش را به "گرشاسپ" داد / ابر میمنه، سام ِ یل با قباد -


 "گرشاسب"، نیاکان رستم ، از نسل جمشید شاه: 

جهاندار، داند که دستان ِ سام / بزرگ ست و با دانش و نیک نام -

 همان سام، پور ِ نریمان بُدست / نریمان ِ گُرد، از کریمان بُدست -

 بزرگست و "گرشاسب" بودش پدر / به گیتی بُدی، خسرو ِ تاجور - 


"گرشاسب"، به نقل از شادروان استاد محمد جعفر محجوب :

 گرشاسب بنا به اوستا، مثل صاحب امان ست که روزی ظهور خواهد کرد و ضحاک را خواهد کشت . گرشاسب در "ودای هندوان" نیز قید شده. "گرشاسب" یعنی دارنده ی اسب لاغر.  


"گرشاسب"، در اوستا:

 با لقب های زبردست، گیس‌وَر (مو بلند) و گُرز بردار (حامل گرز) یاد می‌شود. نام گرشاسپ از اوستایی کِرِساسپَ گرفته شده و به معنی دارندهٔ اسب لاغر» است. اَترَت (ثریته) پدر گرشاسپ از خاندان سام سومین کسی از مردمان بود که نوشابه آیینی هوم را آماده کرد و به پاداش این کار مقدس دو پسر به نام‌های گرشاسپ و اورواخشیه به او عطا شد.


"گرشاسب" و باور ِ نامیرایی او:

گرشاسپ از جاودانگان و در شمار یاوران سوشیانت (موجود موعود آخرامان) ست. او نمرده‌ ست و تا روزگار سوشیانت در خواب خواهد بود. در این هنگام ضحاک از بند فریدون می‌گریزد و گرشاسپ او را برای همیشه نابود خواهد کرد.


"گرشاسب"، در گرشاسپ‌نامه ی اسدی طوسی:

پهلوان بزرگِ ایرانی و نیای بزرگ رستم و نامور به اژدهاکُش است. گرشاسپ‌نامه، شرح دلاوری‌های اوست.


 "گرشاسب"،از دید ِ فریدون:

ترا تا گشاده ست دست ِ بلند / بود بی گمان پای ِ دشمن، به بند  - 

تو شیری و تیغ ِ تو ز الماس بر / روان بار ابر و عنان دار بر  - 

هوا نیست نز گَرد ِ تو تیره فام / زمین نیست نسپرده اسپت به گام  - 

ز خون، کَفّ ِ شیران، به کفشیر تست / دل و رزم و کین، جفت ِ شمشیر ِ تست  - 

هنرها چنین از تو نَبَود شگفت / دلیری و رزم، از تو باید گرفت  - 

تو رنجیّ و من بر خورم از جهان / همانا که تو دستی و من، دهان - 


گرشاسب" را نباید با گرشاسپ، آخرین شاه پیشدادی "گرشاسب ِ زو ِ طهماسب"، اشتباه گرفت.



970722

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

جام کیخسرو، جلوه گاه چهار ماه از دوازده ماهِ سال و سه صورت از صور فلکی:  

 یکی جام بر کف نهاده نبید / بدو اندرون هفت کشور پدید - 

زمان و نشان سپهر بلند / همه کرده پیدا چه و چون و چند - 

ز ماهی۱ بجام اندون تا بره۲ / نگاریده پیکر همه یکسره - 

چو کیوان۳ و بهرام۴ و ناهید۵ و شیر۶ / چو خورشید و تیر۷ از بر و ماه زیر - 

همه بودنیها بدو اندرا / بدیدی جهاندارا فسونگرا - 

نگه کرد و پس جام بنهاد پیش / بدید اندرو بودنیها ز بیش -

***

۱ماهی، اسفند(حوت)

فروردین= ۲گوسفند

کیوان۳

بهرام۴

 ناهید۵

مرداد= ۶شیر(اسد)

تیر۷ آذر=۷کماندار


منظومه شمسی دارای هشت سیاره (۷تیر، ۵ناهید، زمین، ۴بهرام (مریخ)، هرمز (مشتری)، ۳کیوان (زحل)، اورانوس ونپتون) و پنج سیارهٔ کوتولهٔ تاکنون شناخته‌شده (سرس، پلوتو، هائومیا، ماکی‌ماکی و اریس) است.


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

سرداران و رادان شاهنامه، خدای خود را "خودی" میدانند و درخواست ها و گلایه هاشان را نیز با خدایشان، "خودمانی" در میان میگذارند.   -   "بخش چهارم"

*** 


پیران ویسه، گرد تورانی، پس از شنیدن خبر مرگ برادرانش، نستیهن و هومان، داغ ِ  بر دل نشسته اش را به رخ "کردگار" می کشد و گلایه مند او می شود:

 چو بشنید پیران برآمد بجوش / نماند آن زمان با سپهدار هوش - 

همی کند موی و همی ریخت آب / ازو دور شد خورد و آرام و خواب - 

بزد دست و بدرید رومی قبای / برآمد خروشیدن های های - 


همی گفت کای کردگار جهان / همانا که با تو بُدستم نهان - 

که بگسست از بازوان زور من / چنین تیره شد اختر و هور من - 

دریغ آن هژبر افکن گُرد گیر / جوان دلاور سوار هژیر - 

گرامی برادر جهانبان من / سر ِ ویسگان گُرد هومان من  -

چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگ / که روباه بودی بجنگش پلنگ - 

کرا یابم اکنون بدین رزمگاه / بجنگ اندر آورد باید سپاه -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

سرداران و رادان شاهنامه، خدای خود را "خودی" میدانند و درخواست ها و گلایه هاشان را نیز با خدایشان، "خودمانی" در میان میگذارند.   -   "بخش سوم" 

***

آیینِ جوانمردی و مروّت ِ پهلوانان شاهنامه. 


بیژن در مصاف با هومان ویسه، پیروزی را "جز به داد"، از یزدان نمی خواهد: 

زشبگیر تا سایه گسترد شید / دو خونی ازین سان به بیم و امید - 

همی رزم جستند یک با دگر / یکی را ز کینه نه برگشت سر - 

دهن خشک و غرقه شده تن در آب / ازان رنج و تابیدن آفتاب - 

وزان پس بدستوری یکدگر / برفتند پویان سوی آبخور - 

بخورد آب و برخاست بیژن بدرد / ز دادار نیکی دهش یاد کرد - 


بیزدان چنین گفت کای کردگار / تو دانی نهان من و آشکار  - 

"اگر داد بینی همی جنگ ما / برین کینه جستن بر آهنگ ما" - 

"ز من مگسل امروز توش مرا / نگه دار بیدار هوش مرا " -


 ز بیژن فزون بود هومان بزور / هنر عیب گردد چو برگشت هور - 

بزد دست، بیژن بسان پلنگ / ز سر تا میانش بیازید چنگ - 

گرفتش بچپ گردن و راست ران / خم آورد پشت هیون گران - 

برآوردش از جای و بنهاد پست / سوی خنجر آورد، چون باد، دست - 

فرو برد و کردش سر از تن جدا / فگندش بسان یکی اژدها - 

بغلتید هومان بخاک اندرون / همه دشت شد سربسر جوی خون –


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

گستره ی دید و عمقِ نگرشِ فردوسی، دُگم و تحجّرِ خودی و غیر خودی، ایرانی و انیرانی را بر نمی تابد. حکیم فردوسی، "قابلیت ها و توانمندی های همگان" را منصفانه و بی غرضانه، یکسان به رخ می کشد. بخش دوم

***

اسکندر و فغفور چین

*** 

فردوسی بارِ دگر"هوشمندی ، ابتکارِ عملِ فردیِ و "پراگماتیسمِ" اسکندر را در مصاف با فغفور و تادیه ی "باژ و ساو" از او، بدون لشکر کشی و جنگ و جدال، به رخ می کشد: 

چو آگاهی آمد به فغفور ازین / که امد فرستاده یی سوی چین  -

 پذیره فرستاد چندی سپاه / سکندر گرازان بیامد به راه  - 


اسکندر در شمایل فرستاده اسکندر به بارگاه فغفور می آید و از فغفور باژ و ساو را خواستار می شود:

چو نامه بخوانی بیارای ساو / مرنجان تن خویش و با بد مکاو -


 و فغفور نیز او را بار می دهد:

 بفرمود تا خوان و می خواستند / به باغ اندرایوان بیاراستند -

همی خورد می تا جهان تیره شد / سر میگساران ز می خیره شد - 

سکندر بیامد ترنجی به دست / ز ایوان سالار چین نیم مست –


 فغفور پاسخ نامه را به اسکندر می دهد:

 من از تو، نه ترسم، نه جنگ آورم / نه برسانِ تو، باد گیرد سرم -

 که خون ریختن نیست آیین ما / نه بد کردن اندر خور دین ما -  


و با فرستادن باژ و ساو، از در سازش در آمده و بدین سان، خواسته ی اسکندر، بدون جنگ و خونریزی، برآورده می شود.


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

گستره ی دید و عمقِ نگرشِ فردوسی، دُگم و تحجّرِ خودی و غیر خودی، ایرانی و انیرانی را بر نمی تابد. حکیم فردوسی، "قابلیت ها و توانمندی های همگان" را منصفانه و بی غرضانه، یکسان به رخ می کشد.

 بخش نخست  

*** 

برجسته کردنِ نبوغ اسکندر در "پلتیک" و تاکیتک کارآمد و اثر بخشِ "عملیاتِ گشتی – شناسی" در قلبِ دشمن، در تدارکِ حمله به ایران.

*** 

اسکندر سپه را سراسر بخواند / گذشته سخن پیش ایشان براند - 

برون آمد آن نامور شهریار / بره بر چنان لشکر نامدار-

 به مصر آمد از روم چندان سپاه / که بستند بر مور و بر پشه راه -

  وزان جایگه ساز ایران گرفت / دل شیر و چنگ دلیران گرفت - 

چو بشنید دارا که لشکر ز روم / بجنبید و آمد برین مرز و بوم -

 برفتند ز اصطخر چندان سپاه / که از نیزه بر باد بستند راه -

 همی داشت از پارس آهنگ روم / کز ایران گذارد به آباد بوم -

 چو آورد لشکر به پیش فرات / سپه را عدد بود بیش از نبات -

 سکندر چو بشنید کامد سپاه / پذیره شدن را بپیمود راه -

 میان دو لشکر دو فرسنگ ماند / سکندر گرانمایگان را بخواند -

 چو سیر آمد از گفته ی رهنمای / چنین گفت کاکنون جزین نیست رای -

  که من چون فرستاده ای پیش اوی / شوم بر گرایم کم و بیش اوی » - 

سواری ده از رومیان برگزید / که دانند هرگونه گفت و شنید - 

ز لشکر بیامد سپیده دمان / خود و نامداران ابا ترجمان -

 چو آمد به نزدیک دارا فراز / پیاده شد و برد پیشش نماز -

 جهاندار دارا مر اورا بخواند / بپرسید و بر زیرِ گاهش نشاند -

 سکندر چنین گفت کای نیکنام / به گیتی به هر جای گسترده کام -

 مرا آرزو نیست با شاه جنگ / نه بر بوم ایران گرفتن درنگ -

 برآنم که گرد زمین اندکی / بگردم ببینم جهان را یکی -

 اگر خاک داری تو از من دریغ / نشاید سپردن هوا را چو میغ -

 چو رزم آوری با تو رزم آورم / ازین بوم بی رزم بر نگذرم -

 گزین کن یکی روزگار نبرد / برین باش و زین آرزو برمگرد -

 که من سر نپیچم ز جنگ سران / وگر چند باشد سپاهی گران -

 چو دارا بدید آن دل و رای او / سخن گفتن و فر و بالای او - 

بدو گفت نام و نژاد تو چیست / که بر فر و شاخت نشان کییست - 

از اندازه ی کهتران برتری / من ایدون گمانم که اسکندری –


 اسکندر خود را فرستاده اسکندر معرفی می کند . 

اسکندر، برای برآورد وضعیت و آرایش سپاهیان به بارگاه دارا رفته بود که پس از شناسایی شدنش توسط دارا، می گریزد:

 چو اسکندر آمد به پرده سرای / برفتند گردان رومی ز جای - 

بدیدند شب شاه را شادکام / به پیش اندرون پر گهر چار جام -

 به گردان چنین گفت کاباد بید / بدین فرخی فال ما شاد بید -

 هم از لشکرش برگرفتم شمار / فراوان کم است از شنیده، سوار – 


اسکندر در یک عملیات هجومی هشت روزه، بر دارا فایق می آید و دارا به جهرم می گریزد و از آنجا نیز خود را به استخر می رساند: 

ز جهرم بیامد به شهر صطخر / که آزادگان را بران بود فخر -

 سکندر چو از کارش آگاه شد / که دارا به تخت افسر ماه شد-

 سپه برگرفت از عراق و براند / به رومی همی نام یزدان بخواند -

 سپه را میان و کرانه نبود / همان بخت دارا جوانه نبود - 

 پذیره شدن را بیاراست شاه / بیاورد ز اصطخر چندان سپاه -

 سِیُم ره به دارا در آمد شکست / سکندر میان تاختن را ببست -

 جهاندار لشکر به کرمان کشید / همی از بد دشمنان جان کشید - 

سکندر بیامد زی اصطخر پارس / که دیهیم شاهان بد و فخر پارس - 

چو آن پاسخ نامه دارا بخواند / ز کار جهان در شگفتی بماند -

 سر انجام گفت این ز کشتن بتر / که من پیش رومی ببندم کمر -

 

دارا از فور هندی کمک میخواهد:

چو یاور نبودش ز نزدیک و دور / یکی نامه بنوشت نزدیکِ فور - 

پر از لابه و زیر دستی و درد / نخست آفرین بر جهاندار کرد -

هیونی برافکند برسان باد / بیامد برِ فورِ فوران نژاد -

 چو اسکندر آگاه شد زین سخن / که دارای دارا چه افکند بن -

 بیامد ز اصطخر چندان سپاه / که خورشید بر چرخ گم کرد راه - 

گرانمایگان زینهاری شدند / ز اوج بزرگی به خواری شدند - 

چو دارا چنین دید برگاشت روی / گریزان همی رفت با های وهوی –


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

داراب بهمن، بانی داراب گرد - شهر باستانی دارابگرد، حوالی شهر داراب امروز، متعلق به حدود 2600 سال پیش.

***

چنان بد که روزی ز بهر گله / بیامد که اسبان ببیند گله –

ز پستی برآمد به کوهی رسید / یکی بی کران ژرف دریا بدید –

بفرمود کز روم وز هندوان / بیارند کارازموده گوان –

بجویند زان آب دریا دری / رسانند رودی به هر کشوری –

چو بگشاد داننده زان آب، بند / یکی شهر فرمود بس سودمند –

چو دیوار شهر اندرآورد گرد / ورا نام کردند داراب گرد –

یکی آتش افروخت از تیغ کوه / پرستنده ی آذر آمد گروه –

ز هر پیشه ای کارگر ساختند / همی شهر ایران بیارستند –


 برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***  

هفتاد و هشت  پسر و نوه های گودرز ِ کشوادگان، در شاهنامه

***

زمانی که گیو، کیخسرو و فرنگیس در مرز توران، در شرف حمله پیران با هزار سوارش به آنان هستند، گیو به فرنگیس: 

بدو گفت گیو ای مه ِ  بانوان /  چرا رنجه کردی بدینسان روان - 

 تو با شاه بر شو به بالای، تند /  ز پیران و لشکر مشو هیچ کند -

 جهاندار پیروز یار منست  / سر اختر اندر کنار منست -


 گیو به کیخسرو : 

 بدو گفت گیو ای شه سر فراز /   جهان را به نام تو آمد نیاز -

 پدر پهلوانست و من پهلوان  /  به شاهی نپیچیم جان و روان -

 برادر مرا هست هفتاد و هشت  /  جهان شد چو نام تو اندر گذشت -

 بسی پهلوانست، شاه اندکی  /  چه باشد، چو پیدا نباشد یکی -

اگر من شوم کشته دیگر بود /  سر تاجور باشد افسر بود -

 اگر تو شوی دور از ایدر تباه  /  نبینم کسی از در تاج و گاه -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

 جایگاه گیو و گودرز، نقش آفرینان و ستون های محوری نبرد کیخسرو با سپاه پیران ویسه در شاهنامه.

***  

گودرز،  از نسل کاوه آهنگر ، گودرزِ کشواد، کشوادِ قارن(کارن)، قارنِ کاوه .

 گودرز،  سپهدار کیخسرو ، حامی کیخسرو بر سر شاهی، در مقابل حمایتِ طوس از فریبرزِ کاووس:

 برآشفت گودرز و گفت از مهان / همی طوس کم باد اندر جهان -


 گودرز،  هفتاد و هشت پسر و نوه ی پسری داشت:

 نبیره پسر داشت هفتاد و هشت / بزد ز ایوان به میدان گذشت -

 نبیره پسر بود هفتاد و هشت / کنون ماند هشت و دگر بر گذشت -


 هفتاد و دو نفر از پسران و نوه های گودرز در جنگ ِ پشن کشته شدند:

  به جنگ پـَشـَن نیز چندان سپاه/که پیران بکشت اندر آوردگاه -

 زمین گـِـل شد از خون گودرزیان/نجویی جز از رنج و راه زیان -


 گودرز، مقر حکومتش اصفهان بود: 

بدو گفت ایدر برو به اصفهان / برِ نیو گودرزِ کشوادگان -


گودرز از دید پیران ویسه.

 پیران وزیرِ و سپهسالارِ افراسیاب، به برادرش هومان چنین میگوید: 

به ایران پس از رستم نامدار   نبودی چو گودرز دیگر سوار -


ستودن گودرز توسط رستم: 

 ستودش فراوان و کرد آفرین / که چون تو کسی نیست ز ایران زمین - 

بزرگی و فر بلندی و داد / همان بزم و رزم از تو داریم یاد - 

ترا با هنر گوهرست و خرد/ روانت همی از تو رامش برد -

 روا باشد ار پند من بشنوی / که آموزگار بزرگان تویی -


  گیو ِ  گودرز

 گیو ِ  گودرز، داماد رستم ، یک تنه به توران زمین رفت و فرنگیس و کیخسرو را به ایران آورد و در گرّیون (*) پیران و سوارانش را که تعقیبش می کردند، تاراند و گوش پیران را سوراخ و دست بسته روانۀ توران زمین کرد . گروی زره را در جنگ یازده رخ اسیر کرد ، با بیژن طوس فریبرزِ کاووس در برف ِ سنگین " سی سخت "، مدفون شدند.

(*) گـُـلـزُرّیون، شهری در ماوراء النهر و نیز، رودی که گیو  کیخسرو  و فرنگیس را هنگام فراری دادن از آن رود گذراند. گیو در این محل گوش پیران را سوراخ کرده روانه توران زمین کرد. 


 رود گریون: 

 چو شاه اندرین کار فرمان برد / ز گریون نیز هم بگذرد -

 برفتند یکسر به گریون / همه دیده پر آب و دل پر زخون -

 به گریون شاه توران سه روز / ببود و برآسود با باز و یوز -


 سپهدار با لشکر و گنج و تاج/به گریون بود زان روی چاج - 


  برفتند یکسر به گریون/همه سر پر از خشم و دل پر ز خون - 


 ز جوش سواران به چاچ اندرون/چو خون شد به رنگ آب گریون - 


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

شیده، دایی کیخسرو،

کیخسرو، بعد از دیدن شیده (پشنگ) : 

دل شاه شد زان سخن پر ز شرم/فرو ریخت از دیدگان آب گرم –

 چنین گفت کین شیده خال منست/به بالا و مردی همال منست - 


 شیده به کیخسرو:

 اگر مغز بودیت با خال خویش/نکردی چنین جنگ را دست پیش - 

پ ن:  

شیده یا پشنگ،  پسر افراسیاب،

  پشنگ ست نامش پدر شیده خواند/که شیده به خورشید تابنده ماند /



برگزیده های از شاهنامه ی فردوسی

***

"مانیفست" یا "کلام اول و آخر" گوهر بار حکیم بزرگوار طوس، در قالب اندرز های داهیانه ی بزرگمهر دانشور، در "دیالوگی" شیرین و شنیدنی با موبدان دربار کسرا انوشیروان

***

کسرا انوشیروان:

هرانکس که دارد به دل دانشی/ بگوید، مرا زو بود رامشی - 


موبد،

 بپرسید دیگر که فرزند راست / به نزد پدر جایگاهش کجاست - 


بزرگمهر،

چنین داد پاسخ که نزد پدر / گرامی چو جانست فرخ پسر - 

پس ازمرگ نامش بماند به جای / ازیرا پسر خواندش رهنمای -


موبد،

 بپرسید دیگر که ازخواسته / که دانی که دارد دل آراسته - 


بزرگمهر، 

چنین داد پاسخ که مردم به چیز / گرامیست وز چیز خوارست نیز - 

نخست آنکه یابی بدو آرزوی / ز هستیش پیدا کنی نیکخوی - 

وگر چون بباید، نیاری به کار / همان سنگ و هم گوهر شاهوار -


برگزیده های از شاهنامه ی فردوسی

***

"مانیفست" یا "کلام اول و آخر" گوهر بار حکیم بزرگوار طوس، در قالب اندرز های داهیانه ی بزرگمهر دانشور، در "دیالوگی" شیرین و شنیدنی با موبدان دربار کسرا انوشیروان

***

کسرا انوشیروان:

هرانکس که دارد به دل دانشی/ بگوید، مرا زو بود رامشی - 


 موبد،

بپرسید پس موبد تیز مغز / که اندر جهان چیست کردار نغز -

کجا مرد را روشنایی دهد / ز رنج زمانه رهایی دهد -


بزرگمهر،

چنین داد پاسخ که هر کو خرد / بیابد ز هر دو جهان بر خورد –


برگزیده های از شاهنامه ی فردوسی

***

"مانیفست" یا "کلام اول و آخر" گوهر بار حکیم بزرگوار طوس، در قالب اندرز های داهیانه ی بزرگمهر دانشور، در "دیالوگی" شیرین و شنیدنی با موبدان دربار کسرا انوشیروان

***

کسرا انوشیروان:

هرانکس که دارد به دل دانشی/ بگوید، مرا زو بود رامشی - 


موبد،

 دگر گفت: مردم توانگر، به چیست / به گیتی پر از رنج و درویش کیست - 


بزرگمهر،

چنین گفت: آنکس که هستش بسند* / به بخش خداوند چرخ بلند - 

کسی را کجا بخت، انباز نیست / بدی در جهان، بدتر از آز نیست - 

.

پ ن: * - بسند، کافی، بسنده



برگزیده های از شاهنامه ی فردوسی

***

"مانیفست" یا "کلام اول و آخر" گوهر بار حکیم بزرگوار طوس، در قالب اندرز های داهیانه ی بزرگمهر دانشور، در "دیالوگی" شیرین و شنیدنی با موبدان دربار کسرا انوشیروان

***

کسرا انوشیروان:

هرانکس که دارد به دل دانشی/ بگوید، مرا زو بود رامشی - 


موبد،

بپرسید دیگر که دانش کدام / به گیتی که باشیم زو شادکام -


بزرگمهر،

چنین گفت: کان کو بود بردبار  / به نزدیک او مرد بی شرم، خوار -


موبد،

دگر گفت: کان کو نجوید گزند / ز خو ها، کدامش بود سودمند -


بزرگمهر،

بگفت: آنک مغزش نجوشد ز خشم /  بخوابد به خشم از گنهکار، چشم -


برگزیده های از شاهنامه ی فردوسی

***

"مانیفست" یا "کلام اول و آخر" گوهر بار حکیم بزرگوار طوس، در قالب اندرز های داهیانه ی بزرگمهر دانشور، در "دیالوگی" شیرین و شنیدنی با موبدان دربار کسرا انوشیروان

***

کسرا انوشیروان:

هرانکس که دارد به دل دانشی/ بگوید، مرا زو بود رامشی - 


نگه کرد کسری به داننده گفت / که دانش چرا باید اندر نهفت -


بزرگمهر دانشور:

بدو گفت روشن روان آنکسی / که کوتاه گوید به معنی بسی -

کسی را که مغزش بود پر شتاب / فراوان سخن باشد و دیریاب -

چو گفتار بیهوده بسیار گشت / سخنگوی در مردمی خوار گشت –


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

***

"مانیفست" یا "کلام اول و آخر" گوهر بار حکیم بزرگوار طوس، در قالب اندرز های داهیانه ی بزرگمهر دانشور، در "دیالوگی" شیرین و شنیدنی با موبدان دربار کسرا انوشیروان

***

کسرا انوشیروان:

هرانکس که دارد به دل دانشی/ بگوید، مرا زو بود رامشی - 

 

بزرگمهر دانشور:

توانگر بود هر که را آز نیست / خنک بنده کش* آز انباز نیست -

مدارا، خرد را برادر بود / خرد بر سر جان چو افسر بود -

چو دانا، ترا دشمن جان بود / به از دوست مردی، که نادان بود -

.

پ ن:

* کش، که اش، او را.


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

"مانیفست" یا "کلام اول و آخر" گوهر بار حکیم بزرگوار طوس، در قالب اندرز های داهیانه ی بزرگمهر دانشور، در "دیالوگی" شیرین و شنیدنی با موبدان دربار کسرا انوشیروان

***

کسرا انوشیروان:

هرانکس که دارد به دل دانشی/ بگوید، مرا زو بود رامشی - 


 موبد،

 دگر گفت کان کو ز راه گزند / بگردد بزرگست و هم ارجمند –

بزرگمهر دانشور:

چنین داد پاسخ که کردار بد / بسان درختیست با بار بد -

اگر نرم گوید زبان کسی / درشتی به گوشش نیاید بسی -

بدان کز زبانست گوشش به رنج / چو رنجش نجویی سخن را بسنج -

همان کم سخن مرد خسروپرست / جز از پیش گاهش نشاید نشست -

دگر از بدیهای نا آمده / گریزد چو از دام مرغ و دده -

سه دیگر که بر بد توانا بود / بپرهیزد ار ویژه دانا بود -

نیازد به کاری که ناکردنیست / نیازارد آن را که نازردنیست -

نماند که نیکی برو بگذرد / پی روز نا آمده نشمرد – 



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

"مانیفست" یا "کلام اول و آخر" گوهر بار حکیم بزرگوار طوس، در قالب اندرز های داهیانه ی بزرگمهر دانشور، در "دیالوگی" شیرین و شنیدنی با موبدان دربار کسرا انوشیروان

***

کسرا انوشیروان:

هرانکس که دارد به دل دانشی/ بگوید، مرا زو بود رامشی - 


 موبد،

دگر گفت کز بار آن میوه دار / که دانا بکارد به باغ بهار -

چه سازیم تا هر کسی بر خوریم / وگر سایه ی او به پی بسپریم -


بزرگمهر،

چنین داد پاسخ که هر کو زبان / ز بد بسته دارد نرنجد روان -

کسی را نَدَرد به گفتار پوست / بوَد بر دل انجمن نیز دوست -

همه کار دشوارش آسان شود / ورا دشمن و دوست یکسان شود -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

"مانیفست" یا "کلام اول و آخر" گوهر بار حکیم بزرگوار طوس، در قالب اندرز های داهیانه ی بزرگمهر دانشور، در "دیالوگی" شیرین و شنیدنی با موبدان دربار کسرا انوشیروان

***

کسرا انوشیروان:

هرانکس که دارد به دل دانشی/ بگوید، مرا زو بود رامشی - 

***

موبد،

یکی گفت: کاندر سرای سپنج / نباشد خردمند بی درد و رنج -

چه سازیم تا نام نیک آوریم / در آغاز، فرجام نیک آوریم - 


بزرگمهر،

بدو گفت: شو دور باش از گناه / جهان را همه چون تن خویش خواه -

هرآن چیز کانت نیاید پسند / تن دوست و دشمن در آن بر مبند -



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 


*** 

میمیکِ » ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (11)

***

 ز مژگان فرو ریخت خون مادرش / فراوان به دیوار بر زد سرش »   -


شدند اندران پهلوان دژم / دهان پر زباد ابروان پر ز خم »   -

کی نامور دست بر دست زد» / بنالید ازان روزگاران بد   -


ببخشود و دیده پر از آب کرد / بروهای جنگی پر از تاب کرد »   -


چو بشنید سیندخت سر پیش اوی /  فرو برد و بر خاک بنهاد روی »   -


چو رودابه گفتار ایشان شنید / چو از باد آتش دلش بردمید   -

 بریشان یکی بانگ برزد به خشم / بتابید روی و بخوابید چشم »   - 

وزان پس به چشم و به روی دژم / به ابرو ز خشم اندر آورد خم »   -



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

میمیکِ » ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (10)

***


به انگشت خود هر زمانی سرشک/بینداختی » پیش گویا پزشک   - 

نیوشنده بودند لب با گره /  به پاسخ بیامد گروی زره   - 

 منم گفت شایسته ی کارکرد  / اگر نیست اورا کسی هم نبرد   - 

سیاوش ز گفت گروی زره / برو کرد پر چین رخان پر گره »   - 

یکی ابر تند اندر آمد چو گرد /  زسرما همی لب بدندان فسرد »   - 


خدنگی گزین کرد پیکان چو آب/نهاده برو چار پر عقاب   - 

بمالید چاچی کمان را به دست » / به چرم گوزن اندر آورد شست »   - 

  چو چپ راست کرد و خم آورد راست » / خروش از خم چرخ چاچی بخاست   -

 

 چو آورد یال یلی را به گوش » / ز شاخ گون بر آمد خروش    -

 چو بگذشت پیکان از انگشت اوی» / گذر کرد از مهره ی پشت اوی    -



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 


*** 

میمیکِ » ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (9)

***

چو این گفته شد دست کسری گرفت » / بدو مانده بد شاه ایران شگفت 

ازو نامور دست بستد به خشم / به تندی ز مزدک بخوابید چشم »


زمانی همی بود و خامش بماند /  دو چشمش به روی سیاوش بماند »


گرانمایه دستان همی کند موی / بران خستگیها بمالید روی »


اَبَر آفریننده کرد آفرین / بمالید رخسارگان بر زمین »



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

میمیکِ » ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (8)

***

بیامد چو گودرز را دید دست /  بکش کرد و سر پیش بنهاد پست »   -

 

 سپهدار برجست واو را چو دود  /  به آغوش تنگ اندر آورد زود»   -


چنین گفت با لشکر سرفراز /  که از نیزه مژگان مدارید باز»   - 

 فش و یال بینید و اسب و عنان  / دو دیده نهاده به نوک سنان »   -


چنین گفت هرکو کمان را بدست / بمالد گشاید به اندازه شست »   -


بیامد پدر بر سرش بوسه داد / رخان را به رخسار او بر نهاد »   -



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

میمیکِ » ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (7)

***

بیامد بران کرسی زر نشست / پر از خشم بویا ترنجی به دست »   -

پر اندیشه بنشست برسان مست / بکش کرده دست و سر افکنده پست »   -

پشیمان شد و پند او بر گرفت / ز کردار خود، دست بر سر گرفت »   -

تهمتن زمین را به مژگان برفت / کمر بر میان بست » و چون باد تفت   -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

میمیکِ » ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (6)

***

ازان بوی شد شاه ایران دژم / پر اندیشه جان ابروان پر ز خم » -

بپیچید در جامه و سر بتافت » / که از نکهتش بوی ناخوش بیافت  - 

به گرسیوز اندر چنان بنگرید /  که گفتی میانش بخواهد برید » -

 یکی بانگ بر زد براندش ز پیش » /  کجا خواست راندن برو خشم خویش  -

به پیش اندر آمد میان را ببست / گرفت آن درفش همایون بدست » -

به کش کرده دست و سر افکنده پست / بر تخت شاهی به زانو نشست » - 



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

میمیکِ » ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (5)

***

برو راست خم کرد و چپ کرد راست »* /  خروش از خم چرخ چاچی بخاست


بزد دست بر جامه» اسفندیار/ همه پرنیان بر تنش گشت خار


بشد همچنان پیش خاقان بگفت / به رخ پیش او بر، زمین را برُفت


بگفت این و روی سیاوش بدید / دو رخ را بِکـَـند و فغان بر کشید »


به انگشت بنمود، به انگشتِ راست » / که آن اژدها را نشیمن کجاست


به بدرود کردن گرفتش به بر / بسی بوسه دادش به چشم و به سر »


.

پ ن:

(*) - : به تصویر کشیدن حالتِ تیرانداختن با کمان، برو راست خم کرد و چپ کرد راست »، ( بر او نشانه رفت و دست راست را خم کرد و دست چپ را راست نگاه داشت )



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 


*** 

میمیکِ » ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (4)

***

از ایران دلش یاد کرد و بسوخت /  به کردار آتش رخش برفروخت » 

ز پیران بپیچید و پوشید روی »/  سپهبد بدید آن غم ودرد اوی 

 بدانست کو را چه  آمد بیاد  / غمی گشت و دندان به لب بر نهاد » -

 

ازان کوه بشنید بانگ پدر/به زاری به پیش اندر افکند سر » -

 خرامیده نیزه به چنگ اندرون/ز پیش پدر سر فکنده نگون »- 

 

ببارید خون از مژه مادرش/همه پاک بر کند موی از سرش »- 

 

بپوشید ارجاسب خفتان جنگ/ بمالید بر چنگ بسیار چنگ »- 


بخندید از گفت او زال زر/زمانی بجنبید ز اندیشه سر »- 


بخورد اندکی نان و نالان بخفت/به دستار چینی رخ اندر نهفت »- 



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

میمیکِ » ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (3)

***

چو کاووس روی کنیزک بدید  /  بخندید ولب را به دندان گزید»  -

چوآمد به پرموده زان آگهی / بینداخت از سر کلاه مهی»  -

خروشان زکابل همی رفت زال   / فرو هشته لفج و برآورده یال»  -

خروشید و زد دست بر سر» ز شاه /  که شاها منم کاوه داد خواه  -

دل رستم آکنده از کین اوست / بروهاش یکسر پر از چین اوست»  -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

میمیکِ» ایفاگرانِ نقشِ داستانهای شاهنامه ی فردوسی (2)

***

پدر داغ دل بود "بر پای جست / ببوسید و بسترد رویش به دست" - 


جمشید :

 بزرگی و دیهیم و شاهی مراست  /  که گوید که جزمن کسی پادشاست -

 همه موبدان سر فکنده نگون »  /  چرا کس نیارست گفتن نه چون -


چو این دید سیندخت برپای جست  / کمر کرد بر گردگاهش دو دست» -


چه دینی، چه اهریمن ِ بت پرست / ز مرگند بر سر نهاده دو دست » -


فرود آمد از شولک خوب رنگ / به ریش خود اندر زده هر دو چنگ» - 


جریره، در سوگ پسرش فرود ِ سیاوش:  

 همه غالیه موی و مشکین کمند / پرستنده و مادر از بن بکند» -


ورا دید با دیدگان پر ز خون / به زیر زنخ دست کرده ستون» - 


چو بشنید تور از برادر چنین / به ابرو ز خشم اندر آورد چین» -

یکی ابر، تند اندر آمد چو گرد / ز سرما همی لب به دندان فسرد» -



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

***

نیایش، در شاهنامه، همواره بر بنیاد "مهر" آگینِ سپاسمندی و پاسداشت ِ توجه و حمایت ِ یزدانِ دادگر استوارست. نه بر "کاهِ روی آبِ" تمنّای بخشایشِ گناه و سیاهکاری. 


 منش، روش، و کنش ِ سرداران و پهلوانان شاهنامه، بر سقف و ستون ِ راستی، خود باوری و اعتماد ِ به نفس بنا شده و بر همین مبنا، استغاثه، کرنش و لابه را بر نمی تابند  - "بخش چهاردهم"


بیژن، یگانه فرزند ِ گیو ِ گودرز، نوه ی رستم دستان، پس از کشتن هومان، بین دو سپاه ایران و توران میرسد و درفش هومان را بر زمین می اندازد.


 سبک بیژن اندر میان سپاه / نگونسار کرد آن درفش سیاه - 


دیده بانان ایرانی، خبر پیروزی بیژن را برای گیو ِ گودرز *، می برند.


 چو آن دیدبانان ایران سپاه / نگون یافتند آن درفش سیاه - 

سوی پهلوان روی برگاشتند / وزان دیده گه نعره برداشتند - 

وزانجا هیونی بسان نوند / طلایه سوی پهلوان برفگند - 

که بیژن بپروزی آمد چو شیر / درفش سیه را سر آورده زیر - 


گیو ِ الف چشم، از شادی، سر از پا نمی شناسد.


چو دیوانگان، گیو گشته نوان / به هر سو خروشان و هر سو دوان -  

چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی / دمان پیش فرزند بنهاد روی - 

چو چشمش بروی گرامی رسید / ز اسب اندر آمد چنان چون سزید - 


گیو ِ راست بین، به پاس این پیروزی، "دادگر" را می ستاید.


بغلتید و بنهاد بر خاک، سر / همی آفرین خواند بر دادگر - 

گرفتش ببر باز، فرزند را / دلیر و جوان و خردمند را - 


* - گیو الف چشم، گیو راست بین - لقب های گیو گودرز



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

دیدگاه ضد جنگ رستم

***

رستم دستان:

پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ / نه خوبست و داند همی کوه و سنگ –

*** 

روحیه ی رستم، جنگ طلبی را بر نمی تابد. بیشترِ یا تمام نبردهای رستم، همراه با طرح و پیشنهاد رستم به آشتی ست. و جنگیدن را بنا گزیر، برمی گزیده ست.


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

راز ِ خوف انگیز و مبهم ِ رابطه ی ژرف ِ مردمان زمینی شاهنامه با آسمان

***

 در شاهنامه، آسمان، همیشه راز دار مردم، سپاهیان، گردان، پهلوانان و شاهان بوده . آسمانی که رحمت و برکت را ، ادبار و نکبت را ره آورد او می بینند . آسمانی که بی اراده ی زمینیان، خشم رعد آسا و تندر ِ غضبش را بدر قه ی راه ِ باران برکت زا و رحمت آورش می سازد .

***

ستاره‌شناسان به روز دراز / همی ز آسمان بازجستند راز -

ازان کآسمان را دگر بود راز / به گفت ِ برادر نیامد فراز - 

ستاره‌شناسان بر ِ او شدند / همی ز آسمان داستانها زدند -

همی جست بر چاره جستن رهی / سوی آسمان کرد روی آنگهی -

کس از گردش آسمان نگذرد / وگر بر زمین پیل را بشکرد -

بدو گفت کز گردش آسمان / بگوی آنچ دانی و پنهان ممان -

بدین گونه بُد گردش آسمان / بسنده نباشد کسی با زمان -

چنین گفت کز گردش آسمان / نیابد گذر مرد نیکی‌گمان -

دگر گفت کز گردش آسمان / خردمند برنگذرد بی‌گمان -

جهاندار زان لرزه شد بدگمان / پراندیشه از گردش آسمان -

بباشد همه بودنی بی‌گمان / نتابیم با گردش آسمان -

که تا چون بود گردش آسمان / کرا بر کشد زین دو مهتر زمان - 

نگه کردم از گردش آسمان / بدین زودی او را سر آید زمان - 

بکوشیم با گردش آسمان / اگر در میانه سر آید زمان - 

برین بر که گفتم نجوید زمان / مگر یارمندی کند آسمان -  

همان ایرج پاک دین را بکشت / برو گردش آسمان شد درشت –



970121

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

کیخسرو به پیشواز رستم دستان می آید

***

پیشوازی شایسته و درخور ِ شان و شوکت ِ رستم، توسط کیخسرو:

 بفرمود رستم که بندید بار / سوی شاه ایران بسیچید کار - 

سواران گردنکش از کشورش / همه راه را ساخته بر درش - 

بیامد برخش اندر آورد پای / کمر بست و پوشید رومی قبای - 

بزین اندر افگند گرز نیا / پر از جنگ سر، دل پر از کیمیا - 

بگردون برافراخته گوش رخش / ز خورشید برتر، سر ِ تاجبخش - 

خود و گیو، با زابلی صد سوار / ز لشکر گزید از در کارزار - 

چو رستم بنزدیک ایران رسید / بنزدیک شهر دلیران رسید -

بر رستم آمد همانگاه گیو /  کز ایدر نباید شدن پیش نیو - 

شوم گفت و آگه کنم شاه را / که پیمود رخش ِ تَهَم راه را - 

چو رفت از بر ِ رستم ِ پهلوان / بیامد بدرگاه شاه جوان -

 چو نزدیک کیخسرو آمد فراز / ستودش فراوان و بردش نماز - 

پس از گیو ِ گودرز، پرسید شاه / که رستم کجا ماند، چون بود راه -

 بگیو آنگهی گفت رستم کجاست / که پشت بزرگی و تخم وفاست -

گرامیش کردن، سزاوار هست / که نیکی نمایست و خسرو پرست - 

بفرمود خسرو به فرزانگان / به مهتر نژادان و مردانگان - 

پذیره شدن پیش او، با سپاه / که آمد به فرمان خسرو، براه - 

بگفتند گودرز کشواد را / شه نوذران طوس و فرهاد را - 

دو بهره ز گُردان و گَردنکشان / چه از گرز داران ِ مردمکشان - 

بر آیین کاوس، برخاستند / پذیره شدن را، بیاراستند -

جهان شد ز گَرد ِ سواران، بنفش / درخشان سنان و درفشان، درفش - 

چو نزدیک رستم فراز آمدند / پیاده به رسم نماز آمدند - 

ز اسب، اندر آمد جهان پهلوان / کجا پهلوانان به پشش نوان - 

بپرسید مر هر یکی را ز شاه / ز گردنده خورشید و تابنده ماه - 

نشستند گردان و رستم بر اسب / بکردار رخشنده آذرگشسب - 

چو آمد بر شاه ِ کهترنواز / نوان پیش او رفت و بردش نماز - 

ستایش کنان پیش خسرو دوید/ که مهر و ستایش مر او را سزید -



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

طبع آزمایی حکیم طوس، در وام گیری از ماه های سال

***

ستایش رستم، با استعاره ی ماه های سال، کیخسرو را: و

بر آورد سر، آفرین کرد و گفت / مبادت جز از بخت ِ پیروز، جفت - 

چو "هرمزد" بادت بدین پایگاه / چو "بهمن" ،نگهبان ِفرخ کلاه - 

همه ساله "اردیبهشت"ِ هژیر / نگهبان ِ تو، با هش و رای پیر - 

چو "شهریور"ت باد پیروزگر / به نام بزرگی و فر و هنر - 

"سفندارمذ"، پاسبان تو باد / خِرَد، جان ِ روشن روان ِ تو باد - 

چو "خرداد"ت از یاوران، بر دهاد / ز "مرداد"، باش از بر و بوم شاد - 

"دی" و "اورمزد"ت خجسته بواد / در ِ هر بَدی، بر تو بسته بواد- 

"دی"ت "آذر" افروز و فرخنده، روز / تو شادان و تاج تو، گیتی فروز - 

چو این آفرین کرد رستم، بپای / بپرسید و کردش بر خویش، جای - 

بدو گفت خسرو، درست آمدی / که از جان ِ تو، دور بادا بدی - 

تویی پهلوان ِ کیان ِ جهان / نهان آشکار، آشکارت نهان - 

گُزین ِ کیانی و پشت ِ سپاه / نگهدار ِ ایران و لشکر، پناه - 

مرا شاد کردی بدیدار خویش / بدین پر هنر جان ِ بیدار خویش -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

پیشوازی شایسته و درخور ِ شان و شوکت ِ رستم، توسط کیخسرو

 چو تاج بزرگی بسر بر نهاد / ازو شاد شد تاج و او نیز شاد -

 فرستادگان آمد از هر سوی / ز هر نامداری و هر پهلوی - 

پس آگاهی آمد سوی نیمروز / بنزد سپهدار ِ گیتی فروز - 

که خسرو ز توران به ایران رسید / نشست از بر تخت کو را سزید -  

"بیاراست رستم به دیدار شاه / ببیند که تا هست زیبای گاه" -  

ابا زال، سام نریمان بهم / بزرگان کابل همه بیش و کم -  

سپاهی که شد دشت چون آبنوس / بدرید هر گوش ز اوای -  

سوی شهر ایران گرفتند راه / زواره فرامرز و پیل و سپاه -  

به پیش اندرون زال با انجمن / درفش بنفش از پس ِ پیلتن -  

پس آگاهی آمد بر ِ شهریار / که آمد ز ره، پهلوان ِ سوار -  

زواره فرامرز و دستان سام / بزرگان که هستند با جاه و نام -  

دل شاه شد زان سخن شادمان / سراینده را گفت کاباد مان -  

"که اویست پروردگار ِ پدر / وزویست پیدا به گیتی، هنر -


کیخسرو سران و سرداران را با تشریفات ِ تمام، به پیشوازِ رستم گسیل میدارد:

بفرمود تا گیو و گودرز و طوس / برفتند با نای رویین و -  

تبیره بر آمد ز درگاه شاه / همه بر نهادند گردان کلاه -  

یکی لشکر از جای برخاستند / پذیره شدن را بیاراستند -  

ز پهلو به پهلو پذیره شدند / همه با درفش و تبیره شدند -  

"برفتند پیشش به دو روزه راه / چنین پهلوانان و چندین سپاه" -  

درفش تهمتن چو آمد پدید / به خورشید گرد سپه بردمید -  

خروش آمد و ناله ی بوق و / ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس -  

به پیش گو پیلتن راندند / به شادی برو آفرین خواندند -  

"گرفتند هر سه ورا در کنار / بپرسید شیراوژن از شهریار" -  

ز رستم، سوی زال ِ سام آمدند / گشاده دل و شادکام آمدند -  

نهادند سوی فرامرز روی / گرفتند شادی به دیدار اوی -  

وزان جایگه سوی شاه آمدند / به دیدار فرخ کلاه آمدند -  

"چو خسرو گَو ِ پیلتن را بدید / سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید" -  

"فرود آمد از تخت و کرد آفرین / تهمتن ببوسید روی زمین" -  

به رستم چنین گفت کای پهلوان / همیشه بدی شاد و روشنروان -

 به رستم چنین گفت کای پهلوان / همیشه بدی شاد و روشنروان -

به گیتی خردمند و خامش تویی / که پروردگار سیاوش تویی - 

سر زال زان پس به بر در گرفت / ز بهر پدر دست بر سر گرفت - 

گوان را به تخت مهی برنشاند / بریشان همی نام یزدان بخواند - 


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

هنرِ اکتسابی، برتر از "ژن" یا گوهر ِ فسیل شده ی وراثت ست


سزد گر گمانی بَرَد بر سه چیز / کزین سه گذشتی، چه چیز ست نیز - 

هنر با نژاد ست و با گوهر ست / سه چیزست و هر سه به بند اندر ست - 

هنر کی بود تا نباشد گهر / نژاده بسی دیده ای بی هنر - 

گهر آنک از فر یزدان بود / نیازد به بد دست و بد نشنود - 

نژاد آنک باشد ز تخم پدر / سزد کاید از تخم پاکیزه بر - 

هنر گر بیاموزی از هر کسی / بکوشی و پیچی ز رنجش بسی - 

ازین هر سه گوهر بود مایه دار / که زیبا بود خلعت کردگار - 

"چو هر سه بیابی، خرد بایدت / شناسنده ی نیک و بد بایدت" - 

چو این چار با یک تن آید بهم / براساید از آز وز رنج و غم - 

مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست / وزین بدتر از بخت پتیاره نیست -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

"آداب و رسم و رسوم ِ سوگند خوردن ِ شاهی"

***

پیمان بستن کیخسرو با کیکاووس در محضر رستم و زال ِ  زر

***

چو روز درخشان برآورد چاک / بگسترد یاقوت بر تیره خاک -

جهاندار، بنشست و کاوس ِ کی / دو شاه سرافراز و دو نیک پی -

 ابا رستم ِ گُرد و دستان به هم / همی گفت کاوس، هر بیش و کم -


کیکاووس از بیداد و ستم ِ افراسیاب بر مردمان ایران سخن میگوید:

 از افراسیاب اندر آمد نخست / دو رخ را به خون دو دیده بشست -

 بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد / از ایران، سراسر برآورد گَرد -

 بسی پهلوانان که بیجان شدند / زن و کودک خُرد، پیچان شدند -

 بسی شهر بینی ز ایران خراب / تبه گشته از رنج افراسیاب -


سخن ِ کیکاووس، از شایستگی و "جَنَم"ِ شاهی ِ کیخسرو ست:

 ترا ایزدی هرچ بایدت، هست /  ز بالا و از دانش و زور ِ دست -

 ز فرّ تمامی و نیک اختری / ز شاهان، به هر گونه ای برتری - 


کیکاووس، خواهان ِ عهد و پیمان ِ "راستی و داد گستری و منش ِ نیک" و "روشنی ِ اجاق ِ کین ِ افراسیاب" از کیخسرو ست:

کنون از تو "سوگند" خواهم یکی / نباید که پیچی ز داد اندکی -

که پر کین کنی دل ز افراسیاب / دمی آتش اندر نیاری به آب -

 به گنج و فزونی نگیری فریب / همان گر فراز آیدت گر نشیب - 

 به تاج و به تخت و نگین و کلاه / به گفتار با او نگردی ز راه -


کیکاووس، نخستین رسم و آیین ِ شاهنشهی، "سوگند" را به کیخسرو گوشزد میکند:

 بگویم که "بنیاد ِ سوگند" چیست / خِرَد را و جان ِ ترا، پند چیست -

 بگویی به "دادار ِ خورشید و ماه" / به "تیغ" و به "مُهر" و به "تخت" و "کلاه" -

 به "فرّ" و به "نیک اختر ِ ایزدی" / که هرگز نپیچی به سوی بدی -

 

کیخسرو برای "نمایش ِ وفای به عهد و پیمان" با کیکاووس، "آتش" را گواه میگیرد:

 چو بشنید زو شهریار جوان/"سوی آتش آورد روی و روان" -

 به "دادار دارنده" سوگند خورد / به "روز ِ سپید" و "شب ِ لاژورد" -

به "خورشید" و "ماه" و به "تخت" و "کلاه" / به "مُهر" و به "تیغ" و به "دیهیم ِ شاه" -


طومار عهد و پیمان کیخسرو، به رسم امانت به دست رستم سپرده می شود:

یکی خط بنوشت بر پهلوی / به مُشکاب بر دفتر خسروی -

گوا بود دستان و رستم برین / بزرگان لشکر همه همچنین -

به زنهار بر دست رستم نهاد / چنان خط و سوگند و آن رسم و داد -

ازان پس همی خوان و می خواستند / ز هر گونه مجلس بیاراستند -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 9

***

رخش، در خوان اول از خوان های هفت گانه ی رستم، در مصاف با شیر، جان ِ رستم ِ خفته را می خرد:

 چو یک پاس بگذشت درنده شیر / به سوی کنام خود آمد دلیر -

بر ِ نی، یکی پیل را خفته دید / بر او یکی اسپ آشفته دید -

نخست اسپ را گفت باید شکست / چو خواهم سوارم خود آید به دست -

سوی رخش رخشان برآمد دمان / چو آتش بجوشید رخش آن زمان -

دو دست اندر آورد و زد بر سرش / همان تیز دندان به پشت اندرش -

همی زد بران خاک تا پاره کرد / ددی را بران چاره بیچاره کرد -

چو بیدار شد رستم تیزچنگ / جهان دید بر شیر تاریک و تنگ -

چنین گفت با رخش کای هوشیار / که گفتت که با شیر کن کارزار -

اگر تو شدی کشته در چنگ اوی / من این گرز و این مغفر جنگجوی -

چگونه کشیدی به مازندران / کمند کیانی و گرز گران -

چرا نامدی نزد من با خروش / خروش توام چون رسیدی به گوش -

سرم گر ز خواب خوش آگه شدی / ترا جنگ با شیر کوته شدی -

چو خورشید برزد سر از تیره کوه / تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه -

تن رخش بسترد و زین برنهاد / ز یزدان نیکی دهش کرد یاد -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

 پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 8

***

رستم پس از نبردی فرساینده با اسفندیار، خُرد و خمیر و نزار، به ایوان باز میگردد:

وزان روی رستم به ایوان رسید / مر او را بران گونه دستان بدید - 

زواره فرامرز گریان شدند / ازان خستگیهاش بریان شدند - 

ز سر بر همی کند رودابه موی / بر آواز ایشان همی خست روی - 

زواره به زودی گشادش میان / ازو برکشیدند ببر بیان - 

هرانکس که دانا بد از کشورش / نشستند یکسر همه بر درش - 


رستم، فرسوده و درهم کوبیده، فراتر ز خویش، دلواپس ِ خستگی های تن ِ رخش ست:

برآمد چنان خسته زان آبگیر / سراسر تنش پر ز پیکان تیر -

بفرمود تا رخش را پیش اوی / ببردند و هرکس که بد چاره جوی - 

 گرانمایه دستان همی کند موی / بران خستگیها بمالید روی - 


 همان رخش گویی که بیجان شدست / ز پیکان تنش زار و بیجان شدست -


سیمرغ به بالین تهمتن میرسد:

 بدو گفت سیمرغ کای پهلوان /  مباش اندرین کار خسته روان - 

سزد گر نمایی به من رخش را / همان سرفراز جهانبخش را - 

کسی سوی رستم فرستاد زال / که ی به چاره بر افراز یال - 

بفرمای تا رخش را همچنان / بیارند پیش من اندر زمان -

بران همنشان رخش را پیش خواست /  فرو کرد منقار بر دست راست - 

برون کرد پیکان شش از گردنش / نبد خسته گر بسته جایی تنش - 

همانگه خروشی برآورد رخش / بخندید شادان دل تاجبخش -



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
شاپور ذوالاکتاف "شاه جنین" ِ  چهل روزه، با "ژن برتر".
به سر برش تاجی برآویختند / بران تاج زر و درم ریختند
***
اورمزد نرسی* بمُرد:
چنین بود تا بود چرخ روان / توانا به هر کار و ما ناتوان -
چهل روز سوکش همی داشتند / سر گاه او خوار بگذاشتند -
به چندین زمان تخت بیکار بود / سر مهتران پر ز تیمار بود -

بارگاه از شاه تهی و خاتون شبستان، باردار:
نگه کرد موبد شبستان شاه / یکی لاله رخ دید تابان چو ماه -
سر مژه چون خنجر کابلی / دو زلفش چو پیچان خط یبغوی** -
مسلسل یک اندر دگر بافته / گره بر زده سرش برتافته -
پری چهره را بچه اندر نهان / ازان خوب‌رخ شادمان شد جهان -

موبدان، جنین چهل روزه در بطن مادر را به شاهی گزیدند:
چهل روزه شد رود و می خواستند / یکی تخت شاهی بیاراستند -

تاج بر فراز بالین مادر ِ بار دار آویختند:
به سر برش تاجی برآویختند / بران تاج زر و درم ریختند -
چهل روز بگذشت بر خوب‌چهر / یکی کودک آمد چو تابنده مهر -
ورا موبدش نام شاپور کرد / بران شادمانی یکی سور کرد -
تو گفتی همی فره ایزدیست / برو سایهٔ رایت بخردیست -
برفتند گردان زرین کمر / بیاویختند از برش تاج زر -
چو آن خرد را سیر دادند شیر / نوشتند پس در میان حریر -
چهل روزه را زیر آن تاج زر / نهادند بر تخت فرخ پدر -
‌‌‌‌
پ ن:
* اورمزد ِ نرسی، پسر نرسی ِ بهرام بهرامیان، پدر شاپور ذوالاکتاف
 اورمزدِ نرسی، تا نه سال پسر نداشت:
دوان شد به بالینش شاه اورمزد/به رخشانی لاله اندر فرزد -
که فرزند آن نامور شاه بود/فروزان چو در تیره شب ماه بود -
چو نه سال بگذشت بر سر سپهر/گل زرد شد آن چو گلنار چهر -
غمی شد ز مرگ آن سر تاجور/بمرد و به شاهی نبودش پسر -

شاپور ذوالاکتاف بعد از مرگ پدر بدنیا آمد و در چهل روزگی، شاه شد -

** یَبغَو، یبغوی، یبغوی یا ینگی کند» - ولایت پهناور تخارستان در شرق بلخ، به امتداد ساحل آمو دریا تا حدود بدخشان امتداد دارد. و از سوی جنوب به رشته کوههای بامیان و پنجشیر محدود میگردد. - تُخارِسْتان، یا طخارستان، سرزمینی کهن و نام ولایتی در خراسان بزرگ در نخستین سده‌های اسلامی، واقع در امتداد کرانه های جنوبی جیحون علیا و وسطا – ترک های اوغوزمغولستان - این ولایت باستانی را یونانی ها با شکل توخاری آورده اندکه شامل سرزمین علیای آمو بود.
 راه مستقیمی از قندوز به آمو دریا رفته و خرابه های بسیار مهم قلعه زال » یکی از شهر های باستانی مهم افغانستان در کناره آن قرار دارد.
دقیقی: گو ِ گُردکُش نیزه اندر نهاد / بران گردگیران "یبغو" نژاد  -
 دقیقی:  نوشت اندران نامه ی خسروی/نکو آفرینی "خط یبغوی" -
بدادنش آن نامه خسروی/نوشته درو بر "خط یبغوی" -
 همه ایرجی زاده و پهلوی/نه افراسیابی و "خط یبغوی" - 


"خط یبغوی":
 خط تخارستانی. 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
 کسرا انوشیروان و کشتار مزدکیان
***
به دشت آمد از مزدکی صد هزار/برفتند شادان بر شهریار -

 بدان راه بد نامور صد هزار/به فرزند گفت آنزمان شهریار -

که با این سران هرچ خواهی بکن/ازین پس ز مزدک مگردان سخن - 

به درگاه کسری یکی باغ بود/که دیوار او برتر از راغ بود -

 همی گرد بر گرد او کنده کرد/مرین مردمان را پراکنده کرد - 

بکشتندشان هم بسان درخت/ز بر پی و زیرش سر آکنده سخت -

 به مزدک چنین گفت کسری که رو/به درگاه باغ گرانمایه شو -

 درختان ببین آنک هرکس ندید/نه از کاردانان پیشین شنید -

 بشد مزدک از باغ و بگشاد در/که بیند مگر بر چمن بارور -

 همانگه که دید از تنش رفت هوش/برآمد به ناکام زو یک خروش - 

یکی دار فرمود کسری بلند/فروهشت از دار پیچان کمند -

نگون بخت را زنده بر دار کرد/سر مرد بی دین نگونسار کرد -

 ازانپس بکشتش به باران تیر/تو گر با هشی راه مزدک مگیر -  


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
گیو، جوان پر شور، گودرز، پیر ِ هراسان را به ماندن و پایمردی در نبرد بر می انگیزاند.
***
فریبرز کاووس، در نبردی به جای توس نوذر سپهسالاری سپاه ایران را به عهده میگیرد.
و هومان به شیوه ی نبرد انبوه (رزم همگروه)، به قلب سپاه ایران میزند. فریبرز میگریزد و به کوه پناه میبرد: 
 چنین گفت هومان به فرشیدورد / که با قلبگه جست باید نبرد -
 برفتند پس تا بقلب سپاه / بجنگ فریبرز کاوس شاه -
 ز هومان گریزان بشد پهلوان / شکست اندر آمد برزم گوان -
 یکایک بدشمن سپردند جای / ز گردان ایران نبد کس بپای -
دلیران بدشمن نمودند پشت / ازان کارزار انده آمد بمشت -
چو دشمن ز هر سو بانبوه شد / فریبرز بر دامن کوه شد -
 چو گودرز کشواد بر قلبگاه / درفش فریبرز کاوس شاه -
 ندید و یلان سپه را ندید / بکردار آتش دلش بردمید -

گودرز پیر، هراسان عنان کرد پیچان به راه گریز:
عنان کرد پیچان براه گریز / برآمد ز گودرزیان رستخیز -

گیو: ای خاک بر سر من باد که چنین گودرزی، از چنان پیرانی، بگریزد:
بدو گفت گیو ای سپهدار پیر / بسی دیده‌ای گرز و گوپال و تیر -
 اگر تو ز پیران بخواهی گریخت / بباید بسر بر مرا خاک ریخت -
نماند کسی زنده اندر جهان / دلیران و کار آزموده مهان -
 ز مردن مرا و ترا چاره نیست / درنگی تر از مرگ پتیاره نیست -

  چو پیش آمد این روزگار درشت / ترا روی بینند بهتر که پشت » -

 بخنجر دل دشمنان بشکنیم / وگر کوه باشد ز بن برکنیم -

گودرز پشیمان از گزیر و تدبیر ِ گریز، پاشنه ی ایستادگی و استقامت را وَر می کشد:
چو گودرز بشنید گفتار گیو / بدید آن سر و ترگ بیدار نیو -
 پشیمان شد از دانش و رای خویش / بیفشارد بر جایگه پای خویش - 


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
بزرگمهر و گشودن رمز صندوقچه ی قیصر، بی آنکه بدو دست یازد.
***
قیصر فرستادن باژ و ساو به نوشیروان را گروگان گشودن رمز صندوقچه ای میگذارد:
 چنان بد که قیصر بدان چندگاه / رسولی فرستاد نزدیک شاه -
ابا نامه و هدیه و با نثار / یکی درج و قفلی برو استوار -

 بدین قفل و این درج نابرده دست / نهفته بگویند چیزی که هست -
فرستیم باژ ار بگویند راست / جز از باژ چیزی که آیین ماست -
 
 نوشیروان بزرگان را برای رمز گشایی فرا میخواند:
بدان درج و قفلی چنان بی کلید / نگه کرد و هر موبدی بنگرید -
ز دانش سراسر به یک سو شدند / بنادانی خویش خستو شدند -
 چو گشتند یک انجمن ناتوان / غمی شد دل شاه نوشین روان -
همیگفت کین راز گردان سپهر / بیارد باندیشه بوزرجمهر -
 
نوشیروان، شرمنده از ستمی که بر بزرگمهر دانا روا داشته بود، از او یاری میخواهد:
 به نزدیک دانا فرستاد و گفت / که رنجی که دیدی نشاید نهفت -
چنین راند بر سر سپهر بلند / که آید ز ما بر تو چندی گزند -

کسرا، گشودن رمز صندوقچه ی قیصر را از بزرگمهر جویا می شود:
پس از روم و قیصر زبان برگشاد / همی کرد زان قفل و زان درج یاد -

 بزرگمهر به کسرا:
به نیروی یزدان که اندیشه داد / روان مرا راستی پیشه داد -
بگویم بدرج اندرون هرچ هست / نسایم بران قفل و آن درج دست -
اگر تیره شد چشم، دل روشن ست / روان را ز دانش همی جوشن ست -

ز گفتار او شاد شد شهریار / دلش تازه شد چون گل اندر بهار -
ز اندیشه شد شاه را پشت راست / فرستاده و درج را پیش خواست -
همه موبدان و ردان را بخواند / بسی دانشی پیش دانا نشاند -

ازان پس فرستاده را گفت شاه / که پیغام بگزار و پاسخ بخواه -
چو بشنید رومی زبان برگشاد / سخنهای قیصر همه کرد یاد -
که گفت از جهاندار پیروز جنگ / خرد باید و دانش و نام و ننگ -

قیصر: اگر راز درون درج، بدون لمس آن هویدا کنید، ما را نیز تاب و توان ِ باژ و ساو باشد:  
همین درج با قفل و مهر و نشان / ببینند بیدار دل سرکشان -
بگویند روشن که زیر نهفت / چه چیزست و آن با خرد هست جفت -
فرستیم زین پس بتو باژ و ساو / که این مرز دارند با باژ تاو -
وگر باز مانند ازین مایه چیز / نخواهند ازین مرزها باژ نیز -


چو دانا ز گوینده پاسخ شنید / زبان برگشاد آفرین گسترید -
که همواره شاه جهان شاد باد / سخن دان و با بخت و با داد باد -
سپاس از خداوند خورشید و ماه / روان را بدانش نماینده راه -

بزرگمهر دانا: مرا آز ِ راز ست و دادار، دانا ست بر آشکار و نهان.
نداند جز او آشکارا و راز / بدانش مرا آز و او بی نیاز -
سه دُرّ ست رخشان به درج اندرون / غلافش بود ز آنچ گفتم برون -
یکی سفته و دیگری نیم سفت / دگر آنک آهن ندیدست جفت -

چو بشنید دانای رومی کلید / بیاورد و نوشین روان بنگرید -
نهفته یکی حقه بد در میان / به حقه درون پرده ی پرنیان -
سه گوهر بدان حقه اندر نهفت / چنان هم که دانای ایران بگفت -
نخستین ز گوهر یکی سفته بود / دوم نیم سفت و سیم نابسود -
همه موبدان آفرین خواندند / بدان دانشی گوهر افشاندند -
شهنشاه رخساره بی تاب کرد / دهانش پر از دُر ِ  خوشاب کرد -


 برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

***

اسب برخی از شخصیت های شاهنامه

***
شبدیز، اسب بهرام گور:
 مرا اسب شبدیز و شمشیر تیز / نگیرم فریب و ندانم گریز –
 برانگیخت شبدیز بهرام را / همی تیز کرد او دلارام را –
 همی راند شبدیز را نرم نرم / برین گونه تا روز برگشت گرم  -

شبدیز، اسب گیو گودرز:
 برانگیخت از جای شبدیز را / تن و جان بیاراست آویز را  -


شبدیز، اسب لهراسب و گشتاسب:
 شب تیره شبدیز لهراسبی / بیاورد با زین گشتاسبی -

بهزاد، شبرنگ بهزاد، اسب سیاوش، کیخسرو  و سپس گشتاسب.

اسب گشتاسب:
 سیه رنگ بهزاد را پیش خواست / تو گفتی که بیستون ست راست –
بیارید گفتا سیاه مرا / نبردی قبا و کلاه مرا –

گشتاسب بهزاد را که به بستور داد تا کین زریر را باز ستاند:
 بدو داد پس شاه بهزاد را / سپه جوشن و خود پولاد را –
 پس شاه کشته میان را ببست / سیه رنگ بهزاد را برنشست –
 خرامید تا رزمگاه سپاه / نشسته بران خوب رنگ سیاه –
منم گفت بستور پور زریر / پذیره نیاید مرا نره شیر –
 چو پاسخ ندادند آزاد را / برانگیخت شبرنگ بهزاد را –

ابلق مشک دم، اسب بهرام چوبینه:
نشست از بر ابلق مشک دم / خنیده سرافراز رویینه سم –

شبدیز، اسب خسرو پرویز:
نگیرم فریب و ندارم گریز / مرا اسب شبدیز و شمشیر تیز -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
شجره نامه ی رستم
***
رستم پسر زال، زال پسر سام، سام پسر نریمان و نریمان پسر گرشاسب .
***
گرشاسب، نیاکان رستم، گنجور منوچهر(منوچهر، دختر زاده ی ایرج)، از نسل جمشید شاه، آخرین شاه پیشدادی .
***
   جهاندار داند که دستان سام/بزرگ است و با دانش و نیک نام -

 همان سام پور نریمان بدست/نریمان گرد از کریمان بدست - 

بزرگست و گرشاسب بودش پدر/به گیتی بدی خسرو تاجور - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
 تخت نرد، ابداع بزرگمهر 
***
 بزرگمهر پس از گشودن رمز شطرنج در پاسخ به ابداع شطرنج، تخت نرد را طراحی کرد و فرستاده ی هند از گشودن رمز تخت نرد، باز ماند:

  بشد مرد دانا به آرام خویش/یکی تخت و پرگار بنهاد پیش -

 به شطرنج و اندیشه ی هندوان/نگه کرد و بفزود رنج روان -


 خرد با دل روشن انباز کرد/به اندیشه بنهاد بر تخت نرد -

 دو مهره بفرمود کردن ز عاج/همه پیکر عاج همرنگ ساج -

 یکی رزمگه ساخت شطرنج وار/دو رویه برآراسته کارزار -

 دو لشکر ببخشید بر هشت بهر/همه رزمجویان گیرنده شهر -

 زمین وار لشکرگهی چارسوی/دو شاه گرانمایه و نیک خوی - 

کم و بیش دارند هر دو به هم/یکی از دگر بر نگیرد ستم -

 به فرمان ایشان سپاه از دو روی/به تندی بیاراسته جنگجوی -

 یکی را چو تنها بگیرد، دو تن/ز لشکر برین یک تن، آید شکن - 

به هر جای پیش و پس اندر سپاه/گرازان دو شاه اندران رزمگاه -

 همی این بران، آن برین، برگذشت/گهی رزم کوه و گهی رزم دشت -

 برین گونه تا بر که بودی شکن/شدندی دوشاه و سپاه انجمن -

 بدین سان که گفتم بیاراست نرد/بر شاه شد یک به یک یاد کرد - 


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
 نظری به دیدگاه مطرحِ زن و فرزندِ دختر از قدیم، که رّد و رگه اش تا امروز و امروزی ها نیز تداوم دارد. -  (بخش هفتم)
***
فریدون، هر سه دختر ِ سرو، شاه یمن را از او برای هر سه پسرش خواستار میشود.
سرو دلش به این وصلت راه نمیدهد و بهانه میجوید.
فریدون با سران و سپهسالاران، به شور می نشیند. دل سردی سرو، بر سران سپاه فریدون گران می آید. به فریدون چنین میگویند:
جهان آزموده دلاور سران/ گشادند یک یک به پاسخ زبان-
که ما همگنان آن نبینیم رای/ که هر باد را تو بجنبی ز جای-
اگر شد فریدون جهان شهریار/ "نه ما بندگانیم با گوشوار"-

و اشاره به مرد رزم بودن میکنند:
سخن گفتن و کوشش آیین ماست/ عنان و سنان تافتن دین ماست-
به خنجر زمین را میستان کنیم/ به نیزه هوا را نیستان کنیم-

با نگاه ِ کرخت و سرسری به شاهنامه، در "آینه" ی عبارت ِ  "نه ما بندگانیم و با گوشوار"
 
"زن" به مفهوم عام ِ کلمه، کم از "مرد" شمرده میشود و "بدینسان" زن خفیف و در"سایه ی مرد" دیده می شود.
ولی با نگاه واقع بین و بینشی خردمندِ حکیم طوس،
عبارت ِ نه ما بندگانیم و با گوشوار، "بدانسان" تفسیر میشود:
چنانچه نقش و نگار و گوشوار، مردان را نشاید، گرز و گوپال، کمان و کمند، گبر و ببر نیز، ن را نباید.
.
پ ن:
شایان ِ یادآوریست که گوشوار، آذین گوش بردگان بوده ست. و گوشواره با "ه" تانیث آذین گوش ن.

  در مورد اخیر، اشاره به کنیز با بار کلامی خانه نشین بودن و اهل رزم و پیکار نبودن دارد.

   


چند اصطلاح کوچه و بازار در شاهنامه فردوسی
***
(47) - جایگزین ِ اصطلاح اَظهَرِ مِن الشَمس »، در شاهنامه فردوسی.
***
اَظهَرِ مِن الشَمس، یا "ز خورشید، روشن تر آمد پدید"
***
  جایگزینی شایسته و بسیار روا و دلنشین تر از عبارتِ "اَظهَرِ مّن الشَمس"
 ***
 سلم و تور، برادران ناتنی و نابکارِ ایرج، فرستاده ایی را سوی فریدون، برای خریداری خونِ برادر گسیل میدارند:
 فرستاده چون دید درگاه شاه / پیاده دوان اندر آمد ز راه -
 چو نزدیک شاه آفریدون رسید / سر و تخت و تاج بلندش بدید -
چو بشنید شاه جهان کدخدای / پیام دو فرزند ناپاک رای -
 یکایک بمرد گرانمایه گفت / که "خورشید را چون توانی نهفت" -
 نهان دل آن دو مرد پلید / "ز خورشید، روشن تر آمد پدید"


برگزیده هایی از شاهنامه
***
رومیان باستان، اول بار، فن اسب سواری را از گشتاسب می آموزند.
رومیان سالها با اسب، بار و ارابه میکشیدند و سواری را نمی دانستند.
***
گشتاسب پس از قهر و جدایی از پدرش لهراسب، و بخشیدن عطای ایران را به لقای پدر، در بدو رسیدن به روم، برای امرار معاش بنا به شناختش از اسب، به نزد نستاو، رمه بان قیصر می رود:
به نزدیک نستاو چون شد فراز/ برو آفرین کرد و بردش نماز-
نگه کرد چوپان و بنواختش/ به نزدیکی خویش بنشاختش-
چه مردی بدو گفت با من بگوی/ که هم شاه شاخی و هم نامجوی-
چنین داد پاسخ که ای نامدار/ یکی کُرّ ِه تازم دلیر و سوار-


 چندی بعد گشتاسب به محضر و بار عام قیصر روم، بار می یابد.
قیصر روم، پس از دیدن مهارت گشتاسب از سوار گیری از اسبان رمه اش که تا به آنروز تنها بار بر و ارابه کش بودند، مات و مبهوت، به وجد می آید:
 بپرسید و گفت این سوار از کجاست/که چندین بپیچد چپ و دست راست-

 قیصر، اساساً سوار کاری و سوار گیری از اسب تا کنون ندیده و نه شنیده:
 سرافراز گردان بسی دیده ام/سواری بدین گونه نشنیده ام- 

گشتاسب، یاد آور بردن فن اسب سواری (کاربردی فرا تر از بار و ارابه کشی)، از ایران به روم  می باشد.
.
پ ن:
 هرتسفلد در کتاب گزارشهای باستان شناسی ایران
اشاره میکند که (خوارزم ایران ویج)، از مراکزی ست که از سر زمینهای دیگر، به آنجا رفته و حرفه ی بار ور کردن اسب، مادیان، یا به گویش آن روز، (گُشن گیری) آموزش می دیده اند. و به تعبیری، ایران مهد و بانی فن پرورش اسب بوده است.

در اسناد مکتوبی از منابع (میتانی)، از گشن گیری اسب در روم یا (آسیای کوچک)، نام برده شده.

ورزینسکی هم اشاره میکند که گشن گیری اسب کار چندان آسانی نبوده و در سومر، چندین قرن زمان برده.

در اوستا، اشاره میشود که گشتاسب، از نوذریان ست و اینکه نوذریان اسبان با شکوهی دارند.
 
در اَرت یشت، سخن  از نوذریان (تیز تک) است.
نام گشتاسب، خود گواه و به معنی (دارنده ی اسبان فراوان) ست.

در اوستا، (ویشتاسپا) و در پهلوی (ویشتاسپ) آمده.

نقل از ابراهیم پور داوود: (دارنده ی اسب چموش و رمو)

مهرداد بهار: (دارنده ی اسب آماده) معنا شده. 

 در آبان یشت،  نوذریان از فرشتگان، خواستار اسبان تکاورند:

او را نوذریان ستودند. . نوذریان از او اسبان تکاور خواستند. . بزودی نوذریان کامروا شدند و گشتاسب در این سر زمینها بر اسبان تیز تک دست یافت. 


بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

هر نبردی ابزار خاص خودش رو می طلبد:

بدو گفت بیژن که ای شهریار / سخن بشنو از من یکی هوشیار -

 گرازان بدندان و شیران بچنگ / توانند کردن بهر جای جنگ - 

یلان هم بشمشیر و تیر و کمان / توانند کوشید با بدگمان -

 یکی دست بسته تنا / یکی را ز پولاد پیراهنا -

 چگونه درد شیر بی چنگ تیز / اگر چند باشد دلش پر ستیز -



نمودهای منحصر به فردِ فردوسی، از "نیایش"، و نه کرنش و استغاثه، در شاهنامه –  ( بخش 1 )

***

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

***

نیایش های رستم، همواره بر بنیاد "مهر" آگینِ سپاسگزاری یزدانِ دادگر استوارست. نه بر "کاهِ روی آبِ" تمنّای بخشایشِ گناه و سیاهکاری ها.

***

  رستم  در بخشِ رفتن رستم به مازندران:

  برآویخت با او به جنگ اژدها / نیامد به فرجام هم زو رها -

 چو زور تن اژدها دید رخش / کزان سان برآویخت با تاجبخش -

 بمالید گوش اندر آمد شگفت / بلند اژدها را به دندان گرفت - 

بدرید کتفش بدندان چو شیر / برو خیره شد پهلوان دلیر -

 بزد تیغ و بنداخت از بر سرش / فرو ریخت چون رود خون از برش -

 تهمتن ازو در شگفتی بماند  / همی پهلوی نام یزدان بخواند - 

به آب اندر آمد سر و تن بشست / جهان جز به زور جهانبان نجست - 

به یزدان چنین گفت کای دادگر / تو دادی مرا دانش و زور و فر -



940610

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

نقد، در شاهنامه 

***

آنگاه که صابونِ "نقدِ" فردوسی، به تن شاهنامه خودش هم می خورد.!! 

 نمونه هایی از  دیدِ نقادانه ی حکیم طوس در باره ی حتی سروده های خودش (شاهنامه):      

نبیند کسی نامهٔ پارسی / نوشته به ابیات صد بار سی  - 

اگر باز جویی درو بیت بد / همانا که کم باشد از پانصد -


روا ست که در مواجهه با شاهنامه، کاتولیک تر از پاپ و شاهنامه دوست تر از فردوسی نباشیم و رنگ و روح و جانِ کلامِ "رنگین کمان" حکیم را دریابیم و از کور رنگی و تعصب دور بمانیم . همه را سیاه و سپید نبینیم. رنگ ها را در جایگاه خود ببینیم. 

آنقدر در جزئیات و "زیر و بم" شاخ و برگِ تکدرخت، درجا نزنیم تا از عظمتِ جنگل غافل بمانیم.  

*** 

با اینکه به اجماعِ دانشمندان، ادبا و مستشرقینِ بلادِ "غرب"، نقطه عطف و فرازِ آثار ادبی غرب، آثار شکسپیر و بخصوص و انحصارن "کمدی الهی" اثرِ دانته، سرآمد آثار ادبی غرب عنوان شده، و به تصریحِ همین ادبا و فرهیختگانِ غربی، در مراسم هزاره ی فردوسی، شاهنامه ی فردوسی را در جایگاهی "یک سر و گردن" فرا تر از "کمدی الهی" نشانده اند، بزرگترین امتیاز و افتخارِ شاهنامه اینست که، کتابی ست زمینی و نه "آسمانی". شاهنامه، همانا کتابی ست زمینی و برای توده ی مردم. عاری از تعصبات و تنگ چشمی های نژادی، قومی، آیینی و . سایر مواردِ دست و پا گیر.  

شاهنامه، اثری ست چند بعدی، همه جانبه و فراگیر. از معدود آثاری از معاصرین خودش و حتی متاخرین، که هوشمندانه و خردمندانه، پا به عرصه ی "نقد" نیز گذارده. چه در جای جای شاهنامه، پهلوانان، شاهان، آیین ها، و حتا نورچشمی ها یش (رستم، سیاوش، گودرز، پیران، بهرام گودرز، کیخسرو و . حتی خودش فردوسی » ) نیز از محدوده ی تیغِ صریح، رک و بی رو در بایستی حکیم طوس در امان نمانده.      

  

نمونه هایی از  دیدِ نقادانه ی حکیم طوس در باره ی سایرین     

نقد سروده ی هزار بیتی دقیقی

چو این نامه افتاد در دست من / به ماه گراینده شد شست من –  

نگه کردم این نظم سست آمدم / بسی بیت نا تندرست آمدم -  

من این زان بگفتم که تا شهریار / بداند سخن گفتن نابکار -  

سخن چون بدین گونه بایدت گفت / مگو و مکن با طبع با رنج جفت -  

چو بند روان بینی و رنج تن / به کانی که گوهر نبینی مکن -  

چو طبعی نباشد چو آب روان / مبر سوی این نامه ی خسروان -  

دهن گر بماند ز خوردن تهی / ازان به که ناساز خوانی، نهی – 


نقدِ مسیحِ بزرگوار

بخندد برین بر، خردمند مرد / تو گر بخردی، گرد این فن مگرد – 

که هست او ز فرزند و زن بی نیاز / به نزدیک او آشکار ست راز » - 


نقدِ رستم

یکی داستان ست پر آب چشم / دل نازک از رستم آید به خشم  - 


نقدِ کیخسرو از زبان گودرز و سران سپاهِ کیخسرو

زال: 

چو بشنید زال این سخن بر دمید / یکی باد سرد از جگر بر کشید – 

به ایرانیان گفت کین رای نیست / خرد را به مغز اندرش جای نیست – 

ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت / چو او گفت ما را نشاید نهفت – 

مگر دیو با او هم آواز گشت / که از راه یزدان سرش باز گشت – 

سران و سپهسالارانِ سپاه: 

چنین یافت پاسخ ز ایرانیان / کزین سان سخن کس نگفت از میان -  

همه با توایم آنچ گویی بشاه / مبادا که او گم کند رسم و راه – 


بهادر امیرعضدی

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***

منابع فردوسی برای تدوین شاهنامه:

***

خداینامه،
 یا خوتای نامک. اثر ِ ابن مقفع (روزبه) یا به نقل از فردوسی ، ( دهقان دانشور ) پارسی زردشتی که اسلام را پذیرفته بود ، خدای نامه را ( با نام سیر الملوک الفرس ) به عربی ترجمه کرد و بعد ها پایه کار و ماخذ فردوسی در سرودن شاهنامه شد و به تعبیری، ابن مقفع، ازمردان دربار مداین انوشیروان، بدستور یزد گرد ساسانی خداینامه را نوشت.

خدای در پهلوی به معنای پادشاه است. فردوسی به درستی این عنوان را به نامه خدایان ترجمه کرده است. ولی هیچ جا از اسم اصلی " خداینامه "، یاد نمی کند. 


شاهنامه ی منثور امیر ابو منصور عبدالرزاق* والی طوس،

 تئودور نولدکه: "در سال ۳۴۶ هجری، امیر ابو منصور عبدالرزاق که در آن زمان فرمانروای توسط بود، دستور خویش ابو منصور العمری را بفرمود تا شاهنامه ای تدوین کند. این امر به دست چهار نفری که در زیر اسم آنها برده می شود، انجام گرفت. ۱ - ساح، پسر خراسان از اهل هرات، ۲ - یزدان داد، پسر شاپور از سیستان، ۳ - ماهوی خورشید، پسر بهرام از نیشابور و ۴ - شادان پسر برزین از توس. هیچ یک از این اسم ها مسلمانی نیست. بی شک هر چهار نفر زرتشتی بوده اند. تنها آنها می توانستند کتاب های پهلوی را که می بایستی از آنها استفاده کرد بخوانند ." 

پند نامه های پهلوی،
از مهم ترین اندرمه های پهلوی، جاویدان خرد است که متن پهلوی آن از بین رفته، ولی متن عربی آن به همت ابوعلی احمدبن محمد مسکویه» باقی مانده و بارها به فارسی ترجمه شده است.

اسکندر نامه،

 اثر : عبدالسلام بن ابراهیم کشمیری


ماخ یا مرزبان هری، پیرِ خراسان،

 راوی شاهی هرمزد نوشیروان، برای فردوسی:

 یکی پیر بد مرزبان هری/پسندیده و دیده از هر دری -
 جهاندیده ای نام او بود "ماخ"/سخن دان و با فر و با یال و شاخ -
 بپرسیدمش تا چه داری به یاد/ز هرمز که بنشست بر تخت داد -
 چنین گفت "پیرخراسان" که شاه / چو بنشست بر نامور پیشگاه - 


آزاد سرو،

 "آزاد سرو"، نواده نریمان، یادگاری از خانواده سام وزال، راوی مرگ رستم برای فردوسی، که از نژاد سام و فریدون بود و از مرو.
در آغاز داستان رستم و شغاد، :
 یکی پیر بد نامش "آزادسرو"/که با احمد سهل بودی به مرو -
کجا "نامه ی خسروان" داشتی/ تن و پیکر پهلوان داشتی -
 به سام نریمان کشیدی نژاد/بسی داشتی رزم رستم به یاد -

کنون باز گردم به گفتار "سرو"/فروزنده ی سهل ماهان به مرو -

و دیگری،"پیر"؟، در بخش انوشیروان:

 یکی "پیر" بد پهلوانی سخن/به گفتار و کردار گشته کهن-

چنین گوید از "دفتر پهلوان"؟/که پرسید موبد ز نوشیروان-

.
پ ن:
ابو منصور عبدالرزاق
 وزیر یعقوب لیث که به دستور او خداینامه را از پهلوی به پارسی برگرداند. او از نژاد گشواد بود . قرن سوم .

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
هرمزد، نیاز ِ آگاهی از تاریخ را همسنگ "نیاز ِ حیاتی" به نان و آب و بهداشت خود در زندان ِ خسرو پرویز میداند:
چو پنهان شد آن چادر آبنوس / بگوش آمد از دور بانگ خروش -
جهانگیر(خسرو پرویز) شد تا بنزد پدر(هرمزد) / نهانش پر از درد و خسته جگر -
چو دیدش بنالید و بردش نماز / همی‌ بود پیشش زمانی دراز -
بدو گفت کای شاه نابختیار / ز نوشین روان در جهان یادگار -
تو دانی که گر بودمی پشت تو / به سوزن نخَستی سر انگشت تو -
نگر تا چه فرمایی اکنون مرا / غم آمد تو را دل پر از خون مرا -
گر ایدون که فرمان دهی بر درت / یکی بنده‌ام پاسبان سرت -
نجویم کلاه و نخواهم سپاه / ببرم سر خویش در پیش شاه -

هرمزد به خسرو پرویز:
روزهای سخت زندان، گذراست. مرا "درد و سختی"، بیخبری از تاریخ(نامه ی شهریاران) ست:
 بدو گفت هر مزد ای پرخرد / همین روز سختی ز من بگذرد -
مرا نزد تو آرزو بَد* سه چیز / برین بر فزونی نخواهیم نیز -

۱، هر بامدادن، نیوشای آواز تو باشم و شاد شوم:
یکی آنک شبگیر هر بامداد / کنی گوش ما را به آواز شاد -

۲، داننده مردی(تاریخدان)، که با دفتری از تاریخ ِ جنگها و شهریاران ِ پیشین، آگاهم سازد:
 و دیگر، سواری ز گردنکشان / که از رزم دیرینه دارد نشان -
بر من فرستی که از کارزار / سخن گوید و کرده باشد شکار -
"دگر آنک داننده مرد کهن / که از شهریاران گزارد سخن" -

"درد و سختی" ِ  زندان ِ  هرمزد نا آگاهی از تاریخ ست:
نوشته یکی دفتر آرد مرا / بدان درد و سختی سرآرد مرا -

۳، مرگ ِ بندوی و گستهم، تا روی جهان را به چشم نبینند:
سیم آرزوی آنک خال** تو اند / پرستنده و ناهمال تو اند -
نبینند زین پس جهان را بچشم / بریشان برانی برین سوک خشم -
.
پ ن:
*، بَد، باشد - بُد، بود
**، خال، خالو، هالو، دایی، مراد بندوی و گستهم دایی های خسرو پرویز ند.  
 گستهم یا (بسطام):
چنین داد پاسخ که بستام نام/گوی بر منش باشد و شادکام -
برآشفت خسرو به بستام گفت/که با من سخن برگشا از نهفت -
 تو را مادرت نام گستهم کرد/تو گویی که بستامم اندر نبرد -

گستهم یا بسطام، برادر بندوی:
چنین گفت گستهم کای شهریار/برانم که آن مرد ابلق سوار-
 برادرم بندوی کنداورست/همان یارش از لشکری دیگرست -
 
گستهم یا بسطام، همسر گردیه و کشته به دست گردیه:
چو گستهم و بندوی را کرد بند/به زندان فرستاد نا سودمند -
کجا هر دو خالان خسرو بدند/ به مردانگی در جهان نو بدند -
ازان پس چنین گفت با رهنما/که او را هم اکنون ببر، دست و پا -
 بریدند هم در زمان او بمرد/ پر از خون روانش به خسرو سپرد -

گستهم و بندوی، قاتلین هرمزد ِ نوشیروان. گستهم یا بسطام، از طرفداران مزدک که با بندوی (برادرش) ، بعد از فرار خسرو پرویز، هرمزد نوشیروان را کور کردند:
چو او برگذشت این دو بیدادگر/ازو بازگشتند پر کینه سر-
ز راه اندر ایوان شاه آمدند/پر از رنج و دل پرگناه آمدند-
ز در چون رسیدند نزدیک تخت/زهی از کمان باز کردند سخت-
فگندند ناگاه در گردنش/بیاویختند آن گرامی تنش-
شد آن تاج و آن تخت شاهنشهان/توگفتی که هرمز نبد درجهان- 


بندوی، دایی خسرو پرویز:
به لشکرگهش یار بندوی بود/که بندوی، خال جهانجوی بود -
تو گفتی نه از خواهرش زاده بود/نه از بهر او تن به خون داده بود -
  بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

باربد، نوازنده ی دوم دربار خسرو پرویز:


همی هر زمان شاه برتر گذشت / چو شد سال شاهیش بر بیست و هشت -

کسی را نشد بر درش کار بد / "ز درگاه آگاه شد بار بد" -

بدو گفت هر کس که شاه جهان / گزیدست را مشگری در نهان -

اگر با تو او را برابر کند / تو را بر سر "سرکش" افسر کند -

 فرود آمد از شاخ سرو سهی / همی رفت با رامش و فرهی -

بیامد بمالید برخاک روی / بدو گفت خسرو چه مردی بگوی -

بدو گفت شاها یکی بنده ام / به آواز تو در جهان زنده ام -

سراسر بگفت آنچ بود از بنه / که رفت اندر آن یک دل و یک تنه -

 بدیدار او شاد شد شهریار / بسان گلستان به ماه بهار -

 به "سرکش" چنین گفت کای بد هنر / تو چون حنظلی "باربد" چون شکر -

چرا دور کردی تو او را ز من / دریغ آمدت او درین انجمن -

 ببد "باربد" شاه رامشگران / یکی نامدارای شد از مهتران -



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

باربد، در سوگ خسرو پرویز، تَرک ِ نوازندگی میکند.

***

کنون شیون بار بد گوش دار / سر مهتران رابه آغوش دار - 

چو آگاه شد بار بد زانک شاه / به پرداخت بی داد و بیکام گاه -

 ز جهرم بیامد سوی طیسفون / پر از آب مژگان و دل پر ز خون - 

به یزدان و نام تو ای شهریار / به نوروز و مهر و بخرم بهار - 

که گر دست من زین سپس نیز رود / بساید مبادا به من بر درود - 

بسوزم همه آلت خویش را / بدان تا نبینم بداندیش را - 

ببرید هر چار انگشت خویش / بریده همیداشت در مشت خویش - 

چو در خانه شد آتشی بر فروخت / همه آلت خویش یکسر بسوخت - 



برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***  
باز نگری و مرور تاریخ و آموختن از نیک و بد ِ گذشتگان در شاهنامه - (۶)
***
هرمزد انوشیروان به بهرام چوبینه:

 با دوازده هزار سرباز می خواهی به جنگ ساوه شاه بروی؟


پاسخ بهرام چوبینه به هرمزد انوشیروان با یاری گرفتن از  قالب تاریخ:
برین داستان نیز دارم گوا/ اگر بشنود شاه فرمانروا -
 که کاوس کی را بهاماوران/ ببستند با لشکری بیکران -
گزین کرد رستم ده و دو هزار/ ز شایسته مردان گرد و سوار -
 بیاورد کاوس کی را ز بند / بران نامداران نیامد گزند -
همان نیز گودرز کشوادگان / سرنامداران آزادگان -
به کین سیاوش ده و دو هزار / بیاورد برگستوانور سوار-
همان نیز پر مایه اسفندیار/ بیاو در جنگی ده و دو هزا ر -
بار جاسب بر چارده کرد آنچ کرد/ ازان لشکر و دز برآورد گرد -
از این مایه گر لشکر افزون بود / ز مردی و از رای بیرون بود -
سپهبد که لشکر فزون ازسه چار / به جنگ آورد پیچد از کار زار -
دگر آنک گفتی چهل ساله مرد / ز برنا فزونتر نجوید نبرد -
چهل ساله با آزمایش بود / به مردانگی در فزایش بود -
بیاد آیدش مهر نان و نمک/ برو گشته باشد فراوان فلک -
ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ / هراسان بود سر نپیچد ز جنگ -
زبهر زن و زاده و دوده را / بپیچد روان مرد فرسوده را -
جوان چیز بیند پذیرد فریب / بگاه درنگش نباشد شکیب -
ندارد زن و کودک و کشت و ورز / بچیزی ندارد ز نا ارز ارز -
چوبی آزمایش نیابد خرد / سرمایه کارها ننگرد -
گر ای دون کهه پیروز گردد به جنگ / شود شاد وخندان وسازد درنگ -
وگر هیچ پیروز شد بر تنش / نبیند جز از پشت او دشمنش -
چو بشنید گفتار او شهریار/ چنان تازه شد چون گل اندر بهار -

بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
باز نگری و مرور تاریخ و آموختن از نیک و بد ِ گذشتگان در شاهنامه - (۵)
***
گردیه در برابر زیاده خواهی برادرش بهرام چوبینه، با استناد به تاریخ چنین می گوید:
نه نیت این دانش ورای تو/ بکژی خرامد همی پای تو -
بسی بد که بیکار بدتخت شاه / نکرد اندرو هیچکهتر نگاه -
جهان را بمردی نگه داشتند / یکی چشم برتخت نگماشتند -
هرآنکس که دانا بدو پاک مغز / زهرگونه اندیشهای راند نغز -
بداند که شاهی به ازبندگیست / همان سرافرازی زافگندگیست -
نبودند یازان بتخت کیان / همه بندگی را کمر برمیان -
ببستند و زیشان بهی خواستند / همه دل بفرمانش آراستند -
نه بیگانه زیبای افسر بود / سزای بزرگی بگوهر بود -
زکاوس شاه اندرآیم نخست / کجا راه یزدان همیبازجست -
 که برآسمان اختران بشمرد / خم چرخ گردنده رابشکرد -
به خواری و زاری بساری فتاد / از اندیشهی کژ وز بدنهاد -
چوگودرز وچون رستم پهلوان / بکردند رنجه برین بر روان -
ازان پس کجا شد بهاماوران / ببستند پایش ببند گران -
کس آهنگ این تخت شاهی نکرد/ جز از گرم و تیمار ایشان نخورد -

بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
باز نگری و مرور تاریخ و آموختن از نیک و بد ِ گذشتگان در شاهنامه - (۴)
***
خزروان سالار و سایر بزرگان، بهرام چوبینه را که برای تصاحب تخت و تاج خسرو پرویز دور خیز کرده را به تاریخ ضحاک و شاهان زیاده خواه جلب می کنند: 
ز ضحاک تازی و نخست اندر آی/که بیدادگر بود و نا پاک رای-
دگر آنکه بد گوهر افراسیاب/ز توران بدان گونه بگذاشت آب-
سه دیگر سکندر که آمد ز روم/به ایران و ویران شد این مرز و بوم-
چهارم چو نا پاک دل خوشنواز/که گم کرد زین بوم و بر نام و ناز-

بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
باز نگری و مرور تاریخ و آموختن از نیک و بد ِ گذشتگان در شاهنامه - (۳)
***
خسرو پرویز، بهرام چوبینه را به تاریخ نیاکان حواله میدهد:
نگه کن کنون تا نیاکان ما/گزیده جهاندار و پاکان ما -

به بیداد کردند جنگ ار به داد/نگر تا ز پیران که دارد به یاد-

سزد گر بپرسی ز دانای روم/که این بد ز زاغ آمدست ار ز بوم -

بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
باز نگری و مرور تاریخ و آموختن از نیک و بد ِ گذشتگان در شاهنامه - (۲)
***
بهرام گور پس از به تخت نشستن مرزبانان  را فرا می خواند و از گذشته ی تاریخ می گوید:
 هرانکس که بیداد بد دور کرد / به نادادن چیز و گفتار سرد -
وزان پس چنین گفت با موبدان / که ای پرهنر پاکدل بخردان - 
"جهان را ز هرگونه دارید یاد / ز کردار شاهان بیداد و داد" -
بسی دست شاهان ز بیداد و آز / تهی ماند و هم تن ز آرام و ناز -
 جهان از بداندیش در بیم بود / دل نیکمردان به دو نیم بود - 
همه دست کرده به کار بدی / کسی را نبد کوشش ایزدی - 
نبد بر زن و زاده کس پادشا / پر از غم دل مردم پارسا -
به هر جای گستردن دست دیو / بریده دل از بیم گیهان خدیو -
سر نیکویها و دست بدیست / در دانش و کوشش بخردیست -
همه پاک در گردن پادشاست / که پیدا شود زو همه کژ و راست - 
پدر گر به بیداد یازید دست / نبد پاک و دانا و یزدانپرست -
مدارید کردار او بس شگفت / که روشن دلش رنگ آتش گرفت -
ببینید تا جم و کاوس شاه / چه کردند کز دیو جستند راه -
پدر همچنان راه ایشان بجست / به آب خرد جان تیره نشست - 
همه زیردستانش پیچان شدند / فراوان ز تندیش بیجان شدند -
کنون رفت و زو نام بد ماند و بس / همی آفرین او نیابد ز کس - 
ز ما باد بر جان او آفرین / مبادا که پیچد روانش ز کین -

بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
باز نگری و مرور تاریخ و آموختن از نیک و بد ِ گذشتگان در شاهنامه - (۱)
***
خسرو انوشیروان*۱ پس از سرکوب هیتالیان، موبدان و سران را فرا میخواند و از تاریخ و گذشتگان می گوید
 بخارا و خوارزم و آموی و زم / بسی یاد داریم با درد و غم -
ز بیداد وز رنج افراسیاب / کسی را نبد جای آرام و خواب -
چو کیخسرو آمد برستیم از اوی / جهانی برآسود از گفت و گوی - 
ازان پس چو ارجاسب*۲ شد زورمند / شد این مرزها پر ز درد و گزند -
از ایران چو گشتاسب آمد به جنگ / ندید ایچ ارجاسب جای درنگ -
 بر آسود گیتی ز کردار اوی / که هرگز مبادا فلک یار اوی - 
ازان پس چو نرسی*۳ سپهدار شد / همه شهرها پر ز تیمار شد - 
چو شاپور ارمزد*۴ بگرفت جای / ندانست نرسی سرش را ز پای - 
جهان سوی داد آمد و ایمنی / ز بد بسته شد دست آهرمنی - 
چو خاقان*۵ جهان بستد از یزدگرد / ببد تیزدستی بر آورد گرد - 
بیامد جهاندار بهرام گور / ازو گشت خاقان پر از درد و شور - 
شد از داد او شهرها چون بهشت / پراگنده شد کار ناخوب و زشت - 
به هنگام پیروز*۶ چون خوشنواز*۷ / جهان کرد پر درد و گرم و گداز - 
مبادا فغانیش*۸ فرزند اوی / مه خویشان مه تخت و مه اورند اوی - 
جهاندار کسری کنون مرز ما / بپذرفت و پرمایه شد ارز ما - 
بماناد تا جاودان این بر اوی / جهان سر به سر چون تن و چون سر اوی -
که از وی زمین داد بیند کنون / نبینیم رنج و نه ریزیم خون -
.
پ ن:
*۱ - خسرو انوشیروان، پرویز یا خسرو، خسرو پرویز
پسر هرمزد ِ نوشیروان:
پسر بد مر اورا گرامی یکی/که از ماه پیدا نبد اندکی -
 مر او را پدر کرده پرویز نام/گهش خواندی خسرو شادکام -
 به تحریک بهرام چوبینه از پیش پدر به روم گریخت.
اسبش وارد کشتزار دهقانی شد و هرمزد نوشیروان دستور داد گوش و دم اسبش را بریدند.

 عاشق شیرین، فرهاد را به کندن کوه فرستاد.

داماد قیصر:
 ز قیصر پذیرفتم آن دخترش/که از دختران باشد او افسرش -
 پانزده فرزند داشت:
 گرامی ده و پنج فرزند / به ایوان شاه آنکه در بند بود - 


*۲ - ارجاسب، نبیره افراسیاب ، 

کشته به دست اسفندیار در روئین دژ:

 به زخم اندر ارجاسب را کرد سست/ندیدند بر تنش جایی درست -

 ز پای اندر آمد تن پیلوار/جدا کردش از تن سر اسفندیار -

 خویشان اسیر شده ی ارجاسب توسط اسفندیار:

 ز پوشیده رویان ارجاسب پنج/ببردند با مویه و درد و رنج -

 دو خواهر دو دختر یکی مادرش/پر از درد و با سوگ و خسته برش -  


*۳ - نرسی، نرسی ِ یزدگرد، برادر بهرام گور:

 برادرش بد یک دل و یک زبان/ازو کهتر آن نامدار جوان -

 ورا پهلوان کرد بر لشکرش/بدان تا به آیین بود کشورش -

 سپه را سراسر به نرسی سپرد/به بخشش همی پادشاهی ببرد -

 از سرداران بهرام گور در نبرد با خاقان چین.

 
*۴ - شاپور ارمزد، شاپور اومزد نرسی، شاپور ذوالاکتاف،
شاپور در حال مستی اسیر قیصر و در چرم خر شد.
دلفروز یا فرخ پی، کنیز والریانوس، شاپور که اسیر قیصر روم بود را از پوست خر رهانید.
 شاپور با کنیزک می گریزد و به خانه ی پالیزبانی میهمان میشود. با گل و مشک و شراب مهر میسازد و برای موبد موبدان میفرستد. و با کنیزک به ایران باز می گردند: 

کنیزک که او را رهانیده بود/بدان کامکاری رسانیده بود -

 دلفروز و فرخ پی اش نام کرد/ ز خوبان مر او را دلارام کرد -

 والریانوس رومی را اسیر کرد .
شاپور به قیصر:

 ندانی توگفتن سخن جز دروغ/دروغ آتشی بد بود بی فروغ -

 اگر قیصری شرم و رایت کجاست/به خوبی دل رهنمایت کجاست - 

چرا بندم از چرم خر ساختی/بزرگی به خاک اندر انداختی -

 چو بازارگانان به بزم آمدم/نه با و لشکر به رزم آمدم - 

تو مهمان به چرم خر اندر کنی/به ایران گرایی و لشکر کنی -

کنون من به بندی ببندم ترا/ز چرم خران کی پسندم ترا -

 دو گوشش به خنجر بدو شاخ کرد/به یک جای بینیش سوراخ کرد -

 مهاری به بینی او بر نهاد/چو شاپور زان چرم خر کرد یاد -

مالکه زن نوشه را از دژ فرار داد و بعد به دژ حمله کرد و کتف طایر را از جا کند.
 کمتر از هفت سال داشت که دستور ساخت چندین پل را داد.
 50 سال شاه بود: 
ز شاهیش بگذشت پنجاه سال/که اندر زمانه نبودش همال -
 پیروز شاه، نام دیگرِ شاپورِ نرسی( شاپورِ ذوالاکتاف):

 همی خواندندیش پیروز شاه/همی بود یک چند با تاج و گاه -


  *۵ - خاقان یا فغفور، خاقان چین،  دختر خاقان، همسر کسرا:
 سه دیگر سخن آنک فغفور چین/مرا خواند اندر جهان آفرین -

 مر داد بی آرزو دخترش/نجویند جز رای من لشکرش -

 خاقان، ده سخنور را از موضع ظعف نزد کسرا فرستاد که یک ماه مهمان شاه بودند و در این مدت از بردع و هند و روم و بلوجی  و گیلی هم به حضور کسرا آمدند: 
 سپاهی بیامد ز هر کشوری/  ز گیلان و ز دیلمان لشکری-
ز کوه بلوج و ز دشت سروچ/ گرازان برفتند گردان کوچ-
همه پاک با هدیه و با نثار/ به پیش سراپرده ی شهریار -

*۶ - پیروز، پسر یزدگردِ بهرام(یزدگرد دوم) - نوه ی بهرام گور.

 به هیتال رفت وبه کمک فغانیش شاه هیتالی با سی هزار نفر هیتالی برادرکوچکترش هرمز را شکست داد و جانشین برادرش هرمزد شد:

سپاهی بیاورد پیروز شاه/که از گرد تاریک شد چرخ ماه -

 بیست و هشت سال بر تخت بود -


*۷ - خوشنواز، یا آخشونوار( به نقل از تئودور نولدکه ی آلمانی ) ، شاه هیاطله،  قاتل فیروز پدر قباد ساسانی ، شاه تورانی  . شکست دهنده ی  سران ایران از جمله پیروز یزدگرد و هرمزد، بوسیله حفر خندق.  


*۸ -  فغانیش، فغانی شاه هیتال حاضر شد به پیروز کمک کند، به شرط اینکه بخشی از خاک ایران بدو واگذار شود. پیروز موافقت کرد و ترمذ و ویسه را به هیتال بخشید.

 فغانی به پیروز:

 به پیمان ســپارم ســـــــپاهی ترا /نمــایــم ســـــوی داد راهــی ترا -

که باشـد مرا ترمذ و ویسه گــرد/که خود عهد این دارم از یزدگرد -

بدو گفت پیـروز کاری رواســت/فزون زان بتو پادشاهی سزاست -

بدو داد شمشــیرزن سـی هـــزار/ز هیتالـیان لشـــکری نامــــدار -

بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رد و رگه ی بستر و کانال ِ اقتصاد و بازرگانی، در قامت ِ روزنه ی نفوذ دشمنان و بیگانگان در شاهنامه.
بازرگانی، ترفندی برای نفوذ به سرحدات دشمن - (۵)
***
 آگاهی بهرام پورگشسب* از آمدن خسرو** از روم
***
بهرام چوبینه، دانا پناه*** را حامل نامه ی سری برای سران در قالب بازرگان به دربار خسرو می فرستد:
 چوآمد به بهرام زین آگهی/ که تازه شد آن فر شاهنشهی-
 همانگه ز لشکر یکی نامجوی / نگه کرد با دانش و آب روی-
کجا نام او بود دانا پناه / که بهرام را او بدی نیک خواه-
دبیر سرافراز را پیش خواند / سخنهای بایسته چندی براند-
 بفرمود تا نامه های بزرگ / نویسد بران مهتران سترگ-
بگستهم و گردوی و بندوی گرد / که از مهتران نام گردی ببرد-
 چو شاپور و چون اندیان سوار / هرآنکس که بود از یلان نامدار-
 سرنامه گفت از جهان آفرین/ همی خواهم اندر نهان آفرین-
 چو این نامه آرند نزد شما / که فرخنده باد اورمزد شما -
به نزدیک من جایتان روشنست / برو آستی هم ز پیراهنست -
بیک جای مان بود آرام و خواب / اگر تیره بد گر بلند آفتاب -
 چو آیید یکسر به نزدیک من / شود روشن این جان تاریک من -
نیندیشم از روم وز شاهشان / بپای اندر آرم سر و گاهشان -
نهادند بر نامه ها مهر اوی / بیامد فرستاده یی راه جوی -

دانا پناه، در قامت یک بازرگان به درگاه خسرو پرویز رخنه میکند:
بکردار بازارگانان برفت / بدرگاه خسرو خرامید تفت -
یکی کاروانی ز هرگونه چیز/ ابا نامه ها هدیه ها داشت نیز-

دانا پناه در محضر خسرو:
 بدید آن بزرگی و چندان سپاه/ که گفتی مگر بر زمین نیست راه-
 به دل گفت با این چنین شهریار/ نخواهد ز بهرام یل زینهار-
 یکی مرد بی دشمنم پارسی/ همان بار دارم شتروار سی-
چراخویشتن کرد باید هلاک/ بلندی پدیدار گشت از مغاک-
شوم نامه نزدیک خسرو برم/ به نزدیک او هدیه ی نو برم-
باندیشه آمد به نزدیک شاه/ ابا هدیه و نامه ونیک خواه-
 درم برد و با نامه ها هدیه برد/ سخنهاش برشاه گیتی شمرد-
 جهاندار چون نامه ها را بخواند/ مر او را بکرسی زرین نشاند-

 دانا پناه، با پاسخ ِ نامه از خسرو پرویز نزد بهرام چوبینه باز میگردد:
بدو گفت کاین نزد چوبینه بر/ برش گنج یابی ازین کارکرد-
  بیامد به نزدیک چوبینه مرد/ شنیده سخنها همه یادکرد-

پ ن:
* بهرام پور گشسب، یا بهرام چوبینه، سردار سپاه هرمزد نوشیروان، هرمزد چهارم:
 اگر نیز بهرام پور گشسب/برآن خاک درگاه بگذارد اسب -
 سخن آوری جلد و بینی بزرگ/سیه چرده و تند گوی و سترگ -
 جهانجوی چوبینه دارد لقب/هم از پهلوانانش باشد نسب -
بهرام پور گشسب، پسر گشسب:
 ز بهرام بهرام پور گشسب/سواری سرافراز و پیچنده اسب -
بهرام چوبینه، دارنده درفش رستم زال از دست هرمزد نوشیروان ،کشته به دست قلون فرستاده مقاتوره.

** خسرو پرویز، پسر هرمزد نوشیروان:
پسر بد مر اورا گرامی یکی/که از ماه پیدا نبد اندکی -
 مر او را پدر کرده پرویز نام/گهش خواندی خسرو شادکام -

خسرو پرویز، به تحریک بهرام چوبینه از پیش پدر به روم گریخت. اسبش وارد کشتزار دهقانی شد  و هرمزد نوشیروان دستور داد گوش و دم اسبش را بریدند -
خسرو پرویز، عاشق شیرین، (فرهاد)، را به کندن کوه فرستاد -

*** دانا پناه، معاصر خسرو پرویز، دوستدار بهرام چوبینه، که واسطه ی مصالحه خسرو با بهرام چوبینه شد ولی نتیجه نگرفت و نامه ی خسرو را نزد بهرام چوبینه برد:
 همانگه ز لشکر یکی نامجوی/نگه کرد با دانش و آب روی -
کجا نام او بود دانا پناه/که بهرام را او بدی نیک خواه -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رد و رگه ی بستر و کانال ِ اقتصاد و بازرگانی، در قامت ِ روزنه ی نفوذ دشمنان و بیگانگان در شاهنامه.
بازرگانی، ترفندی برای نفوذ به سرحدات دشمن - (۴)
***
رفتن شاپور* به روم:
 چو دیدند گفتندش ای پادشا/ جهانگیر و روشندل و پارسا-
 یکی کار پیش است با رنج و درد/ نیارد کس آن بر تو بر یاد کرد-
 چنین داد شاپور پاسخ بدوی/ که ای مرد داننده و راهجوی-
چه چاره ست تا این ز من بگذرد/ تنم اختر بد به پی نسپرد-
چنین گفت کاین پادشاهی به داد/ بدارید کز داد باشید شاد-

شاپور تدارک کاروانی با سی شتر با بار دینار می بیند:
 شتر خواست پرمایه ده کاروان/ به هر کاروان بر یکی ساروان-
 ز دینار وز گوهران بار کرد/ ازان سی شتر بار دینار کرد-
 بیامد پراندیشه ز آبادبوم/ همی رفت زین سان سوی مرز روم-

 شاپور بازرگان در بارگاه قیصر:
بیامد به نزدیک سالار بار/ برو آفرین کرد و بردش نثار-
 بپرسید و گفتش چه مردی بگوی/ که هم شاه شاخی و هم شاه روی-
چنین داد پاسخ که ای پادشا/ یکی پارسی مَردَم و پارسا-
 به بازارگانی برفتم ز جز/ یکی کاروان دارم از خز و بز-
 کنون آمدستم بدین بارگاه/ مگر نزد قیصر گشاینده راه-
 ازین بار چیزی کش اندر خورست/ همه گوهر و آلت لشکرست-
پذیرد سپارد به گنجور گنج/ بدان شاد باشم ندارم به رنج-
 دگر را فروشم به زر و به سیم/ به قیصر پناهم نپیچم ز بیم-
 بِخَرّم هر آنچم بباید ز روم/ روم سوی ایران ز آباد بوم-
.
پ ن:
شاپور اورمزد، شاپور اورمزد نرسی، شاپور ذوالاکتاف، یا پیروز شاه نام دیگرِ شاپور:
 همی خواندندیش پیروز شاه/همی بود یک چند با تاج و گاه -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رد و رگه ی بستر و کانال ِ اقتصاد و بازرگانی، در قامت ِ روزنه ی نفوذ دشمنان و بیگانگان در شاهنامه.
بازرگانی، ترفندی برای نفوذ به سرحدات دشمن - (۳)
***
 رفتن اسفندیار به رویین دژ:
 پشوتن* بشد نزد اسفندیار**/ سخن رفت هر گونه از کارزار-
بدو گفت جنگی چنین دژ به جنگ/ به سال فراوان نیاید به چنگ-
 مگر خوار گیرم تن خویش را/ یکی چاره سازم بد اندیش را-
 به جایی فریب و به جایی نهیب/ گهی فر و زیب و گهی در نشیب-
چو بازارگانی بدین دژ شوم/ نگویم که شیر جهان پهلوم-
 فراز آورم چاره از هر دری/ بخوانم ز هر دانشی دفتری-

 وزان جایگه ساربان را بخواند/  به پیش پشوتن به زانو نشاند-
بدو گفت صد بارکش سرخ موی/ بیاور سرافراز با رنگ و بوی-
 ازو ده شتر بار دینار کن/ دگر پنج دیبای چین بارکن-
دگر پنج هرگونه یی گوهران/  یکی تخت زرین و تاج سران-
 بیاورد صندوق هشتاد جفت/ همه بند صندوقها در نهفت-
 صد و شست مرد از یالن برگزید/کزیشان نهانش نیاید پدید-
 تنی بیست از نامداران خویش/ سرافراز و خنجرگزاران خویش-
 بفرمود تا بر سر کاروان/ بوند آن گرانمایگان ساروان-
به پای اندرون کفش و در تن گلیم/ به بار اندرون گوهر و زر و سیم-
سپهبد به دژ روی بنهاد تفت/ به کردار بازارگانان برفت-

پ ن:
* پشوتن،
 پسر گشتاسب و کتایون، برادر اسفندیار:
پس آن دختر نامور قیصرا/که ناهید بد نام آن دخترا -
 کتایونش خواندی گرانمایه شاه/دو فرزندش آمد چو تابنده ماه -
 یکی نامور فرخ اسفندیار/شه کارزاری نبرده سوار -
پشوتن دگر گرد شمشیر زن/شه نامبردار لشکر شکن -
 پشوتن یکی مرد بیدار بود/سپه را ز دشمن نگهدار بود -  

 ** اسفندیار،
برای به بند در آوردن رستم به زابل رفت و بدست رستم کشته شد -

اسفندیار، شمشیر دین بهی:
نخستین کمر بستم از بهر دین/تهی کردم از بت پرستان زمین -
اسفندیار، زرتشت و دین بهی را پر و بال داد:
بر افروختم آتش زردهشت/که با مجمر آورده بود از بهشت -

اسفندیار پنج برادر داشت:
 برادرش بد پنج دانسته راه / همه از در تاج و همتای شاه -   
 پشوتن ، نیوزاد ، شیداسب، فرشید ورد . به تعبیری سی و هفت برادر داشت. 
 اسفندیار :
 برادر جهان بین من سی و هشت/که از خونشان لعل شد خاک دشت -

برادران اسفندیار همگی در جنگ با ارجاسب کشته شدند:
 پسر بود گشتاسب را سی و هشت/دلیران کوه و سواران دشت -
بکشتند یکسر بران رزمگاه/به یکبارگی تیره شد بخت شاه -

 جاماسب به اسفندیار :
برادر که بد مر ترا سی و هشت/ازان پنج ماند و دگر در گذشت - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

***

رد و رگه ی بستر و کانال ِ اقتصاد و بازرگانی، در قامت ِ روزنه ی نفوذ دشمنان و بیگانگان در شاهنامه.

بازرگانی، ترفندی برای نفوذ به سرحدات دشمن - (۲)
***
 اردشیر* به شکل و شمایل بازرگان به کرمان رفته و بر هفتواد** چیره می شود:
 بسی گوهر از گنج بگزید نیز/دیبا و دینار و هرگونه چیز-
چو از بردنی جامه ها کرد راست/ز سالار آخُر خری ده بخواست-
چو خربندگان جامه های گلیم/ بپوشید و بارش همه زر و سیم-
 همی شد خلیده دل و راهجوی/ ز لشگر سوی دژ نهادند روی-
 همی رفت همراه آن کاروان/ به رسم یکی مرد بازارگان-
 نگه کرد یک تن به آواز گفت/ که صندوق را چیست اندر نهفت-
 چنین داد پاسخ بدو شهریار/ که هرگونه یی چیز دارم به بار-
 ز پیرایه و جامه و سیم و زر/ ز دینار و دیبا و در و گهر-
به بازارگانی، خراسانیم/ به رنج اندرون بی تن آسانیم-

پ ن:
* اردشیر ِ ساسان(اردشیربابکان) اردشیر دوم،
 چو نه ماه بگذشت بر ماه چهر/یکی کودک آمد چو تابنده مهر -
 همان اردشیرش پدر کرد نام/نیا شد به دیدار او شادکام -
مر او را کنون مردم تیز ویر/همی خواندش بابکان اردشیر -
پسر ساسان چهارم، ساسان ِ ساسان، که سرشبان اردوان بود:
ابا نامداران بیامد جوان/به جایی که فرموده بود اردوان -
به می خوردن و خوان و نخجیر گاه/به پیش خودش داشتی سال و ماه -
 همی داشتش همچو فرزند خویش/جدایی ندادش ز پیوند خویش -

دختر زاده بابک، سرشبان و داماد اردوان:
چو از دخت بابک بزاد اردشیر/که اشکانیان را بدی دار و گیر -

 اردوان، در پی درشتی که اردشیر به پسرش کرد، او را به میرآخوری اسطبل اسبان گمارد: بدان تا ز فرزند من بگذری/بلندی گزینی و کنداوری -
برو تازی اسبان ما را ببین/هم آن جایگه بر، سرایی گزین -
بران آخر اسب سالار باش/به هر کار با هر کسی یار باش -

 اردشیر در نامه یی، بابک، پدر بزرگش را آگاه کرد. بابک نیز او را سر کوفت و به دلجویی و عذر آوری نزد اردوان گسیل کرد:
که ای کم خرد نورسیده جوان/چو رفتی به نخجیر با اردوان -
 چرا تاختی پیش فرزند اوی/پرستنده یی تو نه پیوند اوی -
 کنون کام و خشنودی او بجوی/مگردان ز فرمان او هیچ روی -

بدانگه که شاه اردوان را بکشت/ز خون وی آورد گیتی به مشت -
چنو کشته شد دخترش را بخواست/بدان تا بگوید که گنجش کجاست -

 به توصیه سباک، دختر اردوان را به همسری گزید:
تو فرمان بر و دختر او بخواه/که با فر و برز است و با تاج و گاه -
 ازو پند بشنید و گفتا رواست/هم اندر زمان دختر او بخواست -

نه چون اردشیر اردوان را بکشت/به نیرو شد و تختش آمد به مشت -
به بغداد بنشست بر تخت عاج/به سر بر نهاد آن دلفروز تاج -
چو سال اندر امد به هفتاد و شست/جهاندار بیدار بیمار گشت -

 
** هفتواد،
 مردی از شهر کجاران، هفت پسر و یک دختر داشت:
 بدان شهر بی چیز و خرم نهاد/یکی مرد بد نام او هفتواد-
 برین گونه بر نام او از چه رفت/ازیراک اورا پسر بود هفت -
 گرامی یکی دخترش بود وبس/که نشمردی او دختران را به کس -
 با تجارت کرم ابریشم کرمان را گرفت - 

دخترش در حال پاک کردن ِ پنبه کرمی دید و پرورشش داد تا به اندازه فیلی شد. او  با دقت در کار کرم ابریشمی که از درون سیبی بیرون آمد، فن ساخت ابریشم و نخ ریسی را گسترش داد و ناخواسته، بانی شهر کرمان شد:
 چو یک چند بگذشت بر هفتواد/برآواز آن کرم کرمان نهاد -
به کشور پراکنده شد لشکرش/همه گشت آراسته کشورش -
ز دریای چین تا به کرمان رسید/همه روی کشور سپه گسترید -
 چو آگه شد از هفتواد اردشیر/نبود آن سخنها ورا دلپذیر -
کشته به دست اردشیر. 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
زنبارگی بهرام گور
***
 چنین گفت با موبدان روزبه/ که اکنون شود شاه ایران به ده -
نشنید بدان خان گوهر فروش / همه سوی گفتار دارید گوش -
بخواهد همان دخترش از پدر / نهد بیگمان بر سرش تاج زر -
 نیابد همی سیری از خفت و خیز/ شب تیره زو جفت گیرد گریز-
شبستان مر او را فزون از صدست/ شهنشاه زینسان که باشد بدست -
کنون نه صد و سی زن از مهتران / همه بر سران افسر از گوهران -
 ابا یاره و تاج و با تخت زر / درفشان ز دیبای رومی گهر -
شمرده ست خادم به مشکوی شاه / کزیشان یکی نیست بیدستگاه -
 همی باژ خواهد ز هر مرز و بوم / به سالی بریشان رود باژ روم -
 دریغ آن بر و کتف و بالای شاه / دریغ آن رخ مجلس آرای شاه -
 نبیند چنو کس به بالای و زور / به یک تیر بر هم بدوزد دو گور -
تبه گردد از خفت و خیز ن / به زودی شود سست چون پرنیان -
کند دیده تاریک و رخساره زرد / به تن سست گردد به لب لاژورد -
ز بوی ن موی گردد سپید / سپیدی کند در جهان ناامید -
 جوان را شود گوژ بالای راست / ز کار ن چندگونه بلاست -
به یک ماه یک بار آمیختن / گر افزون بود خون بود ریختن -
 همین بار از بهر فرزند را / بباید جوان خردمند را -
چو افزون کنی کاهش افزون کند/ ز سستی تن مرد بیخون کند-
.
پ ن:
 * بهرام گور، پسر ِ یزدگردِ بزهکار:
یکی کودک آمدش هرمزد روز/به نیک اختر و فال گینی فروز -
 هم آنگه پدر کرد بهرام نام/ازان کودک خرد شد شادکام -
 
بهرام گور به قهر، نزد نعمان ِ منذر به یمن رفت و پذیرفته شد.
 تربیت شده مندز و نعمان عرب ، رقیب خسرو در شاهی، تاج را از بین شیران گستهم(دائی خسرو پرویز) ربود و شاه شد. ۹۳۴ زن داشت. گوانوی، به سخن گویی ایرانیان، به نزد منذر رفت، نعمان و منذر از قسانیان و شیبان، نفر آوردند و بهرام گور را در مقابل خسرو پرویز  حمایت کردند.
نژاد مادری بهرام گور از شمیران شاه:
 ز مادر نبیره ی شمیران شهم/ز هر گوهری با خرد همرهم -
 بران دین زردشت ِ پیغمبرم/ز راه نیاکان خود نگذرم -
 کسی را کجا رانده بد یزدگرد/بجست و به یک شهرشان کرد گرد -
 همه روز نخجیر بد کار اوی/دگر اسب و میدان و چوگان و گوی -
 شکارش نباشد جز از شیر و گور/ازیراش خوانند بهرام گور -

بهرام گور، در حالت ایستاده، در شکار گاه خوابش برد و پدرش(یزدگردِ بزهکار)، او را تنبیه و به بند کشید.
بهرام ِ گور:
 پدرم آنک زو دل پر از درد بود/نبد دادگر ناجوانمرد بود -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
تاریخنگاری، بخشی از "هنر" فردوسی و نشر ِ تاریخ ِ ایران زمین، بخشی از "هدف" فردوسی در تدوین شاهنامه
***
ندارد کسی خوار فال مرا/ کجا بشمرد ماه و سال مرا-

 نگه کن که این نامه تا جاودان/ درفشی بود بر سر بخردان-

 بماند بسی روزگاران چنین/ که خوانند هرکس برو آفرین- 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
تاریخنگاری، بخشی از "هنر" فردوسی و نشر ِ تاریخ ِ ایران زمین، بخشی از "هدف" فردوسی در تدوین شاهنامه
***
چو بگذشت سال از برم شست و پنج/  فزون کردم اندیشه ی درد و رنج-
 به تاریخ شاهان نیاز آمدم/ به پیش اختر دیرساز آمدم-
 بزرگان و با دانش آزادگان/ نبشتند یکسر همه رایگان-
نشسته نظاره من از دورشان/ تو گفتی بدم پیش مزدورشان -
جزاحسنت ازیشان نبد بهره ام/ بکفت* اندر احسنت شان زَهره ام-

پ ن:
* بکفت، بگسست، پاره شد، درید.

 همی پوست بر تنش گفتی بکفت
 همی پوستشان بر تن از غم بکفت
 وگر پوست بر تن کسی را بکفت
 همی بند جانش ز رستم بکفت
 به آوردگه رفت نیزه بکفت/همی ماند از گفت مادر شگفت -  در این بیت، مراد "کف ِ  دست"


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
تاریخنگاری، بخشی از "هنر" فردوسی و نشر ِ تاریخ ِ ایران زمین، بخشی از "هدف" فردوسی در تدوین شاهنامه
 ***
کجا آن حکیمان و دانندگان/ همان رنجبردار خوانندگان-
 کجا آن سر تاج شاهنشهان/ کجا آن دلاور گرامی مهان-
 کجا آن بتان پر از ناز و شرم/ سخن گفتن خوب و آوای نرم-
کجا آنک بر کوه بودش کنام/ رمیده ز آرام وز کام و نام-
چو گیتی تهی ماند از راستان/ تو ایدر ببودن مزن داستان-
 ز خاکیم و باید شدن زیر خاک/ همه جای ترس ست و تیمار و باک-
تو رفتی و گیتی بماند دراز/ کسی آشکارا نداند ز راز-
جهان سر به سر عبرت و حکمت ست/ چرا زو همه بهر من غفلت ست-
 تو چنگ فزونی زدی بر جهان/  گذشتند بر تو بسی همرهان-
چو زان نامداران جهان شد تهی/ تو تاج فزونی چرا برنهی-
 نباشی بدین گفته همداستان/ یکی شو بخوان نامه ی باستان-
 کزیشان جهان یکسر آباد بود/ بدانگه که اندر جهان داد بود-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
*** 
تاریخنگاری، بخشی از "هنر" فردوسی و نشر ِ تاریخ ِ ایران زمین، بخشی از "هدف" فردوسی در تدوین شاهنامه
***
کهن گشته این داستان ها ز من/ همی نو شود بر سر انجمن-
 زگفتار دهقان کنون داستان / تو برخوان و برگوی با راستان -
  اگر زندگانی بود دیریاز / برین وین خرم بمانم دراز -
 یکی میوه داری بماند ز من/ که نازد همی بار او بر چمن-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
تاریخنگاری، بخشی از "هنر" فردوسی و نشر ِ تاریخ ِ ایران زمین، بخشی از "هدف" فردوسی در تدوین شاهنامه 
***
که گیتی نماند همی بر کسی/ چو ماند به تن رنج ماند بسی -
 چنین است گیهان ناپایدار / برو تخم بد تا توانی مکار -
همی خواهم از دادگر یک خدای / که چندان بمانم به گیتی به جای -
 که این نامه ی شهریاران پیش / بپویندم از خوب گفتار خویش -
 ازان پس تن جانور خاک راست/ سخن گوی جان معدن پاک راست- 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***

تاریخنگاری، بخشی از "هنر" فردوسی و نشر ِ  تاریخ ِ  ایران زمین، بخشی از "هدف" فردوسی در تدوین شاهنامه 
***
بدین نامه ی شهریاران پیش/ بزرگان و جنگی سواران پیش -
همه رزم و بزمست و رای و سخن / گذشته بسی روزگار کهن -
 همان دانش و دین و پرهیز و رای/ همان رهنمونی به دیگر سرای-
ز چیزی کزیشان پسند آیدش / همین روز را سودمند آیدش-
 کزان برتران یادگارش بود/همان مونس روزگارش بود-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ نوذر*۱
***
بیدادگری:
 برین برنیامد بسی روزگار/که بیدادگر شد سر شهریار-
ز گیتی بر آمد به هر جای غو/جهان را کهن شد سر از شاه نو-
چو او رسم های پدر در نوشت*۲/ ابا موبدان و ردان تیز گشت-
همی مردمی نزد او خوار شد/دلش برده ی گنج و دینار شد-
کدیور یکایک سپاهی شدند/دلیران سزاوار شاهی شدند-
چو از روی کشور برآمد خروش/جهانی سراسر برآمد به جوش-
ز بیدادی نوذر تاجور/که بر خیره گم کرد راه پدر-
جهان گشت ویران ز کردار اوی/غنوده شد آن بخت بیدار اوی-
بگردد همی از ره بخردی/ازو دور شد فره ی ایزدی-

پ ن:
*۱ نوذر، پسر منو چهر.
نوذر، اسیر افراسیاب:
چو افراسیاب آگهی یافت زوی/که سوی بیابان نهادست روی-
شب تیره تا شد بلند آفتاب/همی گشت با نوذر افراسیاب-
ز گرد سواران جهان تار شد/سرانجام نوذر گرفتار شد -

افراسیاب به کین ِ کشته شدن سلم و تور به دست منوچهر، گردنش را زد:
 سوی شاه ترکان رسید آگهی/کزان نامداران جهان شد تهی-
برآشفت و گفتا که نوذر کجاست/کزو ویسه*۳ خواهد همی کینه خواست-
به دژخیم فرمود کو را کشان/ببر تا بیاموزد او سرفشان-
ببستند بازوش با بند تنگ/کشیدندش از جای پیش نهنگ-
چو از دور دیدش زبان برگشاد/ز کین نیاگان همی کرد یاد-
ز تور و ز سلم اندر آمد نخست/دل و دیده از شرم شاهان بشست-
بدو گفت هر بد که آید سزاست/بگفت و برآشفت و شمشیر خواست-
بزد گردن خسرو تاجدار/تنش را بخاک اندر افگند خوار-
شد آن یادگار منوچهر شاه/تهی ماند ایران ز تخت و کلاه-
به شمشیر تیز آن سر تاجدار/ به زاری بریدند و برگشت کار-

نوذر، پدر طوس و گستهم:
دل نوذر از غم پر از درد بود/که تاجش ز اختر پر از گرد بود-
بشد طوس و گستهم با او به هم/لبان پر ز باد و روان پر ز غم-
گرفت آن دو فرزند را در کنار/فرو ریخت آب از مژه شهریار- 


*۳ ویسه، سپهدار پشنگ زاد شم:
 سپهبدش چون ویسهٔ تیزچنگ / که سالار بد بر سپاه پشنگ -
در نبرد، از پیش پای قارن می گریزد:
سپه یک به دیگر برآویختند / چو رود روان خون همی ریختند -
بر ویسه شد قارن رزم جوی / ازو ویسه در جنگ برگاشت روی -

پسران ویسه
:
 پیران ، بارمان ، هومان ، پیلسم ، نستیهن ، لهاک ، کلباد ،فرشید ورد 



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ منوچهر*
***
دادگری:
منوچهر آئین دادگری فریدون را پیشه می سازد:
چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد/جهان را سراسر همه مژده داد- 
براه فریدون فرخ رویم/نیامان کهن بود گر ما نویم-

هر آن چیز کان نز ره ایزدیست/از آهرمنی گر ز دست بدیست-
سراسر ز دیدار من دور باد/بدی را تن دیو رنجور باد- 

منوچهر پاسدار داد فریدون ست. "بیشی و گنج" را به بهای "رنج ِ درویش" و "خوار کردن مردم" را از مال اندوزان بر نمی تابد و بیرون از پرگار ِ آئین خود و "کافر" می بیند:
هر آنکس که در هفت کشور زمین/بگردد ز راه و بتابد ز دین-
نماینده ی رنج درویش را/زبون داشتن مردم خویش را-
بر افراختن سر به بیشی و گنج/به رنجور مردم نماینده رنج-
همه نزد من سر به سر کافرند/وز آهرمن بدکنش بدترند-

 تُندَر نهیب منوچهر، آواری ست بر سر بیدادگران:
هر آن کس که او جز برین دین بود/ز یزدان و از منش، نفرین بود-
وزان پس به شمشیر یازیم دست/کنم سر به سر کشور و مرز پست-

پ ن:
* منوچهر، دختر زاده ایرج، مادر منوچهر، دختر زاده ی(ماه آفرید)، کنیز ایرجِ فریدون:
چو هنگامهٔ زادن آمد پدید / یکی دختر آمد ز ماه آفرید -
 مر آن ماه‌رخ را ز سر تا به پای / تو گفتی مگر ایرج ستی به جای -
یکی پور زاد آن هنرمند ماه / چگونه سزاوار تخت و کلاه -
می روشن آمد ز پرمایه جام / مر آن چهر دارد منوچهر نام -

منوچهر، پسر پشنگ ِ زادشم:
همه آلت لشکر و ساز جنگ / ببردند نزدیک پور پشنگ  -
سپهبد منوچهر بنواختشان /  براندازه بر پایگه ساختشان -
نیا نامزد کرد شویش پشنگ / بدو داد و چندی برآمد درنگ -

  عزم منوچهر به نبرد با سلم و تور، قاتلین پدرِ مادرش (ایرج):
من اینک میان را به رومی زره / ببندم که نگشایم از تن گره -
به کین جستن از دشت آوردگاه / بر آرم به خورشید گرد سپاه -
از آن انجمن کس ندارم به مرد / کجا جست یارند با من نبرد -

منوچهر، برادر افراسیاب، نبیره فریدون، کین خواهِ سلم و تور.


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ فریدون*
 ***
دادگری:
فریدون چو شد بر جهان کامگار/ ندانست جز خویشتن شهریار-
 زمانه بی اندوه گشت از بدی/ گرفتند هر کس ره ایزدی-
 ورا بد جهان سالیان پانصد/ نیفکند یک روز بنیاد بد-

آبادگری:
هر آن چیز کز راه بیداد دید/هر آن بوم و بر کان نه آباد دید-
به نیکی ببست از همه دست بد/چناک از ره هوشیاران سزد-
بیاراست گیتی به سان بهشت/به جای گیا سرو گلبن بکشت-

پ ن:
* فریدون، پسر آبتین:
فریدون که بودش پدر آبتین/شده تنگ بر آبتین بر زمین -
منم پور آن نیکبخت آبتین/که بگرفت ضحاک ز ایران زمین -

مادر فریدون، فرانک:
خردمند مام فریدون چو دید/که بر جفت او بر چنان بد رسید-
فرانک بدش نام و فرخنده بود/به مهر فریدون دل آکنده بود -

پسران فریدون:
ز سالش چو یک پنجه اندر کشید/سه فرزندش آمد گرامی پدید-
به بخت جهاندار هر سه پسر/سه خسرو نژاد از در تاج زر-
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار/به هر چیز ماننده شهریار-
ازین سه، دو پاکیزه از شهرناز/یکی کهتر از خوب چهر ارنواز-
سلم، پسر فریدون و شهرنواز:
 همان ســلم پورفــــریـدون گـرد/که از خـسروان نام شـاهی ببرد-
حکمران روم و کشورهای غربی از طرف فریدون. 
تور، پسر فریدون و شهرنواز:حکمران چین و ترکستان از طرف فریدون.
ایرج، پسر فریدون و ارنواز: حکمران ایران و عربستان از طرف فریدون.
 
برادران فریدون:
برادر دو بودش دو فرخ همال/از و هر دو آزاده مهتر به سال-
یکی بود از ایشان کیانوش نام/دگر نام پرمایه شادکام-
 کیانوش و پرمایه بر دست شاه/چو کهتر برادر ورا نیک خواه-

 آئین فریدون:
بفرمود تا آتش افروختند/همه عنبر و زعفران سوختند-
پرستیدن مهرگان دین اوست/تن آسانی و خوردن آیین اوست- 

فریدون در اوستا:
 نام فریدون، غالبا در کنار نام مکانی به نام ورن verena  آمده است و غالب شرق شناسان این نام را به صورت کلی با گیلان ، دیلم و پدشخوارگو ، تطبیق داده اند و برخی نیز آنرا ورک vereka دانسته اند که محل تولد فریدون بوده است .  استاد ابراهیم پور داوود، یشت ها، ص192.
 فریدون در تاریخ طبری، جلد اول ص ۱۵۳:
  نیاکان فریدون تا ده پشت لقب گاو دارند.
 فریدون در تاریخ طبری:
در شاهنامه فریدون دو برادر مهتر دارد به نامهای کتایون و برمایون(برمایه) که دومی با گاو برمایه  شباهت اسمی دارد. 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ ضحاک*
***
بیدادگری:
 
به خون پدر گشت همداستان/ز دانا شنیدم من این داستان-
به چاه اندر افتاد و بشکست پست/ شد آن نیکدل مرد یزدانپرست-
فرومایه ضحاک بیدادگر/ بدین چاره بگرفت جای پدر-
به سر برنهاد افسر تازیان/ بریشان ببخشید سود و زیان-
 
به بیداد، جمشید را بکشت:
 چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ/ یکایک ندادش زمانی درنگ-
به ارش سراسر به دو نیم کرد/ جهان را ازو پاک بی بیم کرد-

 ویرانگری:
ندانست جز کژی آموختن/جز از کشتن و غارت و سوختن-
 پس آیین ضحاک وارونه خوی/چنان بد که چون می بُدَش آرزوی-
 ز مردان جنگی یکی خواستی/بکُشتی چو با دیو برخاستی-
 نهان گشت کردار فرزانگان/پراگنده شد کام دیوانگان-
هنر خوار شد جادویی ارجمند/نهان راستی آشکارا گزند-
شده بر بدی دست دیوان دراز/به نیکی نرفتی سخن جز به راز-

پ ن:
* ضحاک، اژی دهاک یا اژدها فش، پسر مرداس تازی:
پسر بد مراین پاکدل را یکی/کش از مهر بهره نبود اندکی-
جهانجوی را نام ضحاک بود / دلیر و سبکسار و ناپاک بود-
جمشید را با اره به دو نیم کرد.
ارنواز و شهرنواز (دختران جمشید) راتصرف کرد.
   


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ جمشید*۱
***
 دادگری:
کمر بست با فر شاهنشهی/ جهان گشت سرتاسر او را رهی-
زمانه بر آسود از داوری/به فرمان او دیو و مرغ و پری-
جهان را فزوده بدو آبروی/ فروزان شده تخت شاهی بدوی-
 چو این کرده شد ساز دیگر نهاد/ زمانه بدو شاد و او نیز شاد-
گذشته برو سالیان هفتصد / پدید آوریده همه نیک و بد-

آبادگری:
پنجاه سال اول در ساخت سلاح سپری کرد:
 نخست آلت جنگ را دست برد/در نام جستن به گردان سپرد-
به فر کیی نرم کرد آهنا/چو خود و زره کرد و چون جو شنا-
چو خفتان و تیغ و چو برگستوان/همه کرد پیدا به روشن روان-
بدین اندرون سال پنجاه رنج/ببرد و ازین چند بنهاد گنج-

پنجاه سال دوم در ساختن فن پوشش ِ تن سپری کرد:
دگر پنجه اندیشه ی جامه کرد/که پوشند هنگام ننگ و نبرد-
ز کتان و ابریشم و موی قز/قصب کرد پرمایه دیبا و خز-
بیاموختشان رشتن و تافتن/به تار اندرون پود را بافتن-
چو شد بافته شستن و دوختن/گرفتند ازو یکسر آموختن-
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد/زمانه بدو شاد و او نیز شاد-

پنجاه سال سوم در ساماندهی پیشه روان و چهار قشر مردمان سپری کرد:
 ز هر انجمن پیشه ور گرد کرد/بدین اندرون نیز پنجاه خورد-
 گروهی که کاتوزیان خوانی اش/به رسم پرستندگان دانی اش-
جدا کردشان از میان گروه/پرستنده را جایگه کرد کوه-
بدان تا پرستش بود کارشان/نوان پیش روشن جهاندارشان-
صفی بر دگر دست بنشاندند/همی نام نیساریان خواندند -
کجا شیر مردان جنگ آورند/فروزنده ی لشکر و کشورند-
کزیشان بود تخت شاهی به جای/وزیشان بود نام مردی به پای-
بسودی*۲ سه دیگر گُرُه را شناس/کجا نیست از کس بریشان سپاس-
بکارند و ورزند و خود بدروند/به گاه خورش سرزنش نشنوند-
ز فرمان تنآزاده و ژنده پوش/ز آواز پیغاره*۳ آسوده گوش-
تن آزاد و آباد گیتی بر اوی/بر آسوده از داور و گفتگوی -
چه گفت آن سخنگوی آزاده مرد / که آزاده را کاهلی بنده کرد -
چهارم که خوانند اهتو خوشی/همان دست ورزان ابا سرکشی-
کجا کارشان همگنان پیشه بود/روانشان همیشه پر اندیشه بود-
بدین اندرون سال پنجاه نیز / بخورد و بورزید و بخشید چیز -

با آموزه ی دیوان، فن ساخت و ساز ِ بِنا را بَنا نهاد:
بفرمود پس دیو ناپاک را / به آب اندر آمیختن خاک را -
هرانچ از گِل آمد چو بشناختند/سبک خشک را کالبد ساختند-
به سنگ و به گج دیو دیوار کرد/نخست از برش هندسی کار کرد-
چو گرمابه و کاخهای بلند/چو ایران که باشد پناه از گزند-

در گسترش فن ساخت زیور و زینت و آوردن بوی خوش، بسی کوشید:
ز خارا گهر جست یک روزگار/همی کرد ازو روشنی خواستار-
به چنگ آمدش چندگونه گهر/چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر-
ز خارا به افسون برون آورید/شد آراسته بندها را کلید-
دگر بویهای خوش آورد باز/که دارند مردم به بویش نیاز-
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب/چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب-

دانش پزشکی و بهداشت را آشکار ساخت:
پزشکی و درمان هر دردمند/در تندرستی و راه گزند -
همان رازها کرد نیز آشکار/جهان را نیامد چنو خواستار-

با کشتی سازی بر رود و دریا چیرگی یافت:
گذر کرد ازان پس به کشتی بر آب/ز کشور به کشور گرفتی شتاب -
 چنین سال پنجه برنجید نیز/ندید از هنر بر خرد بسته چیز-


سرانجام جمشید:
کی اژدهافش(ضحاک) بیامد چو باد/به ایران زمین تاج بر سر نهاد-
 چو جمشید را بخت شد کندرو/به تنگ اندر آمد جهاندار نو-
 برفت و بدو داد تخت و کلاه/بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه -
چو صد سالش اندر جهان کس ندید/برو نام شاهی و او ناپدید -
صدم سال روزی به دریای چین/پدید آمد آن شاه ناپاک دین-
 نهان گشته بود از بد اژدها(ضحاک)/نیامد به فرجام هم زو رها -
 چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ/یکایک ندادش زمانی درنگ -
به اَرّش سراسر به دو نیم کرد/جهان را ازو پاک بی بیم کرد -

پ ن:
*۱ جمشید، پسر طهمورث دیوبند:
برفت و سرآمد برو روزگار/ همه رنج او ماند ازو یادگار-
گرانمایه جمشید فرزند او/کمر بست یکدل پر از پند او-
برآمد برآن تخت فرخ پدر/به رسم کیان بر سرش تاج زر-

پسران جمشید:
تور و زادشم

 دختران جمشید:
که جمشید را هر دو دختر بدند/سر بانوان را چو افسر بدند-
 زپوشیده رویان یکی شهرناز/دگر پاکدامن به نام ارنواز-

به وقت فرار از ضحاک به زابل رفت و در بین راه با سمن ناز برخورد و خود را "ماهان" معرفی کرد.
 جمشید، صد سال در دریای چین مخفی می شود و آخر توسط ضحاک یافته و با اره به دو نیم می شود .
 طبقات اجتماعی دوره ی جمشید: آموزیان ( پرستندگان )، نیساریان ( جنگاوران )،اهتوخوشان ( پیشه وران )، کاتوزیان (شالیزیان، پالیزیان، جالیزیان).
استاد محمد جعفر محجوب: بنا به مشاهده یاد داشتهایی از استاد پور داوود، در روضه الصفا مرقومست که، جمشید را پس از صد سال متواری بودن، در کنار دریای چین در تنه درختی تهی و کهن سال، یافتند و با اره دوسر به دو نیم کردند.
 استاد محجوب : به روایت زرتشت، کسی که بدستور ضحاک، جمشید را با اره دوسر به دو نیم کرد، برادر جمشید بنام سپید ور بوده است    
استاد محجوب: جم = طفل توام (دو قلو) همزاد. و به فرانسوی (ژومو و ژومل).
در ودا(کتاب هندوان) نیز آمده: جمشید همزاد یک دختر که مرده متولد شده، بوده است. استاد محجوب: جم شید ( شید=شاه، شاه جم یا جمشاه).
شاهرخ مسکوب: جمشید، "هور چهر درخشان خورشید دیدار" (و ندیداد، فرگرد دوم).
*۲ بسودی، برزگر، دهقان، حشم دار  و گاهی نیز نسودی دیده شده   بسودی » 

 این کلمه در فرهنگ ها و متون فارسی به نسودی تصحیف شده است . بسودی از ریشه ٔ  "فشو"  اوستایی است بمعنی پرورانیدن چهارپایان ست.

*۳ پیغاره، سرزنش، نکوهش، ملامت، سرکوفت 
     


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ طهمورث*
***
دادگری:
جهان از بدیها بشویم به رای/ پس آنگه کنم درگهی گرد پای-
 ز هر جای کوته کنم دست دیو/ که من بود خواهم جهان را خدیو-
هر آن چیز کاندر جهان سودمند/ کنم آشکارا گشایم ز بند-

آبادگری:
پس از پشت میش و بره پشم و موی/ برید و به رشتن نهادند روی-
 به کوشش ازو کرد پوشش به رای/ به گستردنی بد هم او رهنمای-

پ ن:
پسر هوشنگ پیشدادی:
 پسر بد مراو را یکی هوشمند/ گرانمایه تهمورس دیوبند-
بیامد به تخت پدر بر نشست/ به شاهی کمر برمیان بر ببست-

پدر جمشید:
 گرانمایه جمشید فرزند او/کمر بست یکدل پر از پند او-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ هوشنگ*
***
 دادگری:
جهاندار هوشنگ با رای و داد/ به جای نیا تاج بر سر نهاد-
 به فرمان یزدان پیروزگر/  به داد و دهش تنگ بستم کمر-

آبادگری:
وزان پس جهان یکسر آباد کرد/ همه روی گیتی پر از داد کرد-
کز آباد کردن جهان شاد کرد/جهانی به نیکی ازو یاد کرد-

بگشت از برش چرخ سالی چهل/پر از هوش مغز و پر از رای دل -

پ ن:
* هوشنگ، دومین پاد شاه پیشدادی.
کاشف آتش، آهن، ابزار، آبیاری، زراعت، دامپروری، رام کردن وحوش و نوشتن که(از دیوانِ اسیر آموخت).


آرتور کریستن سن: کیانیان، ترجمه ذبیح اله صفا، ۶۷: در یشت ها، پَرَدات، لقب هوشنگ است -
کسی که منزل های خوب فراهم کند. (هوش و هنگ) مصداق ندارد -


 در اوستا، هوشنگ پیش داد(پیش = نخستین /  داد = قانون) نخستین کسی که قانون ایجاد کرد  - با تلفظ (هه او شینگ هه)   
 پسر سیامک:
خجسته سیامک یکی پور داشت/  که نزد نیا جاه دستور داشت-
گرانمایه را نام هوشنگ بود/ تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود-


 پدر طهمورث دیوبند:
 پسر بد مراو را یکی هوشمند/ گرانمایه تهمورس دیوبند-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ کیومرث*
***
 کیومرس شد بر جهان کدخدای/نخستین به کوه اندرون ساخت جای-
سر بخت و تختش برآمد به کوه/پلنگینه پوشید خود با گروه-

آبادگری:
ازو اندر آمد همی پرورش/که پوشیدنی نو بد و نو خورش-
به گیتی درون سال سی شاه بود/به خوبی چو خورشید بر گاه بود-

پ ن:
* کیومرث،
 اولین  پادشاه ( پیشدادیان ) و به تعبیر زرتشتیان، اولین انسان.
 ( کیو مارتا ). در زمان او انسان ها در غار زندگی می کردند. و پوشش آنان پوست حیوانات بود.
کیومرث، با دیو ها جنگید و پسرش سیامک در همین جنگ ها کشته شد.
 پسر بد مر او را یکی خوبروی/هنرمند و همچون پدر نامجوی-
سیامک بدش نام و فرخنده بود/کیومرث را دل بدو زنده بود-
به جانش بر از مهر گریان بدی/ز بیم جداییش بریان بدی-
استاد محجوب : گیو مرت (زنده ی  فانی) در اوستا، گیو مرتن (گی یو مَرِه تَن )
شاهرخ مسکوب: نام کیومرث گیه = زنده، مرتن = میرا» خود به معنی زندۀ میراست. 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ نوذر*۱
***
بیدادگری:
 برین برنیامد بسی روزگار/که بیدادگر شد سر شهریار-
ز گیتی بر آمد به هر جای غو/جهان را کهن شد سر از شاه نو-
چو او رسم های پدر در نوشت*۲/ ابا موبدان و ردان تیز گشت-
همی مردمی نزد او خوار شد/دلش برده ی گنج و دینار شد-
کدیور یکایک سپاهی شدند/دلیران سزاوار شاهی شدند-
چو از روی کشور برآمد خروش/جهانی سراسر برآمد به جوش-
ز بیدادی نوذر تاجور/که بر خیره گم کرد راه پدر-
جهان گشت ویران ز کردار اوی/غنوده شد آن بخت بیدار اوی-
بگردد همی از ره بخردی/ازو دور شد فره ی ایزدی-

پ ن:
*۱ نوذر، پسر منو چهر.
نوذر، اسیر افراسیاب:
چو افراسیاب آگهی یافت زوی/که سوی بیابان نهادست روی-
شب تیره تا شد بلند آفتاب/همی گشت با نوذر افراسیاب-
ز گرد سواران جهان تار شد/سرانجام نوذر گرفتار شد -

افراسیاب به کین ِ کشته شدن سلم و تور به دست منوچهر، گردنش را زد:
 سوی شاه ترکان رسید آگهی/کزان نامداران جهان شد تهی-
برآشفت و گفتا که نوذر کجاست/کزو ویسه*۳ خواهد همی کینه خواست-
به دژخیم فرمود کو را کشان/ببر تا بیاموزد او سرفشان-
ببستند بازوش با بند تنگ/کشیدندش از جای پیش نهنگ-
چو از دور دیدش زبان برگشاد/ز کین نیاگان همی کرد یاد-
ز تور و ز سلم اندر آمد نخست/دل و دیده از شرم شاهان بشست-
بدو گفت هر بد که آید سزاست/بگفت و برآشفت و شمشیر خواست-
بزد گردن خسرو تاجدار/تنش را بخاک اندر افگند خوار-
شد آن یادگار منوچهر شاه/تهی ماند ایران ز تخت و کلاه-
به شمشیر تیز آن سر تاجدار/ به زاری بریدند و برگشت کار-

نوذر، پدر طوس و گستهم:
دل نوذر از غم پر از درد بود/که تاجش ز اختر پر از گرد بود-
بشد طوس و گستهم با او به هم/لبان پر ز باد و روان پر ز غم-
گرفت آن دو فرزند را در کنار/فرو ریخت آب از مژه شهریار- 


*۳ ویسه، سپهدار پشنگ زاد شم:
 سپهبدش چون ویسهٔ تیزچنگ / که سالار بد بر سپاه پشنگ -
در نبرد، از پیش پای قارن می گریزد:
سپه یک به دیگر برآویختند / چو رود روان خون همی ریختند -
بر ویسه شد قارن رزم جوی / ازو ویسه در جنگ برگاشت روی -

پسران ویسه
:
 پیران ، بارمان ، هومان ، پیلسم ، نستیهن ، لهاک ، کلباد ،فرشید ورد 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ کیخسرو*
***
دادگری:
 چو جم و فریدون بیاراست گاه/ز داد و ز بخشش نیاسود شاه -
جهان شد پر از خوبی و ایمنی/ز بد بسته شد دست اهریمنی-

کیخسرو، پس از شکست افراسیاب، خویشان افراسیاب را در پناه خود میگیرد:
 نباید که بر کاخ افراسیاب/بتابد ز چرخ بلند آفتاب -
هم آواز پوشیده رویان اوی/نخواهم که آید ز ایوان به کوی-
ز خویشان او کس نیازرد شاه/چنانچون بود در خور پیشگاه-
فرستاد کس بخردان را بخواند/بسی داستان پیش ایشان براند -
که هر جای تندی نباید نمود/سر بیخرد را نشاید ستود -
همان به که با کینه داد آوریم/بکام اندرون نام یاد آوریم -
که نیکیست اندر جهان یادگار/نماند بکس جاودان روزگار- 
ز خون ریختن دل بباید کشید/سر بیگناهان نباید برید -
نه مردی بود خیره آشوفتن/ بزیر اندر آورده را کوفتن-
همی داد زنهار و بنواختشان/بزودی همی کار بر ساختشان-

آبادگری:
همه بوم ایران سراسر بگشت/به آباد و ویرانی اندر گذشت -
هر آن بوم و بر کان نه آباد بود/تبه بود و ویران ز بیداد بود-
درم داد و آباد کردش ز گنج/ز داد و ز بخشش نیامد رنج-

 بر آیین جهانی شد آراسته/در و بام و دیوار پرخواسته -
نشسته به هر جای رامشگران/گلاب و می و مشک با زعفران-
همه یال اسپان پر از مشک و می/پراگنده دینار در زیر پی-
همه بوم ایران سراسر بگشت/به آباد و ویرانی اندر گذشت -
هران بوم و برکان نه آباد بود/تبه بود و ویران ز بیداد بود -
درم داد و آباد کردش ز گنج/ز داد و ز بخشش نیامدش رنج -
به هر شهر بنشست و بنهاد تخت/چنانچون بود خسرو نیک بخت -
همه بدره و جام و می خواستی/به دینار گیتی بیاراستی-

 چو تاج بزرگی بسر برنهاد/ ازو شاد شد تاج و او نیز شاد -
به هر جای ویرانی آباد کرد/دل غمگنان از غم آزاد کرد -
از ابر بهاران ببارید نم/ز روی زمین زنگ بزدود غم -
جهان گشت پر سبزه و رود آب/سر غمگنان اندر آمد به خواب -
زمین چون بهشتی شد آراسته/ز داد و ز بخشش پر از خواسته-

پ ن:
* کیخسرو، پسر سیاوش و فرنگیس - سومین پادشاه کیانی. بعد از کیکاووس، طوس با او بر سر شاهی فریبرز، رقابت نمود و از فریبرز ِ کیکاووس حمایت کرد. کیخسرو نیز از حمایت گودرز برخوردار شد. خون خواه سیاوش -

نامگزاری کیخسرو،
سیاوش به فرنگیس:
درخت تو گر نر به بار آورد/یکی نامور شهریار آورد -
سرافراز کیخسروش نام کن/به غم خوردن او دل آرام کن - 

پیران ویسه :
اگر تور را روز باز آمدی/به دیدار چهرش نیاز امدی -
فریدون گرد ست گویی بجای/به فر و به چهر و به دست و به پای -
بر ایوان چنو کس نبیند نگار/بدو تازه شد فره ی شهریار - 

پیران ویسه:
شبانان کوه قلا را بخواند/وزان خرد چندی سخنها براند -
که این را بدارید چون جان پاک/نباید که بیند ورا باد و خاک -
شبان را ببخشید بسیار چیز/یکی دایه با او فرستاد نیز -
چو شد هفت ساله گو سرفراز/هنر با نژادش همی گفت راز -
ز چوبی کمان کرد وز روده زه/ز هر سو بر افکند زه را گره -   

افراسیاب:
بدو گفت من زین نوآمد، بسی/سخنها شنیدستم از هر کسی -
پر آشوب جنگ ست زو روزگار/همه یاد دارم ز آموزگار -
که از تخمه ی تور وز کیقباد/یکی شاه سر بر زند با نژاد -
کنون بودنی هر چه بایست بود/ندارد غم و رنج و اندیشه سود -
مداریدش اندر میان گروه/به نزد شبانان فرستش به کوه -
بدان تا نداند که من خود کیم/بدیشان سپرده ز بهر چیم -
نیاموزد از کس خرد گر نژاد/ز کار گذشته نیایدش یاد - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ سیاوش*۱
***
آبادگری:
سیاوشگرد شهر ِ  بهشت آسا:
 چو آمد بران شارستان*۲ دست آخت / دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت -
از ایوان و میدان و کاخ بلند / ز پالیز وز گلشن ارجمند - 
بیاراست شهری بسان بهشت / به هامون گل و سنبل و لاله کشت -
خنیده به توران سیاووش گرد / کز اختر ُبنَش کرده شد روز ارد -
از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ / ز کوه و در و رود وز دشت راغ -
سراسر همه باغ و میدان و کاخ / همی دید هرسو بنای فراخ -

بهر گوشه‌ای گنبدی ساخته / سرش را به ابراندر افراخته -
سیاووش گردش نهادند نام / همه شهر زان شارستان شادکام -

ایوان، باغ و شارسان سیاوش و کاخ فرنگیس
:
سپهدار پیران ز هر سو براند / بسی آفرین بر سیاوش بخواند -
چو یک بهره از شهر خرم بدید / به ایوان و باغ سیاوش رسید -
به کاخ فرنگیس بنهاد روی / چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی -
به رامش بپیمای ی زمین / برو شارستان سیاوش ببین -
خداوند ازان شهر نیکوترست / تو گویی فروزندهٔ خاورست -

پیران از سیاووش گِرد نزد افراسیاب می گوید:
ز کار سیاوش بپرسید شاه / وزان شهر و آن کشور و جایگاه -

بدو گفت پیران که خرم بهشت / کسی کاو نبیند به اردیبهشت - 
یکی شهر دیدم که اندر زمین / نبیند دگر کس به توران و چین -
ز بس باغ و ایوان و آب روان / برآمیخت گفتی خرد با روان -

پ ن:
*۱ سیاوش، سیاووش، سیاوخش
 یکی بچهٔ فرخ آمد پدید / کنون تخت بر ابر باید کشید  -
جهاندار نامش سیاوخش کرد / برو چرخ گردنده را بخش کرد -
ستاره بران بچه آشفته دید / غمی گشت چون بخت او خفته دید -

سیاوش، پسر کیکاووس و کنیزک تورانی، خویش گرسیوز و از تبار ِ فریدون
:
بپرسید زو پهلوان از نژاد / برو سروبن یک به یک کرد یاد -
بدو گفت من خویش گرسیوزم / به شاه آفریدون کشد پروزم -
ورا گفت از مام خاتونیم /ز سوی پدر بر فریدونیم -
نیایم سپهدار گرسیوز ست / بران مرز خرگاه او مرکز ست - 
چو کاووس روی کنیزک بدید / بخندید ولب را به دندان گزید -
بت اندر شبستان فرستاد شاه / بفرمود تا بر نشیند بگاه -
دگر ایزدی هرچه بایست بود / یکی سرخ یاقوت بد نا بسود -

استاد محمد جعفر محجوب :
سیا و ارشن(اسب نر) - دارنده اسب نر ِ سیاه رنگ (شبرنگ ِ بهزاد).

سیاوش، پسر خوانده ی رستم:
چنین تا برآمد برین روزگار / تهمتن بیامد بر شهریار -
چنین گفت کاین کودک شیرفش / مرا پرورانید باید به کش -
چو دارندگان ترا مایه نیست / مر او را بگیتی چو من دایه نیست -

 رستم پرورنده ی سیاوش،
کیخسرو:
 برســـتم چنیـن گفت کای پهــلوان / همیشه بدی شـــاد و روشن روان  -
بگیـتی خردمنــد و خامــش توئی / که پـروردگـار ســـــیاوش تــوئی -


*۲ شارستان،  شارسان، شهرسان یا شهرستان 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ کیکاووس*۱
***
دادگری:
 بیامد سوی پارس کاووس کی/ جهانی به شادی نوافگند پی -

 بیاراست تخت و بگسترد داد / به شادی و خوردن دل اندر نهاد -

 فرستاد هر سو یکی پهلوان / جهاندار و بیدار و روشنروان - 

به مرو و نشاپور و بلخ و هری / فرستاد بر هر سویی لشکری - 

جهانی پر از داد شد یکسره / همی روی برتافت گرگ از بره - 

ز بس گنج و زیبایی و فرهی / پری و دد و دام گشتش رهی - 

مهان پیش کاووس کهتر شدند / همه تاجدارنش لشکر شدند-


آبادگری:
 یکی خانه کرد اندر البرز کوه/ که دیو اندران رنجها شد ستوه- 

بفرمود کز سنگ خارا کنند / دو خانه برو هر یکی ده کمند - 

بیاراست آخر به سنگ اندرون/ ز پولاد میخ و ز خارا ستون- 

دو خانه دگر ز آبگینه بساخت /  زبرجد به هر جایش اندر نشاخت - 

چنان ساخت جای خرام و خورش / که تن یابد از خوردنی پرورش - 

دو خانه ز بهر سلیح نبرد / بفرمو کز نقرهی خام کرد - 

یکی کاخ زرین ز بهر نشست / برآورد و بالاش داده دو شست - 

نبودی تموز ایچ پیدا ز دی / هوا عنبرین بود و بارانش می - 

به ایوانش یاقوت برده بکار/ ز پیروزه کرده برو بر نگار-

 
بیدادگری:
دیوی در قالب غلام، به جلد کاووس رسوخ میکند و او را به مسیر بیداد می افکند:
 غالمی بیاراست از خویشتن/ سخنگوی و شایستهی انجمن- 

دل شاه ازان دیو بیراه شد  / روانش ز اندیشه کوتاه شد - 

گمانش چنان شد که گردان سپهر / به گیتی مراو را نمودست چهر - 

ندانست کاین چرخ را مایه نیست/ ستاره فراوان و ایزد یکیست- 

ازان پس عقاب دلاور چهار/بیاورد و بر تخت بست استوار- 

نشست از بر تخت کاووس شاه/ که اهریمنش برده بد دل ز راه- 

چو با مرغ پرنده نیرو نماند/ غمی گشت پرهاب خوی درنشاند- 

نگونسار گشتند ز ابر سیاه / کشان بر زمین از هوا تخت شاه - 

سوی بیشه ی شیرچین آمدند/ به آمل بروی زمین آمدند- 

به جای بزرگی و تخت نشست/ پشیمانی و درد بودش به دست-


گودرز متحیر از نابخردی های کاووس:
به رستم چنین گفت گودرز پیر / که تا کرد مادر مرا سیر شیر - 

همی بینم اندر جهان تاج و تخت / کیان و بزرگان بیدار بخت - 

چو کاووس نشنیدم اندر جهان / ندیدم کس از کهتران و مهان - 

خرد نیست او را نه دانش نه رای/ نه هوشش بجایست و نه دل بجای-


گودرز از نابخردی کیکاووس به تنگ آمده و او را سرزنش می کند:
 بدو گفت گودرز بیمارستان/ ترا جای زیباتر از شارستان - 

به دشمن دهی هر زمان جای خویش / نگویی به کس بیهده رای خویش - 

سه بارت چنین رنج و سختی فتاد/ سرت ز آزمایش نگشت اوستاد- 

همان کن که بیدار شاهان کنند/ سه و نیکخواهان کنند-


کیکاووس شرمناک از کرده خود، از گودرز پوزش میخواهد:
 چنین داد پاسخ که از راستی/ نیاید به کار اندرون کاستی -
همی داد گفتی و بیداد نیست/ ز نام تو جان من آزاد نیست-
فروماند کاووس و تشویر*۲ خورد/  ازان نامداران روز نبرد-
 همی ریخت از دیدگان آب زرد/ همی از جهانآفرین یاد کرد-
ز شرم از در کاخ بیرون نرفت/ همی پوست گفتی برو بر به کفت-
همی ریخت از دیده پالوده خون/ همی خواست آمرزش رهنمون-
ز شرم دلیران منش کرد پست/ خرام و در بار دادن ببست-

 دادگری:
 پشیمان شد و درد بگزید و رنج/ نهاده ببخشید بسیار گنج-
 یکی داد نو ساخت اندر جهان/ که تابنده شد بر کهان و مهان-
جهان گفتی از داد دیبا شدست/ همان شاه بر گاه زیبا شدست-
 زمانه چنان شد که بود از نخست/ به آب وفا روی خسرو بشست-
 کجا پادشا دادگر بود و بس/ نیازش نیاید بفریادرس-

پ ن:
*۱ کیکاووس، پسر کیقباد:

 پسر بد مر او را خردمند چار/  که بودند زو در جهان یادگار- 

نخستین چو کاووس باآفرین/ کی آرش دوم وان دگر کی پشین-


کیکاووس با عقابانش به آسمان رفت و در آمل به زمین رسید و رستم اورا پیدا کرد. رستم برای نجاتش از دست دیوان مازندران از هفت خوان گذشت. 


تشویر، شرمنده شدن، حیا کردن، اشاره کردن، انگشت نما شدن.


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ کیقباد*۱
***
دادگری:
 ازان پس چنین گفت فرخ قباد/ که بی زال تخت بزرگی مباد-
چنین گفت با نامور مهتران / که گیتی مرا از کران تا کران -
اگر پیل با پشه کین آورد / همه رخنه در داد و دین آورد -
نخواهم به گیتی جز از راستی / که خشم خدا آورد کاستی -
تن آسانی از درد و رنج منست / کجا خاک و آبست گنج منست -
سپاهی و شهری همه یکسرند/ همه پادشاهی مرا لشکرند-
سر ماه کاووس کی را بخواند/ ز داد و دهش چند با او براند-
بدو گفت ما بر نهادیم رخت/ تو بسپار تابوت و بردار تخت-

آبادگری:
هر آنکس که دارد خورید و دهید / سپاسی ز خوردن به من برنهید -
هرآنکس کجا بازماند ز خورد / ندارد همی توشه ی کارکرد -
چراگاهشان بارگاه منست / هرآنکس که اندر سپاه منست -
وزان رفته نامآوران یاد کرد/ به داد و دهش گیتی آباد کرد-
 
پ ن:
کیقباد،
پسر بد مر او را خردمند چار/  که بودند زو در جهان یادگار-
نخستین چو کاووس باآفرین/ کی آرش دوم و دگر کی پشین-
چهارم کجا آرشش بود نام/ سپردند گیتی به آرام و کام- 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ افراسیاب*۱
***
بیدادگری،
افراسیاب از دید کیکاووس

 بدی(افراسیاب) را که گیتی همی ننگ داشت/جهانرا پر از غارت و جنگ داشت -

ز دست تو آواره شد در جهان/نگویند نامش جز اندر نهان-

همه ساله تا بود خونریز بود/ببدنامی و زشتی آویز بود-

برادرکش و بد تن و شاه کش/بد اندیش و بد راه و آشفته هش- 


افراسیاب برادر کش:
چو اغریرث آمد ز آمل به ری/  وزان کارها آگهی یافت کی -
بدو گفت کاین چیست کانگیختی / که با شهد حنظل برآمیختی -
بفرمودمت کای برادر به کش / که جای خرد نیست و هنگام هش -
بدانش نیاید سر جنگجوی / نباید به جنگ اندرون آبروی -
سر مرد جنگی خرد نسپرد / که هرگز نیامیخت کین با خرد -
چنین داد پاسخ به افراسیاب/ که ی بباید همی شرم و آب- 
هر آنگه کت آید به بد دسترس / ز  یزدان بترس و مکن بد بکس -
که تاج و کمر چون تو بیند بسی / نخواهد شدن رام با هر کسی -
یکی پر ز آتش یکی پرخرد / خرد با سر دیو کی درخورد -
سپهبد برآشفت چون پیل مست / به پاسخ به شمشیر یازید دست -
میان برادر بدونیم کرد/ چنان سنگدل ناهشیوار مرد-

پ ن: 

*۱ ،  افراسیاب:

 بر و بازوی شیر و هم زور پیل/  وزو سایه گسترده بر چند میل- 

زبانش به کردار برنده تیغ/ چو دریا دل و کف چو بارنده میغ-


افراسیاب، پسرپشنگ زاد شم:
 جهان پهلوان پورش افراسیاب / بخواندش درنگی و آمد شتاب -

افراسیاب، پدر سرخه، شیده(پشنگ)، جهن، قراخان و گَو ِ گُردگیر:
 بدو شیده گفت ای جهاندیده مرد / چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد -
پسر پنج زنده ست پیشت بپای / نمانیم تا تو کنی رزم رای -

قراخان، پسر چهارم افراسیاب و مباشر او در کار بیژن ومنیژه:
 قراخان که او بود مهتر پسر/بفرمود تا رفت پیش پدر - 
قراخان سالار چارم پسر/کمر بست و آمد به پیش پدر - 

گَو ِ گُردگیر، پسر پنجم افراسیاب
که سالارشان بود پنجم پسر / یکی نامور گرد پرخاشخر -
ورا خواندندی گو گردگیر / که بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر - 

افراسیاب، کشته بدست کیخسرو
کنون روز بادافره ایزدیست/مکافات بد را ز یزدان بدیست - 

بشمشیر هندی بزد گردنش/بخاک اندر افکند نازک تنش - 

تهی ماند زو گاه شاهنشهی/سر آمد بر او روزگار مهی - 

ز کردار بد بر تنش بد رسید/مجو ای پسر بند بد را کلید -    


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
انسان خدایی، باور فردوسی
***
حکیم بزرگوار طوس، مدام ما را به مقام و جایگاه ِ "خویشتن خویش"، به "ذات بشریمان" معطوف میدارد.

اول و آخر جهان ِ هستی، تویی. خود را دستِ کم مگیر:
نخستین فطرت پسین شمار/تویی خویشتن را به بازی مدار-

جهان، کان ِ شگفتی هاست و سرآمد همه ی شگفتی ها، خودِ تو هستی. بیش و پیش از هر شگفتی، ژرفای ذات خود را بنگر:   
جهان پر شگفت ست چون بنگری/ندارد کسی آلت داوری-
که جانت شگفت ست و تن هم شگفت/نخست از خود اندازه باید گرفت-

انسان خردمند چون داستان خلقت را بشنود از وهن و وهم دور، و بَر به دانش گشاید
:
خردمند کاین داستان بشنود/به دانش گراید به دین نگرود-
ولیکن چو معنیش یادآوری/شود رام و کوته کند داوری-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
زریر*۱ و اسفندیار*۲، شمشیر دین بهی.
***
رفتن گشتاسب به زابل نزد زال، برای کسب مشروعیت دین بهی در حالی که لهراسب و خواهران اسفندیار و هفتصد موبد، در معرض یورش ارجاسب تورانی هستند:
برآمد بسی روزگاری بدوی / که خسرو سوی سیستان کرد روی -
برآمد برین میهمانی دوسال / همی خورد گشتاسپ با پور زال -
به بلخ اندرون ست لهراسپ شاه / نماند ست از ایرانیان و سپاه -
مگر هفتصد مرد آتش پرست / همه پیش آذر بر آورده دست -
جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس/ از آهنگداران همینند بس-

و اسفندیار با بد گویی و دسیسه گرزم نزد گشتاسب، در زندان پدر در بند ست:
 پسرش آن گرانمایه اسفندیار/ به بند گران اندرست استوار-

زریر و سی و هشت پسر گشتاسب، اولین فدا شدگان دین بهی:
 فراوان ز ایرانیان کشته شد/ز خون یالن کشور آغشته شد-
 پسر بود گشتاسپ را سی و هشت/دلیران کوه و سواران دشت-
بکشتند یکسر بران رزمگاه/به یکبارگی تیره شد بخت شاه-
سرانجام گشتاسپ بنمود پشت/بدانگه که شد روزگارش درشت-

اسفندیار، در جنگ دوم با ارجاسب
:
بخواهیم ازو، کین لهراسب شاه / همان کین چندین، سر بی گناه -
برادر، جهان بین من، سی و هشت / که از خونشان، لعل شد، خاک دشت -

پ ن:
* ۱ زریر، پسر لهراسب، 
زریر، برادر  گشتاسب:
زریر سپهبد برادرش بود/که سالار گردان لشکرش بود -

زریر، کشته به دست بیدرفش:
جهان پهلوان آن زریر سوار/سواران ترکان بکشتند زار -
سر جادوان جهان بیدرفش/مر اورا بیفکند و برد آن درفش -
که کشت آن سیه پیل نستوه را/که کند از زمین آهنین کوه را -  

زریر، در اوستا و پهلوی، زَیری وَیری قید شده.

* ۲ اسفندیار، پسر گشتاسب و کتایون یا ناهید دختر قیصر.
اسفندیار، برادر پشوتن،
اسفندیار، پنج برادر داشت:
برادرش بد پنج دانسته راه / همه از در تاج و همتای شاه -  
اسفندیار، برای به بند در آوردن رستم به زابل رفت و بدست رستم کشته شد - 
اسفندیار، چهار پسر داشت:
پسر بود او را گزیده چهار / همه رزم جوی و همه نیزه دار -
یکی نام بهمن دوم مهرنوش / سیم نام او بد دلافروز طوش -
چهارم بدش نام نوشاذرا / نهادی کجا گنبد آذرا -
به شاه جهان گفت بهمن پسر / که تا جاودان سبز بادات سر -

خواهران اسفندیار، همای و به آفرید
چو پردخته گشت از بزرگان سرای/ برفتند به آفرید و همای -
به پیش پدر بر بخستند روی/ز درد برادر بکندند موی -
به گشتاسب گفتند کای نامدار/نیندیشی از کار اسفندیار- 


 اسفندیار، کشنده جفت سیمرغ،
سیمرغ به زال :
که آن جفت من مرغ با دستگاه/به دستان و شمشیر کردش تباه -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

دسته گل به آب دادن یکی از دیوان مازندران و از راه به در کردن کیکاووس.
***
دیوی در قالب غلام، به جلد کاووس رسوخ میکند و او را به مسیر بیداد می افکند:
 غلامی بیاراست از خویشتن/ سخنگوی و شایسته ی انجمن-
همی بود تا یک زمان شهریار/ ز پهلو برون شد ز بهر شکار -

"بیامد بر ِ  او،  زمین بوس داد / یکی دسته ی گل به کاووس داد" -
 
چنین گفت کاین فر زیبای تو/ همی چرخ گردان سزد جای تو- 
  


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دین گستری اسفندیار:
بدو گفت شاه ای یل اسفندیار / همی آرزو بایدت کارزار -
برو گفت و پا را به زین اندر آر / همه ک را به دین اندر آر -
بشد تیغ زن گرد کش پور شاه / بگردید بر کشورش با سپاه -
به روم و به هندوستان برگذشت / ز دریا و تاریکی اندر گذشت -
شه روم و هندوستان و یمن / همه نام کردند، بر تهمتن -
چو آگه شدند، از نکو دین اوی / گرفتند، آن راه و آیین اوی -
بتان، از سر کوه، میسوختند / بجای بت آذر برافروختند -
همه، نامه کردند زی شهریار / که ما دین گرفتیم ز اسفندیار -
که ما راست گشتیم و ایزدپرست / کنون زند و استا،* سوی ما فرست -
همه کس مر او را به فرمان شدند / بـَدان در جهان پاک پنهان شدند -

شناسنامه ی  زرتشت:

زرتشت، پیامبر بوقت گشتاسب و نیز داماد او.

نام خانوادگی: اسپنتمان.
نام پدر: پور شاسب.
نام مادر: دغدو .
  تولد ششم فروردین 3737 سال پیش، 1737 سال پیش میلاد مسیح یا 2357 سال پیش از هجری شمسی.  در کنار رودی در خراسان، متولد شد .
زرتشت، خدا را در قالب خرد میدید (ا َبـَر دانا) » .
در سی سالگی از خراسان به سیستان، کنار دریای هامون میرود و پس از ده سال، در دربار گشتاسب دین بهی را در نوروز » بنیاد می نهد.
بنیانگزاری دین بهی روز 15 اردیبهشت در 47سالگی.
پس از هفتاد و هفت سال و چهل روز در گذشت.
پیام خود را در هفده سرود (گات)، مجموعا 341 بند دو بیتی گونه،  بجا گذاشت.
.
پ ن:
*( زند و اوستا ) 


نمودهای منحصر به فردِ فردوسی، از "نیایش"، و نه کرنش و استغاثه، در شاهنامه – ( بخش 5 )


نیایش، در شاهنامه، همواره بر بنیاد "مهر" آگینِ سپاسمندی و پاسداشت ِ توجه و حمایت ِ یزدانِ دادگر استوارست. نه بر "کاهِ روی آبِ" تمنّای بخشایشِ گناه و سیاهکاری.
***
 منش، روش، و کنش ِ سرداران و پهلوانان شاهنامه، بر سقف و ستون ِ راستی، خود باوری و اعتماد ِ به نفس بنا شده و بر همین مبنا، استغاثه، کرنش و لابه را بر نمی تابند  - "بخش پنجم"
***
کیخسرو بلافاصله بعد از بر تخت نشستن با رستم وگودرز و. به اتشکده آذر گشسب میاید:
همی رفت تا آذرابادگان / ابا او بزرگان و آزادگان -
گهی باده خورد و گهی تاخت اسب / بیامد سوی خان آذرگشسب -
جهان آفرین را ستایش گرفت / به آتشکده در نیایش گرفت -
بیامد خرامان از آن جایگاه / نهادند سر سوی کاووس شاه


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ دارای داراب*:
***
دادگری:
 ز گیتی خور و بخش و پیمان مراست/بزرگی و شاهی و فرمان مراست - 
سر گنجهای پدر برگشاد/سپه را همه خواند و روزی بداد -
ز چار اندر آمد درم تا بهشت/یکی را بجام و یکی را به تشت -
درم داد و دینار و برگستوان/همان جوشن و تیغ و گرز گران -
هرانکس که بد کار دیده سری/ببخشید بر هر سری کشوری -
یکی را ز گردنکشان مرز داد/سپه را همه چیز با ارز داد -
کسی را که درویش بد داد داد/ به خواهندگان گنج و بنیاد داد -
زمانه ز داد من آباد باد/دل زیر دستان ما شاد باد -

 آبادگری:
یکی شارستان کرد نوشاد نام/به اهواز گشتند زو شادکام -

پ ن:
دارای داراب*، از زن دوم داراب. ناهید دختر قیصر، زن اول داراب و مادر اسکندر:
 و زان پس که ناهید نزد پدر/بیامد، زنی خواست دارا دگر -
یکی کودک امدش با فر و یال/ز فرزند ناهید کهتر به سال -
همان روز داراش کردند نام/که تا از پدر بیش باشد به کام - 

 دارا پسر داراب - برادر ناتنی اسکندر(اسکندر، پسر داراب و ناهید، همسر اول داراب و دختر فیلقوس. دارا از همسر دوم داراب) -

دارای داراب، که در برخی متون، داریوش انگاشته میشود 

 دارای داراب، جانشین پدرش داراب بهمن:
 بپژمرد داراب پور همای/ همی خواندندش به دیگر سرای-
بگفت این که دارای دارا کنون/ شما را به نیکی بود رهنمون-
 چو دارا به دل سوک داراب داشت/ به خورشید تاج مهی برفراشت-
  
دارای داراب، کشته به دست ماهیار و جانوشیار:
دو دستور بودش گرامی دو مرد/که با او بدندی به دشت نبرد-
یکی موبدی نام او ماهیار/دگر مرد را نام جانوشیار -
چو دیدند کان کار بی سود گشت/بلند اختر و نام دارا گذشت -
یکی با دگر گفت کین شوربخت/ازو دور شد افسر و تاج وتخت -
بباید زدن دشنه ای بر برش/وگر تیغ هندی یکی بر سرش -
یکی دشنه بگرفت جانوشیار/بزد بر بر و سینه ی شهریار -  
 
دارای داراب، پدر روشنک که همسر اسکندر بود.
دارا به اسکندر :
ز من پاک دل دختر من بخواه/بدارش به آرام بر پیشگاه -
کجا مادرش روشنک نام کرد/جهان را بدو شاد و پدرام کرد -
مگر زو ببینی یکی نامدار/کجا نو کند نام اسفندیار -

اسکندر مادر خود را از عموریه به اصفهان، به خواستگاری روشنک میفرستد:
گر آید یکی روشنک را پسر/بود بی گمان زنده نام پدر -
نباید که باشد جزو شاه روم/که او تازه گرداند آن مرز و بوم -



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ داراب بهمن *۱
***
دادگری:
چو دارا به تخت مهی برنشست/ کمر بر میان بست و بگشاد دست -
چنین گفت با موبدان و ردان / بزرگان و بیدار دل بخردان -
که گیتی نجستم به رنج و به داد / مرا تاج یزدان به سر بر نهاد -
شگفتی تر از کار من در جهان / نبیند کسی آشکار و نهان -
ندانیم جز داد پاداش این / که بر ما پس از ما کنند آفرین -
نباید که پیچد کس از رنج ما / ز بیشی و آگندن گنج ما -
زمانه ز داد من آباد باد / دل زیر دستان ما شاد باد -
ازان پس ز هندوستان و ز روم / ز هر مرز باارز و آباد بوم -
برفتند با هدیه و با نثار/ بجستند خشنودی شهریار-

آبادگری،
داراب گرد:
 چنان بد که روزی ز بهر گله / بیامد که اسپان ببیند یله -
ز پستی برآمد به کوهی رسید / یکی بیکران ژرف دریا بدید -
بفرمود کز روم و وز هندوان / بیارند کارآزموده گوان -
بجویند زان آب دریا دری / رسانند رودی به هر کشوری -
چو بگشاد داننده از آب بند/ یکی شهر فرمود بس سودمند-
چو دیوار شهر اندر آورد گِرد / ورا نام کردند داراب گِرد -
یکی آتش افروخت از تیغ کوه / پرستنده ی آذر آمد گروه -
ز هر پیشه یی کارگر خواستند / همی شهر ایران بیاراستند -
به هر سو فرستاد بی مر سپاه / ز دشمن همی داشت گیتی نگاه -
جهان از بد اندیش بی بیم کرد/ دل بدسگالان به دو نیم کرد -

پ ن:
داراب بهمن، پسر بهمن اسفندیار و همای نوشزاد.

همای چهرزاد پس از مرگ بهمن، برای حفظ تاج و تختش، پسرش را مرده زاد بروز می دهد و داراب بهمن هشت ماهه را به زنی می سپارد:
 چو هنگام زادنش آمد فراز/ز شهر و ز لشکر همی داشت راز -
همی تخت شاهی پسند آمدش/جهان داشتن سودمند آمدش-
نهانی پسر زاد و با کس نگفت/همی داشت آن نیکویی در نهفت -

بیاورد آزاده تن دایه را/یکی پاک پر شرم و با مایه را -
نهانی بدو داد فرزند را/چنان شاه شاخ برومند را -
کسی کو ز فرزند او نام برد/چنین گفت کان پاکزاده بمرد -

 دایه ی داراب به دستور همای نوشزاد، نهانی نوزاد هشت ماهه را در صندوقی روی آب فرات رها می سازد:
بدین سان همی بود تا هشت ماه/پسر گشت ماننده ی رفته شاه -
بفرمود تا درگری*۲ پاک مغز/یکی تخته جست از در کار نغز -
یکی خرد صندوق از چوب خشک/بکردند و بر زد برو قیر و مشک -
درون نرم کرده به دیبای روم/بر اندوده بیرون او مشک و موم -

داراب بهمن، روان بر رود فرات، به دست گازری از آب گرفته می شود. گازر و همسرش نوزاد را داراب نام می نهند:
زن گازر اورا چو پیوند خویش/بپرورد چوناک فرزند خویش -
سیم روز داراب کردند نام/کز آب روان یافتندش کنام  -

همای نوشزاد از پسرش (داراب بهمن) میگوید:
بدانید کز بهمن شهریار/جزین نیست اندر جهان یادگار -

داراب بهمن، پدر اسکندر( از ناهید دختر فیلقوس رومی)همسر اول. و پدر دارا از همسر دوم. در بعضی از متون، داراب با داریوش مطابقت پیدا کرده - داراب بهمن و اسکندر، برادران ناتنی، از دو مادر.

داراب، ناهید دختر قیصر را همراه با باژ و ساو از قیصر می خواهد:
 پس پرده ی تو یکی دختر است/که بر تارک بانوان افسر است -
نگاری که ناهید خوانی ورا/بر اورنگ زرین نشانی ورا -
به من بخش و بفرست با باژ روم/چو خواهی که بیرنج ماندت بوم -

داراب بهمن، پدر ِ دارای داراب از همسر دوم، بعد از همسر اولش ناهید قیصر: 
و زان پس که ناهید نزد پدر/بیامد، زنی خواست دارا دگر -
یکی کودک امدش با فر و یال/ز فرزند ناهید کهتر به سال -
همان روز داراش کردند نام/که تا از پدر بیش باشد به کام - 

*۲ دُرگر، درودگر، نجار.


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ همای چهرزاد*
***
دادگری:
همای آمد و تاج بر سر نهاد/ یکی راه و آیین دیگر نهاد  -
سپه را همه سربسر بار داد/در گنج بگشاد و دینار داد -
به رای و به داد از پدر برگذشت/همی گیتی از دادش آباد گشت -
نخستین که دیهیم بر سر نهاد/جهان را به داد و دهش مژده داد -
که این تاج و این تخت فرخنده باد/دل بدسگالان ما کنده باد -
همه نیکویی باد کردار ما/مبیناد کس رنج و تیمار ما -
توانگر کنیم آنک درویش بود/نیازش به رنج تن خویش بود -
مهان جهان را که دارند گنج/ نداریم زان نیکویها به رنج -
به گیتی بجز داد و نیکی نخواست/جهان را سراسر همی داشت راست -
جهانی شده ایمن از داد او/به کشور نبودی بجز یاد او -

پ ن:
همای چهرزاد، دختر بهمن ِ اسفندیار یا اردشیر دراز :
پسر بد مر اورا یکی همچو شیر/که ساسان همی خواندی اردشیر -
دگر دختری داشت نامش همای/هنرمند و با دانش و نیک رای -
همی خواندندی ورا چهرزاد/ز گیتی به دیدار او بود شاد -

همای چهرزاد، دختر و همسر بهمن ِ اسفندیار یا اردشیر دراز :
پدر در پذیرفتش از نیکویی/بران دین که خوانی همی پهلوی -
همای دل افروز تابنده ماه/چنان بد که آبستن آمد ز شاه -

 همای چهرزاد، مادر داراب ِ بهمن یا داراب اردشیر:
چو هنگام زادنش آمد فراز / ز  شهر و ز لشکر همی داشت راز-
نهانی پسر زاد و با کس نگفت/ همی داشت آن نیکویی در نهفت -
بیاورد آزاده تن دایه را/یکی پاک پر شرم و با مایه را -
نهانی بدو داد فرزند را/چنان شاه شاخ برومند را -
کسی کو ز فرزند او نام برد/چنین گفت کان پاکزاده بمرد -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ بهمن ِ اسفندیار*
***
بیدادگری:
بهمن به کین پدرش اسفندیار و برادرانش نوش آذر و مهرنوش بر می خیزد:
 چنین گفت کز کین اسفندیار/مرا تلخ شد در جهان روزگار-
هم از کین نوشآذر و مهر نوش/دو شاه گرامی دو فرخ سروش-
ز دل کین دیرینه بیرون کنیم/همه بوم زابل پر از خون کنیم-

زال زر، در مقام دلجویی و پوزش از بهمن بر می آید:
 چنین داد پاسخ که گر شهریار/براندیشد از کار اسفندیار-
بداند که آن بودنی کار بود/مرا زان سخن دل پرآزار بود-
 گر ایدونک بینی تو پیکار ما/به خوبی براندیشی از کار ما-
بیایی ز دل کینه بیرون کنی/به مهر اندرین کشور افسون کنی-
همه گنج فرزند و دینار سام/کمرهای زرین و زرین ستام-
چو آیی به پیش تو آرم همه/تو شاهی و گردنکشانت رمه-
فرستاده را اسپ و دینار داد/ز هرگونه یی چیز بسیار داد-

بهمن، پوزش زال را نمی پذیرد و گام در راه بیداد می نهد:
 چو بشنید ازو بهمن نیکبخت/نپذرفت پوزش برآشفت سخت-
 هماندر زمان پای کردش به بند/ز دستور و گنجور نشنید پند-
 همه زابلستان به تاراج داد/مهان را همه بدره و تاج داد-
 فرامرز را زنده بر دار کرد/تن پیلوارش نگونسار کرد-
ازان پس بفرمود شاه اردشیر/که کشتند او را به باران تیر-

پ ن:
* بهمن ِ اسفندیار، یا اردشیر دراز دست:
بدو گفت من پور اسفندیار/سر راستان بهمن نامدار -
ورا یافت روشن دل و یادگیر/ازان پس همی خواندش اردشیر -
گوی بود با زور و گیرنده دست/خردمند و دانا و یزدان پرست -
چو بر پای بودی سر انگشت اوی/ز زانو فزونتر بدی مشت اوی - 

 معنی بهمن، به منش، پاک منش. متضاد اکامن، زشت نهاد، بد خو، بد سرشت. 

 رستم  پس  از کشتن اسفندیار ، پسرش(بهمن) را به درخواست او تربیت میکند:
 چنین گفت با رستم اسفندیار/که از تو ندیدم بد روزگار-

 بهانه تو بودی پدر بد زمان/ نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان- 

کنون بهمن این نامور پور من/ خردمند و بیدار دستور من- 

بمیرم، پدروارش اندر پذیر/ همه هرچ گویم ترا یادگیر- 

به زابلستان در، ورا شاد دار/ سخنهای بدگوی را یاد دار- 

بیاموزش آرایش کارزار/ نشستنگه بزم و دشت شکار-


بهمن ِ اسفندیار، جانشین پدر بزرگش گشتاسب:
 بدانست جاماسب آن نیک وبد/که آن پادشاهی به بهمن رسد -
به گشتاسب گفت ای پسندیده شاه/ترا کرد باید به بهمن نگاه -

ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی/به جای آمد و گشت با آبروی -


بهمن اسفندیار یا (اردشیر دراز دست)، پدر همای، ساسان و داراب:

داراب  از همای، که همای هم دختر و هم همسر بهمن بود، زاده شد. 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ لهراسب*۱

***
بیدادگری:
  در آغاز، زال زر لهراسب را دادگر نمی شناسد و شان ِ  شاهی را به او روا نمیداند:
ازان انجمن زال بر پای خاست/ بگفت آنچ بودش بدل رای راست-
سر بخت آن کس پر از خاک باد/ روان ورا خاک تریاک باد-
که لهراسب را شاه خواند بداد/ ز بیداد هرگز نگیریم یاد-
بایران چو آمد بنزد زرسب/ فرومایه ای دیدمش با یک اسب-
نژادش ندانم ندیدم هنر/ ازین گونه نشنیده ام تاجور-

زال از بیداد لهراسب به پسرش گشتاسب می گوید:
بجنگ الانان فرستادیش/ سپاه و درفش و کمر دادیش-
ز چندین بزرگان خسرو نژاد/ نیامد کسی بر دل شاه یاد-
 
ایرانیان نیز شاهی لهراسب را بر نمی تابند:
خروشی برآمد ز ایرانیان/ کزین پس نبندیم شاها میان-
نجوییم کس نام در کارزار/ چو لهراسب را کی کند شهریار-

لهراسب با پند و اندرز های زال زر، و کیخسرو، دگرگون میشود:
 چو بشنید زال این سخنهای پاک/بیازید انگشت و برزد بخاک-
بیالود لب را بخاک سیاه/به آواز لهراسب را خواند شاه-
بشاه جهان گفت خرم بدی/همیشه ز تو دور دست بدی-

دادگری:
 چو لهراسپ بنشست بر تخت داد/ به شاهنشهی تاج بر سر نهاد -
جهان آفرین را ستایش گرفت / نیایش ورا در فزایش گرفت -
چنین گفت کز داور داد و پاک/ پر امید باشید و با ترس و باک -/-

لهراسب در پی اندرزهای کیخسرو، به آزمند و نا دانی خود معترف شده و پالایش می گردد:
ز  آز و فزونی به یکسو شویم/  به نادانی خویش خستو*۲ شویم-
ازین تاج شاهی و تخت بلند/نجوییم جز داد و آرام و پند-
مگر بهره مان زین سرای سپنج/نیاید همی کین و نفرین و رنج-
من از پند کیخسرو افزون کنم/ز دل کینه و آز بیرون کنم-
بسازید و از داد باشید شاد/تن آسان و از کین مگیرید یاد-

آبادگری:
 یکی شارسانی برآورد شاه/پر از برزن و کوی و بازارگاه-
به هر برزنی جشنگاهی سده/همه گرد بر گردش آتشکده-
یکی آذری ساخت برزین به نام/که با فرخی بود و با برز و کام-

پ ن:
*۱ لهراسب، جانشین کیخسرو، پدر بزرگ اسفندیار، کشته  در جنگ با ارجاسب.
لهراسب دو پسر داشت:
دو فرزند بودش به کردار ماه/سزاوار شاهی و تخت و کلاه-
یکی نام گشتاسب و دیگر زریر/که زیر آوریدی سر نره شیر-

لهراسب، نوه کیقباد:
که لهراسب بُد پور اورند شاه/که او را بدی از مهان تاج وگاه -
هم اورند از گوهر کی پشین/که کردی پدر بر پشین آفرین -
پشین بود از تخمه کیقباد/خردمند شاهی دلش پر زداد -
همی رو چنین تا فریدون شاه/که شاه جهان بود و زیبای گاه -   

*۲ خستو، معترف، شرمسار، خجل 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ اردشیر بابکان*۱
***
دادگری:
که بنوشت*۲ بیدادی اردوان/ز داد وی آباد تر شد جهان-
ز دادش جهان یک سر آباد کرد/دل زیر دستان خود شاد کرد-

حکیم طوس در ستایش اردشیر:
اگر کشور آباد داری به داد/بمانی تو آباد وز داد شاد-
خنک آنک آباد دارد جهان/بود آشکارای او چون نهان-

آبادگری:
اردشیر بنیان شارسان*۳ شاپور گِرد و پل شوشتر را می نهد:
یکی شارسان نام شاپور گرد/بر آورد و پرداخت در روز ارد*۴-
یکی رود بد پهن در شوشتر/که ماهی نکردی بر ِ او گذر-
برانوش*۵ را گفت گر هندسی/پلی ساز آنجا چنان چون رسی-

بیدادگری:
 به بغداد بنشست بر تخت عاج/به سر بر نهاد آن دلفروز تاج -
 بدانگه که شاه اردوان را بکشت/ز خون وی آورد گیتی به مشت -
چنو کشته شد دخترش را بخواست/بدان تا بگوید که گنجش کجاست -

نه چون اردشیر اردوان را بکشت/به نیرو شد و تختش آمد به مشت - 
.
پ ن:
 *۱ اردشیر بابکان، پسر ساسان ِ ساسان یا ساسان چهارم، که سرشبان و داماد اردوان بود:
 چو نه ماه بگذشت بر ماه چهر/یکی کودک آمد چو تابنده مهر -
همان اردشیرش پدر کرد نام/نیا شد به دیدار او شادکام -
مر اورا کنون مردم تیز ویر/همی خواندش بابکان اردشیر -

اردشیر بابکان، سرشبان و داماد اردوان:  
اردوان، در پی درشتی که اردشیر به پسرش کرده بود، او را به میرآخوری اصطبل اسبان می گمارد:
بدان تا ز فرزند من بگذری/بلندی گزینی وکنداوری -
برو تازی اسبان ما را ببین/هم آن جایگه بر، سرایی گزین -
بران آخر اسب سالار باش/به هر کار با هر کسی یار باش - 

اردشیر،  به توصیه سباک*۶ دختر اردوان را به همسری گزید:
تو فرمان بر و دختر او بخواه/که با فر و برز است و با تاج و گاه -
ازو پند بشنید و گفتا رواست/هم اندر زمان دختر او بخواست -
چو سال اندر امد به هفتاد و شست/جهاندار بیدار بیمار گشت -
چو از دخت بابک بزاد اردشیر/که اشکانیان را بدی دار و گیر -

*۲ بنوشت، در نَوَردید، گذر کرد،
*۳ شارسان، شهرسان، شارستان، شهرستان 
*۴ ارد، اردیبهشت،
*۵ برانوش، سپهدار قیدافه ی رومی، در جنگ با شاپور اردشیر اسیر شد و پل شوشتر را بدستور شاپور ساخت و آزادشد.

*۶ سباک، یا صباک، شاه جهرم، هفت پسر داشت، بعدها سردار اردشیر ساسان شد:
یکی نامور بود نامش سباک/ابا آلت و لشکر و رای پاک -
که در شهر جهرم بد او پادشا/ جهاندیده با داد و فرمانروا -
مر اورا خجسته پسر بود هفت/چو آگه شد از پیش بهمن برفت -
ز جهرم بیامد سوی اردشیر/ابا لشکر و و با دار و گیر -
 سباک، در نبرد اردشیر با اردوان، به یاری اردشیر شتافت و اردوان و بهمن اردوان را شکست دادند:
چو شد چادر چرخ، پیروزه رنگ/سپاه سباک اندر آمد به جنگ - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ  اسکندر*:
***
دادگری:
اسکندر، پیروز ِ نبرد، به سپاهیان دارای داراب امان می دهد:
 سکندر بیامد پس او چو گرد / بسی از جهانآفرین یاد کرد -
خروشی برآمد ز پیش سپاه / که ای زیردستان گم کرده راه -
شما را ز من بیم و آزار نیست / سپاه مرا با شما کار نیست -
بباشید ایمن به ایوان خویش / به یزدان سپرده تن و جان خویش -
به جان و تن از رومیان رسته اید / اگر چه به خون دستها شسته اید -
چو ایرانیان ایمنی یافتند / همه رخ سوی رومیان تافتند - 


دادگری:
اسکندر در  نبرد سومش  با دارای داراب نیز به سپاهیان شکست خورده ی ایرانی امان می دهد:
خروشی بلند آمد از بارگاه / که ای مهتران نماینده راه -
هرانکس که زنهار خواهد همی / ز کرده به یزدان پناهد همی -
همه یکسره در پناه منید / بدانید اگر نیکخواه منید -
همه خستگان را ببخشیم چیز / همان خون دشمن نریزیم نیز -
ز چیز کسان دست کوته کنیم / خرد را سوی روشنی ره کنیم  -

دادگری:
اسکندر بر بالین دارای داراب ِ نیمه جان می رسد:
 چو نزدیک شد روی دارا بدید/ پر از خون بر و روی چون شنبلید -
بفرمود تا راه نگذاشتند / دو دستور او را نگه داشتند -
سکندر ز باره درآمد چو باد / سر مرد خسته به ران بر نهاد -
نگه کرد تا خسته گوینده هست / بمالید بر چهر او هر دو دست -
ز سر برگرفت افسر خسرویش / گشاد آن بر و جوشن پهلویش -
ز دیده ببارید چندی سرشک / تن خسته را دور دید از پزشک -
بدو گفت کین بر تو آسان شود / دل بدسگالت هراسان شود -
تو برخیز و بر مهد زرین نشین / وگر هست نیروت بر زین نشین -
ز هند و ز رومت پزشک آورم / ز درد تو خونین سرشک آورم -
سپارم ترا پادشاهی و تخت / چو بهتر شوی ما ببندیم رخت -
جفا پیشگان ترا هم کنون/ بیاویزم از دارشان سرنگون-
 یکی دخمه کردش بر آیین او / بدان سان که بد فره و دین او -
به دخمه درون تخت زرین نهاد / یکی بر سرش تاج مشکین نهاد -

بیدادگری:
اسکندر سی و شش شاه را می کُشد:
چو او سی وشش پادشا را بکشت/نگر تا چه دارد ز گیتی به مشت -  
سکندر که آمد برین روزگار/بکشت آنک بد در جهان شهریار -
برفتند وزیشان به جز نام زشت/نماند و نیابند خرم بهشت-

بیدادگری ِ  اسکندر به نقل از اردشیر بابکان:
کسی نیست زین نامدار انجمن / ز فرزانه و مردم رای زن -
که نشنید کاسکندر بد گمان / چه کرد از فرومایگی در جهان -
نیکان ما را یکایک بکشت / به بیدادی آورد گیتی به مشت -

پ ن:
* اسکندر، پسر داراب ِ بهمن ِ اسفندیار و ناهید دختر فیلقوس قیصر روم (فیلیپ، فیلیپوس) -

اسکندر، پسر خوانده قیصر روم (پسر ِ دختر قیصر، ناهید):
فزون از پسر داشتی قیصرش/بیاراستی پهلوانی برش -

اسکندر، جانشین پدر بزرگ مادریش، فیلقوس ِ قیصر می شود: 
ولیعهد گشت از پس فیلقوس/بدیدار او داشتی نعم و بوس -
سکندر به تخت نیا برنشست / بهی جست و دست بدی را ببست -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ پیروز ِ یزدگرد ِ بهرام گور*
***
آبادگری:
پیروز ِ یزدگرد ِ بهرام گور، شارستان های پیروز کام و بادان پیروز را ساخت:
چو پیروز ازان روز تنگی برست/بر آرام بر تخت شاهی نشست-
یکی شارستان کرد پیروز کام/بفرمود کو را نهادند نام-
جهاندار گوینده گفت این ری ست/که آرام شاهان فرخ پی ست-
دگر کرد بادان پیروم/خنیده بهرجایش آرام و کام-
که اکنونش خوانی همی اردبیل/که قیصر بدو دارد از داد میل-
چو این بومها یکسر آباد کرد/دل مردم پر خرد شاد کرد-
.
پ ن:
* پیروز ِ یزدگرد ِ بهرام گور، پسر یزدگردِ بهرام(یزدگرد دوم) - نوه ی بهرام گور.
 
 یزدگرد بهرام گور شاهی را به هرمزد پسر کوچکتر می دهد:
سپردم به هرمز کلاه و نگین/همه لشکر و گنج ایران زمین-
چو پیروز را ویژه گفتی ز خشم/همی آب رشک اندر آمد به چشم-
سوی شاه هیتال شد ناگهان/ابا لشکر و گنج و چندی مهان-
چغانی شهی بد فغانیش نام/جهانجوی با لشکر و گنج و کام-
فغانیش را گفت کای نیکخواه/دو فرزند بودیم زیبای گاه-
پدر تاج شاهی به کهتر سپرد/چو بیدادگر بد سپرد و بمرد-
برآویخت با هرمز شهریار/فراوان ببودستشان کارزار-
سرانجام هرمز گرفتار شد/همه تاجها پیش او خوار شد- 

پیروز یزدگرد، پسر ِ بزرگتر، ناخرسند از گزینش پدر، به فغانیش شاه هیتالیان پناه می برد  فغانیش با سیصد هزار نفر هیتالی او را یاری می دهد و پیروز یزدگرد، برادرکوچکترش هرمز را شکست می دهد و جانشین او می شود و با رانده شدگان دربار پدر، بر مزار پدر گرد می آیند:
همه پاک در پارس گرد امدند/بر دخمه ی یزدگرد آمدند -
چو گستهم، کو پیل کـُـشتی بر اسب/دگر قارن گرد پور گشسب -
چو میلاد و چون پارس ِ مرزبان/چو پیروز اسب افکن از گرزبان -
کجا خوارشان داشتی یزدگرد/همه آمدند اندران شهر گرد - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ بهرام گور*:
***
دادگری:
 به آواز گفتند پس موبدان/که هستی تو داناتر از بخردان-
به شاهنشهی در چه پیش آوری/چو گیری بلندی و کنداوری-
چه پیش آری از داد و از راستی/کزان گم شود کژی و کاستی-
چنین داد پاسخ به فرزانگان/ بدان نامداران و مردانگان-
که بخشش بیفزایم از گفت وگوی/بکاهم ز بیدادی و جست و جوی-
کسی را کجا پادشاهی سزاست/زمین را بدیشان ببخشیم راست-
جهان را بدارم به رای و به داد/چو ایمنی کنم باشم از داد شاد-
کسی را که درویش باشد به نیز/ز گنج نهاده ببخشیم چیز-
گنه کرده را پند پیش آوریم/چو دیگر کند بند پیش آوریم-
سپه را به هنگام روزی دهیم/خردمند را دل فروزی دهیم-
همان راست داریم دل با زبان/ز کژی و تاری بپیچم روان-
کسی کو بمیرد نباشدش خویش/وزو چیز ماند ز اندازه بیش-
به دوریش بخشم نیارم به گنج/نبندم دل اندر سرای سپنج-
همه رای با کاردانان زنیم/به تدبیر پشت هوا بشکنیم-
ز دستور پرسیم یکسر سخن/چو کاری نو افگند خواهم ز بن-
کسی کو همی داد خواهد ز من/نجویم پراگندن انجمن-
دهم داد آنکس که او داد خواست/به چیزی نرانم سخن جز به راست-
مکافات سازم بدان را به بد/چنان کز ره شهریاران سزد-
برین پاک یزدان گوای منست/خرد بر زبان رهنمای منست-

 دادگری:
بهرام گور مردمان دلسرد از بدکرداری های پدرش یزدگرد بزهکار را به داد می بخشد
دگر روز چون بردمید آفتاب/ببالید کوه و بپالود خواب-
به نزدیک منذر شدند این گروه/که بهرام شه بود زیشان ستوه-
که خواهشگری کن به نزدیک شاه/ز کردار ما تا ببخشد گناه-
که چونان بدیم از بد یزدگرد/که خون در تن نامداران فسرد-
ز بس زشت گفتار و کردار اوی/ز بیدادی و درد و آزار اوی-
دل ما به بهرام ازان بود سرد/که از شاه بودیم یکسر به درد-
بشد منذر و شاه را کرد نرم/بگسترد پیشش سخنهای گرم-
ببخشید اگر چندشان بد گناه/که با گوهر و دادگر بود شاه-

 همه شهر ایران به گفتار اوی/برفتند شادان دل و تازه روی-
بدانگه که شد پادشاهیش راست/فزون گشت شادی و انده بکاست-

پ ن:
* بهرام گور، پسر ِ  یزدگردِ بزهکار:
یکی کودک آمدش هرمزد روز/به نیک اختر و فال گینی فروز -
هم آنگه پدر کرد بهرام نام/ازان کودک خرد شد شادکام -

بهرام گور نژاد مادری خود را از شمیران شاه و آئین ِ خود را زرتشتی میداند:
 ز مادر نبیره ی شمیران شهم/ز هر گوهری با خرد همرهم -
بران دین زردشت ِ پیغمبرم/ز راه نیاکان خود نگذرم -
 
بهرام گور خود را از رانده شدگان سرحدات یزدگرد میداند:
کسی را کجا رانده بد یزدگرد/بجست و به یک شهرشان کرد گرد -

بهرام ِ گور:
پدرم آنک زو دل پر از درد بود/نبد دادگر ناجوانمرد بود -

مناسبت لقب ِ بهرام ِ گور:
همه روز نخجیر بد کار اوی/دگر اسب و میدان و چوگان و گوی - 
شکارش نباشد جز از شیر و گور/ازیراش خوانند بهرام گور - 

بهرام گور، به قهر از پیش پدر، نزد نعمان منذر به یمن می رود و پذیرفته می شود:
نهادند بهرام را تخت عاج/به سر بر نهاده بهاگیر تاج -
ز یک دست ِ بهرام، منذر نشست/دگر دست نعمان و تیغی به دست - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ یزدگرد بزهکار *۱
***
دادگری:
  چنین گفت با نامداران شهر/که هرکس که از داد یابند بهر -
 نخست از نیایش به یزدان کنید/دل از داد ما شاد و خندان کنید -
 به هرجای جاه وی افزون کنیم/ز دل کینه و آز بیرون کنیم -

بیدادگری:
 چو شد بر جهان پادشاهیش راست/بزرگی فزون کرد و مهرش بکاست -
خردمند نزدیک او خوار گشت/همه رسم شاهیش بیکار گشت -
 کنارنگ با پهلوان و ردان/همان دانشی پرخرد موبدان -
 یکی گشت با باد نزدیک اوی/جفا پیشه شد جان تاریک اوی -
 سترده شد از جان او مهر و داد/به هیچ آرزو نیز پاسخ نداد -
  کسی را نبد نزد او پایگاه/به ژرفی مکافات کردی گناه -
همه یکسر از بیم پیچان شدند/ز هول شهنشاه بیجان شدند -


بیدادگری

ز ایران کرا خسته بد یزدگرد/ یکایک بران دشت کردند گرد -
بریده یکی را دو دست و دو پای/ یکی مانده بر جای و جانش به جای -
یکی را دو دست و دو گوش و زبان/ بریده شده چون تن بی روان - 

.
پ ن:
 *۱ یزدگرد بزهکار ، یزدگرد ِ شاپور(یزدگرد ِ اول)، پسر شاپور ِ شاپور یا شاپور سوم، برادر کوچک تر و جانشین بهرامشاه:
کلاه برادر به سر بر نهاد/همی بود ازان مرگ ناشاد، شاد - 


 بهرامِ شاپورِ سوم، یا بهرام شاه، چون پسر نداشت و پنج دختر داشت، پس از چهارده سال شاهی تاج و تخت را به برادرش یزدگرد سپرد:
چو شد سال آن پادشا بر دو هفت/به پالیز آن سرو یازان بخفت -
نبودش پسر پنج دخترش بود/یکی کهتر از وی برادرش بود -
بدو داد ناگاه گنج و سپاه/همان مهر شاهی و تخت و کلاه -
جهاندار برنا ز گیتی برفت/برو سالیان برگذشته دو هفت -


 یزدگرد بزهکار، در چشمه ی سو، با لگد اسب آبی کشته شد:
 ز دریا برآمد یکی اسپ خنگ/سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ -
دوان و چو شیر ژیان پر ز خشم/بلند و سیه و زاغ چشم -
پس پای او شد که بنددش دم/خروشان شد آن باره ی سنگ سم -
بغرید و یک جفته زد بر برش/به خاک اندر آمد سر و افسرش -
ز خاک آمد و خاک شد یزدگرد/چه جویی تو زین بر شده هفت گرد - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ شاپور ِ اورمزد ِ نرسی، شاپور ذوالاکتاف، شاپور ِ دوم *۱
***
دادگری:
 بگسترد بر پادشاهیش داد/همی بود یک چند بیرنج و شاد -
چنین گفت کاین پادشاهی به داد/بدارید کز داد باشید شاد-
 ز شاپور زانگونه شد روزگار/که در باغ با گل ندیدند خار -
ز داد و ز رای و ز آهنگ اوی/ز بس کوشش و جنگ و نیرنگ اوی -
مر او را به هر بوم دشمن نماند/بدی را به گیتی نشیمن نماند -


آبادگری:
 شاپور و زدن پل بر رود دجله:
چنین گفت شاپور با موبدان/ که ای پرهنر نامور بخردان -
پلی دیگر اکنون بباید زدن/شدن را یکی راه باز آمدن -
بدان تا چنین زیردستان ما/گر از لشکری در پرستان ما -
به رفتن نباشند زین سان به رنج/درم داد باید فراوان ز گنج -

آبادگری:
یکی پل بفرمود موبد دگر/به فرمان آن کودک تاجور -
ازو شادمان شد دل مادرش/بیاورد فرهنگ جویان برش -  


آبادگری:
شاپور، ابداع و  بنیان گزارادن میدان های شهری و میدان چوگان:
به زودی به فرهنگ جایی رسید/کز آموزگاران سراندر کشید -
چو بر هفت شد رسم میدان نهاد/همآورد و هم رسم چوگان نهاد -

آبادگری:
ساختن خرم آباد برای اسیران رومی:
 وزان پس بر کشور خوزیان/فرستاد بسیار سود و زیان -
ز بهر اسیران یکی شهر کرد/جهان را ازان بوم پر بهر کرد -
کجا خرمآباد بد نام شهر/وزان بوم خرم کرا بود بهر -

آبادگری:
ساختن شارسان پیروز شاپور در شام و شارسان کنام ِ اسیران در اهواز:
 یکی شارستان کرد دیگر به شام/که پیروز شاپور کردش به نام -
به اهواز کرد آن سیم شارستان/بدو اندرون کاخ و بیمارستان -
کنام اسیرانش کردند نام/اسیر اندرو یافتی خواب و کام -
.
پ ن:
*۱ شاپور اورمزد، شاپور اورمزد نرسی، شاپور ذوالاکتاف، یا  شاپور دوم:
ورا موبدش نام شاپور کرد/بران شادمانی یکی سور کرد -
چهل روزه را زیر آن تاج زر/نهادند بر تخت فرخ پدر - 
تن خویش را از در فخر کرد/نشستنگه خود به اصطخر کرد -

پیروز شاه نام دیگرِ شاپور:
همی خواندندیش پیروز شاه/همی بود یک چند با تاج و گاه -

 مناسبت لقب ِ ذوالاکتاف:
سر طایر از ننگ در خون کشید/دو کتف وی از پشت بیرون کشید -
هرآنکس کجا یافتی از عرب/نماندی که باکس گشادی دو لب -
ز دو دست او دور کردی دو کفت/جهان ماند در کار او در شگفت -
عرابی ذوالاکتاف کردش لقب/چو از مهره بگشاد کفت عرب -
 
شاپور، والریانوس رومی که او را اسیر و در پوست خر بسته بود را اسیر میکند.
شاپور، گرفتار در پوست خر:
 به جای ن برد و دستش ببست/به مردی ز دام بال کس نجست -
بر مست شمعی همی سوختند/به زاریش در چرم خر دوختند -
یکی ماهرخ بود گنجور اوی/گزیده به هر کار دستور اوی -
کلید در خانه او را سپرد/ به چرم اندرون بسته شاپور گرد-
همان روز ازان مرز لشکر براند/ ورا بسته در پوست آنجا بماند-

 قیصر، اسیر شاپور:
بفرمود تا قیصر روم را/بیارند سالار آن بوم را -
بشد روزبان دست قیصرکشان/ز زندان بیاورد چون بیهشان -
جفادیده چون روی شاپور دید/سرشکش ز دیده به رخ بر چکید-
بدو گفت شاه، ای سراسر بدی/که ترسایی و دشمن ایزدی -
چرا بندم از چرم خر ساختی/بزرگی به خاک اندر انداختی -
تو مهمان به چرم خر اندر کنی/به ایران گرایی و لشکر کنی -
ببینی کنون جنگ مردان مرد/کزان پس نجویی به ایران نبرد -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ اورمزد ِ شاپور ِ اردشیر *۱
***
دادگری:
 همی بود شاپور با داد و رای/بلند اختر و تخت شاهی به جای -
چو سی سال بگذشت بر سر دو ماه/پراگنده شد فر و اورنگ شاه -
بفرمود تا رفت پیش اورمزد/ بدو گفت کای چون گل اندر فرزد -
تو بیدار باش و جهاندار باش/جهاندیدگان را خریدار باش -


چو بنشست شاه اورمزد بزرگ/به آبشخور آمد همی میش و گرگ -
چنین گفت کای نامور بخردان/جهان گشته و کار دیده ردان -
بکوشیم تا نیکی آریم و داد/خنک آنک پند پدر کرد یاد -
به مرد خردمند و فرهنگ و رای/بود جاودان تخت شاهی به پای -
دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش/به بد در جهان تا توانی مکوش -
خرد همچو آبست و دانش زمین/بدان کاین جدا وان جدا نیست زین -
دل شاه کز مهر دوری گرفت/اگر بازگردد نباشد شگفت -
همان رسم شاپور شاه اردشیر/همی داشت آن شاه دانش پذیر -
جهانی سراسر بدو گشت شاد /چه نیکو بود شاه با بخش و داد -
همی راند با شرم و با داد کار/چنین تا برآمد برین روزگار -
   
.
پ ن:
* اورمزد ِ شاپور ِ اردشیر، اردشیربابکان، از نوه اش(اورمزد ِ شاپور) نشانش را می پرسد: 

نترسید کودک به آواز گفت/که نام و نژادم نباید نهفت -

منم پور شاپور، کو پور تست/ز فرزند مهرک نژاد درست - 
چو بنشست شاه اورمزد بزرگ / به آبشخور آمد همی میش و گرگ -       


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ شاپور اردشیر *۱
***
دادگری:
 چو شاپور بنشست بر تخت داد/کلاه دلفروز بر سر نهاد -
 چنین گفت کای نامدار انجمن/بزرگان پردانش و رایزن -
 وگر شاه با داد و فرخ پی ست/ خرد بیگمان پاسبان وی ست -
 خرد پاسبان باشد و نیکخواه/سرش برگذارد ز ابر سیاه -
همه جستنش داد و دانش بود/ز دانش روانش به رامش بود -
 مرا بر شما زان فزون ست مهر/ که اختر نماید همی بر سپهر -
همان رسم شاه بلند اردشیر/بجای آورم با شما ناگزیر -
ز دهقان نخواهم جز از سی یکی/درم تا به لشکر دهم اندکی -
ز چیز کسان بی نیازیم نیز/ که دشمن شود مردم از بهر چیز -
بر ما شما را گشاده ست راه/به مهریم با مردم نیکخواه -
بهر سو فرستیم کارآگهان/بجوییم بیدار کار جهان -
نخواهیم هرگز بجز آفرین/که بر ما کنند از جهانآفرین -
 همی بود شاپور با داد و رای/بلند اختر و تخت شاهی به جای -

آبادگری:
 برانوش (سردار قیدافه) رومی را اسیر و بوسیله او پل شوشتر ساخته شد:
همی برد هر سو برانوش را /بدو داشتی در سخن گوش را -
یکی رود بد پهن در شوشتر/که ماهی نکردی بروبر گذر -
برانوش را گفت گر هندسی/پلی ساز آنجا چنان چون رسی -
که ما بازگردیم و آن پل به جای/بماند به دانایی رهنمای -
به رش*۲ کرده بالای این پل هزار/ بخواهی ز گنج آنچ آید به کار -
تو از دانشی فیلسوفان روم/فراز آر چندی بران مرز و بوم -

 چو شد شه، برانوش کرد آن تمام/پلی کرد بالا هزارانش گام -
چو شد پل تمام او ز ششتر برفت/سوی خان خود روی بنهاد تفت -

شاپور ِ اردشیر، شارسان های شاپور گرد، آباد بوم، پارس، سیستان، کهن دژ، را ساخت:
 یکی شارستان نام شاپور گرد/بر آورد و پرداخت در روز ارد -
همی برد سالار زان شهر رنج/ بپردخت بسیار با رنج گنج -
یکی شارستان بود آباد بوم/بپردخت بهر اسیران روم -
در خوزیان دارد این بوم و بر/که دارند هرکس بروبر گذر-
به پارس اندرون شارستان بلند/ برآورد پاکیزه و سودمند-
یکی شارستان کرد در سیستان/در آنجای بسیار خرماستان-
که یک نیم او کرده بود اردشیر/ دگر نیم شاپور گرد و دلیر -
کهن دژ به شهر نشاپور کرد /که گویند با داد شاپور کرد -
.
پ ن:
 *۱ شاپور اردشیر، پسر اردشیر ساسان یا (اردشیر ِ بابکان) و مادرش دختر اردوان:
پسر زاد پس دختر اردوان/یکی خسرو آیین و روشن روان -
از ایوان خویش انجمن دور کرد/ورا نام دستور، شاپور کرد -
نهانش همی داشت تا هفت سال/یکی شاه نو گشت با فر و یال -
 منم پاک فرزند شاه اردشیر/سراینده ی دانش و یادگیر -

شاپور ِ اردشیر، همسر ِ دختر ِ مهرک نوشزاد:
کنیزک بدو گفت کز راه داد/منم دختر مهرک نوش زاد -
مرا پارسایی بیاورد خرد/بدین پر هنر مهتر ده سپرد -
من از بیم آن نامور شهریار/چنین آبکش گشتم و پیشکار -

شاپور ِ اردشیر، پدر اورمزد:
بسی بر نیامد برین روزگار/که سرو سهی چون گل آمد به بار -
ورا نام شاپور کرد اورمزد/که سروی بد اندر میان فرزد -

*۲ رش، واحد طول. به اندازه ی بازو. از سر شانه تا آرنج.
شاه رش، به اندازه ی از سر انگشت میانی دست راست تا سر انگشت میانی دست چپ که دست ها از هم گشاده باشند.


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ  اردشیر ِ ساسان یا اردشیر بابکان*۱
***
دادگری:
که بنوشت*۲ بیدادی اردوان/ز داد وی آباد تر شد جهان-
ز دادش جهان یک سر آباد کرد/دل زیر دستان خود شاد کرد-

حکیم طوس در ستایش اردشیر:
اگر کشور آباد داری به داد/بمانی تو آباد وز داد شاد-
خنک آنک آباد دارد جهان/بود آشکارای او چون نهان-

آبادگری:
اردشیر بنیان شارسان*۳ شاپور گِرد و پل شوشتر را می نهد:
یکی شارسان نام شاپور گرد/بر آورد و پرداخت در روز ارد*۴-
یکی رود بد پهن در شوشتر/که ماهی نکردی بر ِ او گذر-
برانوش*۵ را گفت گر هندسی/پلی ساز آنجا چنان چون رسی-

اردشیر ساسان، سازنده گندی شاپور:
نگه کرد جایی که بد خارسان/ازو کرد خرم یکی شارسان -
کجا گندشاپور خواندی ورا/جزین نام، نامی نراندی ورا -   

بیدادگری:
 به بغداد بنشست بر تخت عاج/به سر بر نهاد آن دلفروز تاج -
 بدانگه که شاه اردوان را بکشت/ز خون وی آورد گیتی به مشت -
چنو کشته شد دخترش را بخواست/بدان تا بگوید که گنجش کجاست -

نه چون اردشیر اردوان را بکشت/به نیرو شد و تختش آمد به مشت - 
.
پ ن:
 *۱ اردشیر بابکان، پسر ساسان ِ ساسان یا ساسان چهارم، که سرشبان و داماد اردوان بود:
 چو نه ماه بگذشت بر ماه چهر/یکی کودک آمد چو تابنده مهر -
همان اردشیرش پدر کرد نام/نیا شد به دیدار او شادکام -
مر اورا کنون مردم تیز ویر/همی خواندش بابکان اردشیر -

اردشیر بابکان، سرشبان و داماد اردوان:  
اردوان، در پی درشتی که اردشیر به پسرش کرده بود، او را به میرآخوری اصطبل اسبان می گمارد:
بدان تا ز فرزند من بگذری/بلندی گزینی وکنداوری -
برو تازی اسبان ما را ببین/هم آن جایگه بر، سرایی گزین -
بران آخر اسب سالار باش/به هر کار با هر کسی یار باش - 

اردشیر،  به توصیه سباک*۶ دختر اردوان را به همسری گزید:
تو فرمان بر و دختر او بخواه/که با فر و برز است و با تاج و گاه -
ازو پند بشنید و گفتا رواست/هم اندر زمان دختر او بخواست -
چو سال اندر امد به هفتاد و شست/جهاندار بیدار بیمار گشت -
چو از دخت بابک بزاد اردشیر/که اشکانیان را بدی دار و گیر -

*۲ بنوشت، در نَوَردید، گذر کرد،
*۳ شارسان، شهرسان، شارستان، شهرستان 
*۴ ارد، اردیبهشت،
*۵ برانوش، سپهدار قیدافه ی رومی، در جنگ با شاپور اردشیر اسیر شد و پل شوشتر را بدستور شاپور ساخت و آزادشد.

*۶ سباک، یا صباک، شاه جهرم، هفت پسر داشت، بعدها سردار اردشیر ساسان شد:
یکی نامور بود نامش سباک/ابا آلت و لشکر و رای پاک -
که در شهر جهرم بد او پادشا/ جهاندیده با داد و فرمانروا -
مر اورا خجسته پسر بود هفت/چو آگه شد از پیش بهمن برفت -
ز جهرم بیامد سوی اردشیر/ابا لشکر و و با دار و گیر -
 سباک، در نبرد اردشیر با اردوان، به یاری اردشیر شتافت و اردوان و بهمن اردوان را شکست دادند:
چو شد چادر چرخ، پیروزه رنگ/سپاه سباک اندر آمد به جنگ - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ قباد ِ پیروز ِ یزدگرد*
***
آبادگری:
 سوی طیسفون شد ز شهر صطخر/که آزادگان را بدو بود فخر -
چو بر تخت پیروز بنشست گفت/که از من مدارید چیزی نهفت -
 شما را سوی من گشادست راه/به روز سپید و شبان سیاه -
بزرگ آنکسی کو به گفتار راست/زبان را بیاراست و کژی نخواست -
نهد تخت خشنودی اندر جهان/بیابد بدادآفرین مهان -
دل خویش را دور دارد ز کین/مهان و کهانش کنند آفرین -
ستون خرد بردباری بود/چو تندی کند تن بخواری بود -
چو خرسند گشتی به داد خدای/توانگر شدی یکدل و پاکرای -
هران کس که بخشش کند با کسی/بمیرد تنش نام ماند بسی -
همه سر به سر دست نیکی برید/جهان جهان را ببد مسپرید -

بیدادگری:
قباد با بد گویی درباریان از سوفزای نزد او، به بیداد سوفز ای را می کشد:
ز گنج تو آگنده تر گنج او/بباید گسست از جهان رنج او -
همه پارس چون بنده ی او شدند/بزرگان پرستنده ی او شدند -
ز گفتار بد شد دل کیقباد/ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد -

پیام قباد به سوفزای:
تو را بند فرمود شاه جهان/فراوان بنالید پیش مهان -

سوفزای پس از رسیدن پیام قباد، پای را به بند شاپور، فرستاده ی قباد می سپارد:
به مردی رهانیدم او را ز بند/نماندم که آید برویش گزند -
بدانگه کجا شاه در بند بود/به یزدان مرا سخت سوگند بود -
که دستم نبیند مگر دست تیغ/به جنگ آفتاب اندر آرم بمیغ -
کنونم که فرمود بندم سزاست/سخنهای ناسودمندم سزاست -
ز فرمان او هیچ گونه مگرد/چو پیرایه دان بند بر پای مرد -
چو بنشست شاپور پایش ببست /بزد نای رویین و خود برنشست -
بیاوردش از پارس پیش قباد/قباد از گذشته نکرد ایچ یاد -


قباد به بیداد، بفرمود "پس تاش بیجان کنند":
بفرمود کو را به زندان برند/به نزدیک ناهوشمندان برند -
به شیراز فرمود تا هرچ بود/ز مردان و گنج و ز کشت و درود -
بیاورد یک سر سوی طیسفون/سپردش به گنجور او رهنمون -


چنین گفت پس شاه را رهنمون/که یارند با او همه طیسفون -
بداندیش شاه جهان کشته به/سر بخت بدخواه برگشته به -

چو بشنید مهتر ز موبد سخن/به نو تاخت و بیزار شد از کهن -
بفرمود پس تاش بیجان کنند/برو بر دل و دیده پیچان کنند -
بکردند پس پهلوان را تباه/شد آن گرد فرزانه و نیکخواه -

بیدادگری:

قبادطراح کشتارمزدک و هشتاد هزار طرفدارانش در باغ:

به درگاه کسری یکی باغ بود/که دیوار او برتر از راغ بود -
همی گرد بر گرد او کنده کرد/مرین مردمان را پراکنده کرد -
بکشتندشان هم بسان درخت/زبر پی، و زیرش سر*۱، آکنده سخت -
به مزدک چنین گفت کسری که رو/به درگاه باغ گرانمایه شو -
درختان ببین آنک هرکس ندید/نه از کاردانان پیشین شنید - 

.

پ ن:
قباد، پسر پیروز ِ یزدگرد و برادر ِ بلاش و جاماسب. قباد جانشین برادرکوچک ش پلاش که جانشین پدرشان (پیروز ِ یزدگرد) بود می شود:
که در دست ایشان بود کیقباد/چو فرزند پیروز ِ خسرو نژاد -
قباد از پس پشت پیروزشاه/همی راند چون باد لشکر به راه -
 که پیروز را پاک فرزند بود/خردمند شاخی برومند بود-
بلاش از بر تخت بنشست شاد/که کهتر پسر بود با مهر و داد-  

قباد، پدر کسرا انوشیروان:
یکی مژده بردند نزد قباد/که این پور بر شاه فرخنده باد -
چو بشنید در خانه شد شادکام/ همانگاه کسری ش کردند نام -

قباد ِ پیروز ِ یزدگرد، بر تخت می نشیند و تا بیست و سه سالگی بار ِ امور ِ دربار بر دوش سوفزای سنگینی می کند: 
چو بر تخت بنشست فرخ قباد/کلاه بزرگی به سر بر نهاد -
 جوان بود سالش سه پنج و یکی/ز شاهی ورا بهره بود اندکی -
همی راند کار جهان سوفزای/قباد اندر ایران نبد کدخدای -
همه کار او پهلوان راندی/کسی را بر شاه ننشاندی -
نه موبد بُد او را نه فرمانروای/جهان بد به دستوری سوفزای -

قباد 43 سال بر تخت بود:
ز شاهیش چون سال شد بر چهل/غم روز مرگ اندر آمد به دل -
به کسری سپردم سزاوار تخت/پس از مرگ ما او بود نیک بخت -
به هشتاد شد سالیان قباد/نبد روز پیری هم از مرگ شاد -


*۱  زبر پی، و زیرش سر:   

وارونه، واژگونه، پا ها زِبَر، سر زیر، پا در هوا. 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ خسرو انوشیروان*۱
***
دادگری:
همه روی گیتی پر از داد کرد/به هر جای ویرانی آباد کرد-

حکیم طوس در ستایش و نکوهش ِ داد و بیداد خسرو پرویز می گوید:
کنون از بزرگی خسرو سخن/ بگویم کنم تازه روز کهن-
بران سان بزرگی کس اندر جهان/ ندارد بیاد از کهان و مهان-
 

بیدادگری:

سزد گر بگویم یکی داستان/ که باشد خردمند هم داستان -
 مبادا که گستاخ باشی به دهر/ که از پای زهرش فزونست زهر -
 ز پرویز چون داستانی شگفت/ ز من بشنوی یاد باید گرفت-
که چندی سزاواری دستگاه/ بزرگی و اورنگ و فر و سپاه-
 چنویی به دست یکی پیشکار/ تبه شد تو تیمار و تنگی مدار-
 جهاندار همداستانی نکرد/ از ایران و توران برآورد گرد-
چو آن دادگر شاه بیداد گشت/ ز بیدادی کهتران شادگشت-
 به نفرین شد آن آفرینهای پیش/ که چون گرگ بیدادگر گشت میش -
بیاراست بر خویشتن رنج نو/ نکرد آرزو جز همه گنج نو -
چو بی آب و بی نان و بی تن شدند / ز ایران سوی شهر دشمن شدند -
هر آنکس کزان بتری یافت بهر / همی دود نفرین برآمد ز شهر -
یکی بی هنر بود نامش گراز / کزو یافتی خواب و آرام و ناز -
که بودی همیشه نگهبان روم / یکی دیو سر بود بیداد و شوم -
چو شد شاه با داد بیدادگر / از ایران نخست او بپیچید سر-

بیدادگری:
خسرو پرویز زنده بودن قاتل پدر را بر نمی تابد و با قساوت دستور می دهد نخست دست ها و بعد پا های بندوی*۳ را ببرند:
به دستور پاکیزه یک روز گفت/ که اندیشه تا کی بود در نهفت-
کشنده ی پدر هر زمان پیش من/ همی بگذرد، چون بود خویش من-
چو روشن روانم پر از خون بود/ همی پادشاهی کنم، چون بود-
نهادند خوان و می چند خورد/ هم آن روز بندوی را بند کرد-
ازان پس چنین گفت با رهنما/ که او را هم اکنون ببر دست وپا-
بریدند هم در زمان او بمرد/ پر از خون روانش به خسرو سپرد-

پیامد ِ بیدادگری و نامردمی های خسرو پرویز و کشتار فرزندانش بدست مردم کوچه و بازار:
 چو آگاهی آمد به بازار و راه/که خسرو برانگونه، بر شد تباه -
همه بد گمانان به زندان شدند/به ایوان آن مستمندان شدند -
گرامی ده و پنج فرزند بود/به ایوان شاه آنک در بند بود -
به زندان بکشتندشان بی گناه/بدانگه که برگشته شد بخت شاه -

آبادگری:
ترمیم و پیرایش تخت طاقدیس که اسکندر آنرا خراب کرده بود:
همی بر فزودی برو چند چیز / ز زر و ز سیم و ز عاج و ز شیز -
مر آن را سکندر همه پاره کرد / ز بی دانشی کار یکباره کرد -
ز تختی که خوانی ورا طاق دیس/ که بنهاد پرویز دراسپریس -
سرمایهی آن ز ضحاک بود/ که ناپارسا بود و ناپاک بود -

آبادگری:
ساختن ایوان مداین:
که خسرو فرستاد کسها بروم/ به هند و به چین و به آباد بوم-
برفتند کاری گران سه هزار/ ز هر کشوری آنک بد نامدار-
 .
پ ن:
*۱  خسرو انوشیروان یا خسرو پرویز، پسر هرمزد ِ نوشیروان*۲:
پسر بد مر او را گرامی یکی/که از ماه پیدا نبد اندکی -
مر او را پدر کرده پرویز نام/گهش خواندی خسرو شادکام -

خسرو پرویز، داماد قیصر:
ز قیصر پذیرفتم آن دخترش/که از دختران باشد او افسرش -

خسرو پرویز، پدر شیرویه از همسرش مریم دختر قیصر:
به قیصر یکی نامه فرمود شاه/که بر نه سزاوار شاهی کلاه-
که مریم پسر زاد زیبا یکی/که هرگز ندیدی چنو کودکی-
 چو بر پادشاهیش بیست وسه سال/ گذر کرد شیرویه به فراخت یال -

خسرو پرویز، پانزده فرزند داشت:
 گرامی ده و پنج فرزند بود/ به ایوان شاه آنکه در بند بود -

  فرزندان خسرو پرویز از شیرین:
 وزو نیز فرزند بودم چهار / بدیشان چنان شاد بد شهریار -
چو نستود و چون شهریار و فرود / چو مردان شه آن تاج چرخ کبود -

*۲ هرمزد نوشیروان، پدر خسرو پرویز. قاتل ِ ایزد گشسب، برزمهر و ماه آذر و پسر ِ انوشیروان(کسری):
سوی پاک هرمزد فرزند ما/پذیرفته از دل همی پند ما -
نبشتند عهدی بفرمان شاه/که هرمزد را داد تخت و کلاه -

*۳  بندوی، دایی خسرو پرویز:
 به لشکرگهش یار بندوی بود/که بندوی، خال جهانجوی بود -
 تو گفتی نه از خواهرش زاده بود/نه از بهر او تن به خون داده بود - 


 برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ انوشیروان (کسری)*۱
***
دادگری:
 به سر شد کنون داستان قباد/ز کسری کنم زین سپس نام یاد-
همش داد بود و همش رای و نام/به داد و دهش یافته نام و کام-

 به تخت مهی بر هر آنکس که داد/کند در دل او باشد از داد شاد-
هر آنکس که اندیشه ی بد کند/به فرجام بد با تن خود کند-
اگر پادشا را بود پیشه داد/بود بیگمان هر کس از داد شاد-

 وگر شاه با داد و بخشایش ست/جهان پر ز خوبی و آسایش ست-
وگر کژی آرد بداد اندرون/کبست*۲ش بود خوردن و آب خون-
 بدانید و سرتاسر آگاه بید/همه ساله با بخت همراه بید-
که ما تاجداری به سر برده ایم/بداد و خرد رای پرورده ایم-
 چو بیداد جوید یکی زیر دست/نباشد خردمند و خسرو پرست-
مکافات باید بدان بد که کرد/نباید غم ناجوانمرد خورد-


 آبادگری:
جهان شد به کردار خرم بهشت/ز باران هوا بر زمین لاله کشت-
در و دشت و پالیز شد چون چراغ/چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ-
 زمین را به کردار تابنده ماه/به داد و به لشکر بیاراست شاه-

بیدادگری:
کسری و  کشتارمزدک و هشتاد هزار طرفدارانش در باغ:
به درگاه کسری یکی باغ بود/که دیوار او برتر از راغ بود -
همی گرد بر گرد او کنده کرد/مرین مردمان را پراکنده کرد -
بکشتندشان هم بسان درخت/زبر پی، و زیرش سر*۲، آکنده سخت -
به مزدک چنین گفت کسری که رو/به درگاه باغ گرانمایه شو -
درختان ببین آنک هرکس ندید/نه از کاردانان پیشین شنید -
یکی دار فرمود کسری بلند/فروهشت از دار پیچان کمند-
نگونبخت را زنده بردار کرد/سرمرد بیدین نگونسار کرد-

 بیدادگری:
کسرا انوشیروان در راه هند با بلوجی ها روبرو میشود و  آنان را تار و مار می کند:
که از کوچگه هرک یابید خرد/وگر تیغ دارند مردان گرد-
وگر انجمن باشد از اندکی/نباید که یابد رهایی یکی-
 از ایشان فراوان و اندک نماند/زن و مرد جنگی و کودک نماند-
سراسر به شمشیر بگذاشتند/ستم کردن و رنج برداشتند-
ببود ایمن از رنج شاه جهان/بلوجی نماند آشکار و نهان-
چنان بد که بر کوه ایشان گله/بدی بینگهبان و کرده یله-
شبان هم نبودی پس گوسفند/به هامون و بر تیغ کوه بلند-
همه رختها خوار بگذاشتند/در و کوه را خانه پنداشتند-

 بیدادگری:
کسرا انوشیروان در گیلان و دیلمان در و دشت را در خون غرقه می کند:
وزان جایگه سوی گیلان کشید/چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید-
ز دریا سپه بود تا تیغ کوه/هوا پر درفش و زمین پر گروه-
 پراگنده بر گرد گیلان سپاه/بشد روشنایی ز خورشید و ماه-
چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ/نیاید که ماند یکی میش و گرگ-
چنان شد ز کشته همه کوه و دشت/که خون در همه روی کشور بگشت-
ز بس کشتن و غارت و سوختن/خروش آمد و ناله ی مرد و زن-
ز کشته به هر سو یکی توده بود/گیاهان به مغز سر آلوده بود-
.
پ ن:
*۱  انوشیروان ِ قباد، انوشه روان، نوشین روان، کسرا، پسر قباد ساسانی، از دختر دهقان اهوازی. مادرش دهقان زاده و از نسل فریدون:
 یکی مژده بردند نزد قباد/که این پور بر شاه فرخنده باد -
چو بشنید در خانه شد شادکام/ همانگاه کسری ش کردند نام - 


*۲  کبست، حنظل، خر زهره


*۳  زبر پی، و زیرش سر:  
وارونه، واژگونه، پا ها زِبَر، سر زیر، پا در هوا.

مادر کسری دختری  دهقانزاده و از تبار فریدون بود:
ز دهقان بپرسید زان پس قباد/که ای نیکبخت از که داری نژاد -
بدو گفت کز آفریدون گرد/که از تخم ضحاک شاهی ببرد -  


کسرا، پدر هرمزد :
چو سال اندر آمد به هفتاد و چار/پر اندیشه ی مرگ شد شهریار - 
پسر بد مراورا گرانمایه شش/همه راد و بینا دل و شاه فش - 

ازیشان خردمند و مهتر بسال/گرانمایه هرمزد بد بی همال - 


کسرا، پدر نوشزاد از زن مسیحی اش:
بدین مسیحا بد این ماهروی/ز دیدار او شهر پر گفت و گوی-
یکی کودک آمدش خورشید چهر/ز ناهید تابنده تر بر سپهر-
ورا نامور خواندی نوشزاد/نجستی ز ناز از برش تندباد- 


انوشیروان یا نوشین روان:
به شاهی برو آفرین خواندند/به سر برش گوهر بر افشاندند -
ورا نام کردند نوشین روان/که مهتر جوان بود و دولت جوان - 

کسرا جانشین قباد ِ یزدگرد‌‌، 48 سال شاه بود ودر 80 سالگی مرد
:
چل و هشت بد عهد نوشین روان/تو بر شست رفتی نمانی جوان  -  


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ قباد ِ پیروز ِ یزدگرد*
***
آبادگری:
 سوی طیسفون شد ز شهر صطخر/که آزادگان را بدو بود فخر -
چو بر تخت پیروز بنشست گفت/که از من مدارید چیزی نهفت -
 شما را سوی من گشادست راه/به روز سپید و شبان سیاه -
بزرگ آنکسی کو به گفتار راست/زبان را بیاراست و کژی نخواست -
نهد تخت خشنودی اندر جهان/بیابد بدادآفرین مهان -
دل خویش را دور دارد ز کین/مهان و کهانش کنند آفرین -
ستون خرد بردباری بود/چو تندی کند تن بخواری بود -
چو خرسند گشتی به داد خدای/توانگر شدی یکدل و پاکرای -
هران کس که بخشش کند با کسی/بمیرد تنش نام ماند بسی -
همه سر به سر دست نیکی برید/جهان جهان را ببد مسپرید -

آبادگری:
قباد، بنیان ِ شارستان های مندیا، فارقین، آتشکده، مداین و شارستان و بیمارستان قباد یا حلوان را گذاشت:
همیکرد زان بوم و بر خارستان/ازو خواست زنهار دو شارستان-
یکی مندیا و دگر فارقین/بیامختشان زند و بنهاد دین-
نهاد اندر آن مرز آتشکده/بزرگی به نوروز و جشن سده-
مداین پی افگند جای کیان/پراگنده بسیار سود و زیان-
از اهواز تا پارس یک شارستان/بکرد و برآورد بیمارستان-
اران خواند آن شارستان را قباد/که تازی کنون نام حلوان نهاد-
گشادند هر جای رودی ز آب/زمین شد پر از جای آرام و خواب-

   

بیدادگری:
قباد با بد گویی درباریان از سوفزای نزد او، به بیداد سوفز ای را می کشد:
ز گنج تو آگنده تر گنج او/بباید گسست از جهان رنج او -
همه پارس چون بنده ی او شدند/بزرگان پرستنده ی او شدند -
ز گفتار بد شد دل کیقباد/ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد -

پیام قباد به سوفزای:
تو را بند فرمود شاه جهان/فراوان بنالید پیش مهان -

سوفزای پس از رسیدن پیام قباد، پای را به بند شاپور، فرستاده ی قباد می سپارد:
به مردی رهانیدم او را ز بند/نماندم که آید برویش گزند -
بدانگه کجا شاه در بند بود/به یزدان مرا سخت سوگند بود -
که دستم نبیند مگر دست تیغ/به جنگ آفتاب اندر آرم بمیغ -
کنونم که فرمود بندم سزاست/سخنهای ناسودمندم سزاست -
ز فرمان او هیچ گونه مگرد/چو پیرایه دان بند بر پای مرد -
چو بنشست شاپور پایش ببست /بزد نای رویین و خود برنشست -
بیاوردش از پارس پیش قباد/قباد از گذشته نکرد ایچ یاد -


قباد به بیداد، بفرمود "پس تاش بیجان کنند":
بفرمود کو را به زندان برند/به نزدیک ناهوشمندان برند -
به شیراز فرمود تا هرچ بود/ز مردان و گنج و ز کشت و درود -
بیاورد یک سر سوی طیسفون/سپردش به گنجور او رهنمون -


چنین گفت پس شاه را رهنمون/که یارند با او همه طیسفون -
بداندیش شاه جهان کشته به/سر بخت بدخواه برگشته به -

چو بشنید مهتر ز موبد سخن/به نو تاخت و بیزار شد از کهن -
بفرمود پس تاش بیجان کنند/برو بر دل و دیده پیچان کنند -
بکردند پس پهلوان را تباه/شد آن گرد فرزانه و نیکخواه -

.

پ ن:
قباد، پسر پیروز ِ یزدگرد و برادر ِ بلاش و جاماسب. قباد جانشین برادرکوچک ش پلاش که جانشین پدرشان (پیروز ِ یزدگرد) بود می شود:
که در دست ایشان بود کیقباد/چو فرزند پیروز ِ خسرو نژاد -
قباد از پس پشت پیروزشاه/همی راند چون باد لشکر به راه -
 که پیروز را پاک فرزند بود/خردمند شاخی برومند بود-
بلاش از بر تخت بنشست شاد/که کهتر پسر بود با مهر و داد-  

قباد، پدر کسرا انوشیروان:
یکی مژده بردند نزد قباد/که این پور بر شاه فرخنده باد -
چو بشنید در خانه شد شادکام/ همانگاه کسری ش کردند نام -

قباد ِ پیروز ِ یزدگرد، بر تخت می نشیند و تا بیست و سه سالگی بار ِ امور ِ دربار بر دوش سوفزای سنگینی می کند: 
چو بر تخت بنشست فرخ قباد/کلاه بزرگی به سر بر نهاد -
 جوان بود سالش سه پنج و یکی/ز شاهی ورا بهره بود اندکی -
همی راند کار جهان سوفزای/قباد اندر ایران نبد کدخدای -
همه کار او پهلوان راندی/کسی را بر شاه ننشاندی -
نه موبد بُد او را نه فرمانروای/جهان بد به دستوری سوفزای -

قباد 43 سال بر تخت بود:
ز شاهیش چون سال شد بر چهل/غم روز مرگ اندر آمد به دل -
به کسری سپردم سزاوار تخت/پس از مرگ ما او بود نیک بخت -
به هشتاد شد سالیان قباد/نبد روز پیری هم از مرگ شاد - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

***

دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.

***

عیار ِ گشتاسب*

***

دادگری:

 چو گشتاسپ بر شد به تخت پدر/که هم فر او داشت و بخت پدر- 

به سر بر نهاد آن پدر داده تاج/که زیبنده باشد بر آزاده تاج - 

منم گفت یزدان پرستنده شاه/مرا ایزد پاک داد این کلاه - 

بدان داد ما را کلاه بزرگ/که بیرون کنیم از رم میش گرگ - 

سوی راه یزدان بیازیم چنگ/بر آزاده گیتی نداریم تنگ - 

چو آیین شاهان بجای آوریم/بدان را به دین خدای آوریم - 

یکی داد گسترد کز داد اوی/ابا گرگ میش آب خوردی به جوی-

 

بیدادگری:

تخت و تاج خواهی اسفندیار، بر گشتاسب گران می آید:

 پدر زنده و پور جویای گاه/ ازین خامتر نیز کاری مخواه- 


گشتاسب بی گدار به آب ِ آز میزند و  به شیب ِ مسیر ِ بیداد در می غلتد:

جهاندار گفتا که اینک پسر/که آهنگ دارد به جای پدر- 

ولیکن من او را به چوبی زنم/که گیرند عبرت همه برزنم- 

ببندم چنانش سزاوار پس/ببندی که کس را نبستست کس-

سر خسروان گفت بند آورید/مر او را ببندید و زین مگذرید- 

به پیش آوریدند آهنگران/غل و بند و زنجیرهای گران- 

دران انجمن کس به خواهش زبان/نجنبید بر شهریار جهان- 

ببستند او را سر و دست و پای/به پیش جهاندار گیهان خدای- 

چنانش ببستند پای استوار/که هرکش همی دید بگریست زار- 

چو کردند زنجیر در گردنش/بفرمود بسته به در بردنش-

 

پ ن:

  * گشتاسب،

زرتشت در عهد او ظهور کرد و گشتاسب به او گروید و گشتاسب آئین او را رواج داد.


گشتاسب، در جوانی از پیش پدر فرار کرد. بار اول به هند رفت: 

یکی گفت ازیشان که راهت کجاست/چو برداری آرامگاهت کجاست - 

چنین داد پاسخ که در هندوان/مرا شاد دارند و روشن روان - 

چو شب تیره شد با سپه برنشست/همی رفت جوشان و گرزی به دست -  


گشتاسب، بار دوم، نزد قیصر روم رفت، و داماد قیصر شد. به دو داماد دیگر قیصر (میرین و اهرن) هم در پذیرفته شدن به دامادی قیصر یاری رساند: 

از ایران سوی روم بنهاد روی/به دل گاه جوی و روان راه جوی - 


فرخزاد، نام مصلحتی گشتاسب. او  ابتدا خود را به قیصر، فرخ زاد معرفی کرد: 

ز هر چش بپرسم نگوید تمام/فرخزاد گوید که هستم به نام -


گشتاسب، پنجمین شاه کیانی ، پسر سرکش و سرگران لهراسب: 

که گشتاسپ را سر پر از باد بود / وزان کار، لهراسپ ناشاد بود.


گشتاسب: 

نشستم به شاهی صد و بیست سال/ندیدم به گیتی کسی را همال - 


گشتاسب، سی و هشت پسر داشت که همگی در جنگ با ارجاسب کشته شدند:

 پسر بود گشتاسب را سی و هشت/دلیران کوه و سواران دشت - 

بکشتند یکسر بران رزمگاه/به یکبارگی تیره شد بخت شاه - 


جاماسب به اسفندیار: 

برادر که بد مر ترا سی و هشت/ازان پنج ماند و دگر در گذشت - 

اسفندیار :

 برادر جهان بین من سی و هشت/که از خونشان لعل شد خاک دشت -

 

  گشتاسب، بلند پرواز و سرشار از اعتماد به نفس:

 ندارم کسی را ز مردان به مرد/گر آیند پیشم به روز نبرد - 

مگر رستم زال سام سوار/که با او نسازد کسی کارزار -


 لهراسب، ناخرسند و نگران از زیاده خواهی های گشتاسب:   

به گشتاسپ گفت ای پسر گوش دار/که تندی نه خوب آید از شهریار - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ هرمزد نوشیروان یا هرمزد کسرا *۱
***
دادگری:
 نیاکان ما تاجداران دهر/که از دادشان آفرین بود بهر-
نجستند جز داد و بایستگی/بزرگی و گردی و شایستگی-
 بهرکشوری دست و فرمان مراست/توانایی و داد و پیمان مراست-
 که سرمایه شاه بخشایش ست/زمانه ز بخشش به آسایش ست-
به درویش بر مهربانی کنیم/به پرمایه بر پاسبانی کنیم-

میان بزرگان درخشش مراست/چوبخشایش داد و بخشش مراست-


بیدادگری:
برآشفت و خوی بد آورد پیش/به یک سو شد از راه آیین و کیش-
  هرآنکس که نزد پدرش ارجمند/بدی شاد و ایمن زبیم گزند-
یکایک تبه کردشان بیگناه/بدین گونه بد رای و آیین شاه- 


بیدادگری:
هرمزد نوشیروان، موبدان نوشیروان، (ایزد گشسب، ماه آذر و برزمهر) را با نابکاری و توطئه، یک به یک به بند کشیده و می کشد:
سه مرد از دبیران نوشین روان/یکی پیر و دانا و دیگر جوان-
چو ایزد گشسب و دگر برزمهر/دبیر خردمند با فر و چهر-
سه دیگر که ماه آذرش بود نام/خردمند و روشن دل و شادکام-
بر تخت نوشین روان این سه پیر/چو دستور بودند و همچون وزیر-
همی خواست هرمز کزین هر سه مرد/یکایک بر آرد بناگاه گرد-
به ایزد گشسب آن زمان دست آخت/به بیهوده بر بند و زندانش ساخت-
ز ایزد گشسب آنگهی شد درشت/به زندان فرستاد و او را بکشت - 
   
هرمزد نوشیروان، موبد موبدان، زردشت را زهر کُش می کند:
همی راند اندیشه بر خوب و زشت/سوی چاره ی کشتن زردهشت -
بفرمود تا زهر خوالیگرش/نهانی برد پیش در یک خورش - 
بخورد او ز خوان، زار و پیچان برفت/همی راند تا خانه ی خویش تفت -
بمرد آنزمان موبد موبدان/برو زار و گریان شده بخردان -  

بهرام آذرمهان، از دیگر موبدان که به ترفند هرمزد نوشیروان کشته می شود:
میان تنگ، خون ریختن را ببست/به بهرام آذر مهان آخت دست -  

  سیمای برزین موبد نیز با توطئه ی هرمزد نوشیروان، به زندان ان فرستاده شده و کشته می شود:  
سیم شب چو بر زد سر از کوه ماه/ز سیمای برزین بپردخت شاه -
به زندان ان مر اورا بکشت/ندارد جز از رنج و نفرین بمشت -   

سرانجام شوم هرمزد نوشیروان، کشته شدن بدست بندوی و گستهم:
 بپیچید یال و بر و روی را/نگه کرد گستهم و بندوی را – 
ز در چون رسیدند نزدیک تخت/زهی از کمان باز کردند سخت –
فکندند ناگاه بر گردنش/بیاویختند آن گرامی تنش –
شد آن تاج و آن تخت شاهنشهان/تو گفتی که هرمز نبد در جهان -  –
 که هرگز مبادا چنین تاجور/کجا دست یازد به خون پسر -
 .
پ ن:
  هرمزد نوشیروان یا هرمزد کسرا، پدر خسرو پرویز:
پسر بد مر اورا گرامی یکی/که از ماه پیدا نبد اندکی -
مر او را پدر کرده پرویز نام/گهش خواندی خسرو شادکام - 

پسر ِ انوشیروان(کسری):
 سوی پاک هرمزد فرزند ما/پذیرفته از دل همی پند ما - 

هرمزد نوشیروان، قاتل ِ ایزد گشسب، برزمهر، ماه آذر، بهرام آذرمهان و سیمای برزین.  


 برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ انوشیروان (کسری)*۱
***
دادگری:
 به سر شد کنون داستان قباد/ز کسری کنم زین سپس نام یاد-
همش داد بود و همش رای و نام/به داد و دهش یافته نام و کام-

 به تخت مهی بر هر آنکس که داد/کند در دل او باشد از داد شاد-
هر آنکس که اندیشه ی بد کند/به فرجام بد با تن خود کند-
اگر پادشا را بود پیشه داد/بود بیگمان هر کس از داد شاد-

 وگر شاه با داد و بخشایش ست/جهان پر ز خوبی و آسایش ست-
وگر کژی آرد بداد اندرون/کبست*۲ش بود خوردن و آب خون-
 بدانید و سرتاسر آگاه بید/همه ساله با بخت همراه بید-
که ما تاجداری به سر برده ایم/بداد و خرد رای پرورده ایم-
 چو بیداد جوید یکی زیر دست/نباشد خردمند و خسرو پرست-
مکافات باید بدان بد که کرد/نباید غم ناجوانمرد خورد-


 آبادگری:
جهان شد به کردار خرم بهشت/ز باران هوا بر زمین لاله کشت-
در و دشت و پالیز شد چون چراغ/چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ-
 زمین را به کردار تابنده ماه/به داد و به لشکر بیاراست شاه-

بیدادگری:
کسری و  کشتارمزدک و هشتاد هزار طرفدارانش در باغ:
به درگاه کسری یکی باغ بود/که دیوار او برتر از راغ بود -
همی گرد بر گرد او کنده کرد/مرین مردمان را پراکنده کرد -
بکشتندشان هم بسان درخت/زبر پی، و زیرش سر*۲، آکنده سخت -
به مزدک چنین گفت کسری که رو/به درگاه باغ گرانمایه شو -
درختان ببین آنک هرکس ندید/نه از کاردانان پیشین شنید -
یکی دار فرمود کسری بلند/فروهشت از دار پیچان کمند-
نگونبخت را زنده بردار کرد/سرمرد بیدین نگونسار کرد-

 بیدادگری:
کسرا انوشیروان در راه هند با بلوجی ها روبرو میشود و  آنان را تار و مار می کند:
که از کوچگه هرک یابید خرد/وگر تیغ دارند مردان گرد-
وگر انجمن باشد از اندکی/نباید که یابد رهایی یکی-
 از ایشان فراوان و اندک نماند/زن و مرد جنگی و کودک نماند-
سراسر به شمشیر بگذاشتند/ستم کردن و رنج برداشتند-
ببود ایمن از رنج شاه جهان/بلوجی نماند آشکار و نهان-
چنان بد که بر کوه ایشان گله/بدی بینگهبان و کرده یله-
شبان هم نبودی پس گوسفند/به هامون و بر تیغ کوه بلند-
همه رختها خوار بگذاشتند/در و کوه را خانه پنداشتند-

 بیدادگری:
کسرا انوشیروان در گیلان و دیلمان در و دشت را در خون غرقه می کند:
وزان جایگه سوی گیلان کشید/چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید-
ز دریا سپه بود تا تیغ کوه/هوا پر درفش و زمین پر گروه-
 پراگنده بر گرد گیلان سپاه/بشد روشنایی ز خورشید و ماه-
چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ/نیاید که ماند یکی میش و گرگ-
چنان شد ز کشته همه کوه و دشت/که خون در همه روی کشور بگشت-
ز بس کشتن و غارت و سوختن/خروش آمد و ناله ی مرد و زن-
ز کشته به هر سو یکی توده بود/گیاهان به مغز سر آلوده بود-
.
پ ن:
*۱  انوشیروان ِ قباد، انوشه روان، نوشین روان، کسرا، پسر قباد ساسانی، از دختر دهقان اهوازی. مادرش دهقان زاده و از نسل فریدون:
 یکی مژده بردند نزد قباد/که این پور بر شاه فرخنده باد -
چو بشنید در خانه شد شادکام/ همانگاه کسری ش کردند نام - 


*۲  کبست، حنظل، خر زهره


*۳  زبر پی، و زیرش سر:  
وارونه، واژگونه، پا ها زِبَر، سر زیر، پا در هوا.

مادر کسری دختری  دهقانزاده و از تبار فریدون بود:
ز دهقان بپرسید زان پس قباد/که ای نیکبخت از که داری نژاد -
بدو گفت کز آفریدون گرد/که از تخم ضحاک شاهی ببرد -  


کسرا، پدر هرمزد :
چو سال اندر آمد به هفتاد و چار/پر اندیشه ی مرگ شد شهریار - 
پسر بد مراورا گرانمایه شش/همه راد و بینا دل و شاه فش - 

ازیشان خردمند و مهتر بسال/گرانمایه هرمزد بد بی همال - 


کسرا، پدر نوشزاد از زن مسیحی اش:
بدین مسیحا بد این ماهروی/ز دیدار او شهر پر گفت و گوی-
یکی کودک آمدش خورشید چهر/ز ناهید تابنده تر بر سپهر-
ورا نامور خواندی نوشزاد/نجستی ز ناز از برش تندباد- 


انوشیروان یا نوشین روان:
به شاهی برو آفرین خواندند/به سر برش گوهر بر افشاندند -
ورا نام کردند نوشین روان/که مهتر جوان بود و دولت جوان - 

کسرا جانشین قباد ِ یزدگرد‌‌، 48 سال شاه بود ودر 80 سالگی مرد
:
چل و هشت بد عهد نوشین روان/تو بر شست رفتی نمانی جوان  -  


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ قباد ِ پیروز ِ یزدگرد*
***
آبادگری:
 سوی طیسفون شد ز شهر صطخر/که آزادگان را بدو بود فخر -
چو بر تخت پیروز بنشست گفت/که از من مدارید چیزی نهفت -
 شما را سوی من گشادست راه/به روز سپید و شبان سیاه -
بزرگ آنکسی کو به گفتار راست/زبان را بیاراست و کژی نخواست -
نهد تخت خشنودی اندر جهان/بیابد بدادآفرین مهان -
دل خویش را دور دارد ز کین/مهان و کهانش کنند آفرین -
ستون خرد بردباری بود/چو تندی کند تن بخواری بود -
چو خرسند گشتی به داد خدای/توانگر شدی یکدل و پاکرای -
هران کس که بخشش کند با کسی/بمیرد تنش نام ماند بسی -
همه سر به سر دست نیکی برید/جهان جهان را ببد مسپرید -

آبادگری:
قباد، بنیان ِ شارستان های مندیا، فارقین، آتشکده، مداین و شارستان و بیمارستان قباد یا حلوان را گذاشت:
همیکرد زان بوم و بر خارستان/ازو خواست زنهار دو شارستان-
یکی مندیا و دگر فارقین/بیامختشان زند و بنهاد دین-
نهاد اندر آن مرز آتشکده/بزرگی به نوروز و جشن سده-
مداین پی افگند جای کیان/پراگنده بسیار سود و زیان-
از اهواز تا پارس یک شارستان/بکرد و برآورد بیمارستان-
اران خواند آن شارستان را قباد/که تازی کنون نام حلوان نهاد-
گشادند هر جای رودی ز آب/زمین شد پر از جای آرام و خواب-

   

بیدادگری:
قباد با بد گویی درباریان از سوفزای نزد او، به بیداد سوفز ای را می کشد:
ز گنج تو آگنده تر گنج او/بباید گسست از جهان رنج او -
همه پارس چون بنده ی او شدند/بزرگان پرستنده ی او شدند -
ز گفتار بد شد دل کیقباد/ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد -

پیام قباد به سوفزای:
تو را بند فرمود شاه جهان/فراوان بنالید پیش مهان -

سوفزای پس از رسیدن پیام قباد، پای را به بند شاپور، فرستاده ی قباد می سپارد:
به مردی رهانیدم او را ز بند/نماندم که آید برویش گزند -
بدانگه کجا شاه در بند بود/به یزدان مرا سخت سوگند بود -
که دستم نبیند مگر دست تیغ/به جنگ آفتاب اندر آرم بمیغ -
کنونم که فرمود بندم سزاست/سخنهای ناسودمندم سزاست -
ز فرمان او هیچ گونه مگرد/چو پیرایه دان بند بر پای مرد -
چو بنشست شاپور پایش ببست /بزد نای رویین و خود برنشست -
بیاوردش از پارس پیش قباد/قباد از گذشته نکرد ایچ یاد -


قباد به بیداد، بفرمود "پس تاش بیجان کنند":
بفرمود کو را به زندان برند/به نزدیک ناهوشمندان برند -
به شیراز فرمود تا هرچ بود/ز مردان و گنج و ز کشت و درود -
بیاورد یک سر سوی طیسفون/سپردش به گنجور او رهنمون -


چنین گفت پس شاه را رهنمون/که یارند با او همه طیسفون -
بداندیش شاه جهان کشته به/سر بخت بدخواه برگشته به -

چو بشنید مهتر ز موبد سخن/به نو تاخت و بیزار شد از کهن -
بفرمود پس تاش بیجان کنند/برو بر دل و دیده پیچان کنند -
بکردند پس پهلوان را تباه/شد آن گرد فرزانه و نیکخواه -

.

پ ن:
قباد، پسر پیروز ِ یزدگرد و برادر ِ بلاش و جاماسب. قباد جانشین برادرکوچک ش پلاش که جانشین پدرشان (پیروز ِ یزدگرد) بود می شود:
که در دست ایشان بود کیقباد/چو فرزند پیروز ِ خسرو نژاد -
قباد از پس پشت پیروزشاه/همی راند چون باد لشکر به راه -
 که پیروز را پاک فرزند بود/خردمند شاخی برومند بود-
بلاش از بر تخت بنشست شاد/که کهتر پسر بود با مهر و داد-  

قباد، پدر کسرا انوشیروان:
یکی مژده بردند نزد قباد/که این پور بر شاه فرخنده باد -
چو بشنید در خانه شد شادکام/ همانگاه کسری ش کردند نام -

قباد ِ پیروز ِ یزدگرد، بر تخت می نشیند و تا بیست و سه سالگی بار ِ امور ِ دربار بر دوش سوفزای سنگینی می کند: 
چو بر تخت بنشست فرخ قباد/کلاه بزرگی به سر بر نهاد -
 جوان بود سالش سه پنج و یکی/ز شاهی ورا بهره بود اندکی -
همی راند کار جهان سوفزای/قباد اندر ایران نبد کدخدای -
همه کار او پهلوان راندی/کسی را بر شاه ننشاندی -
نه موبد بُد او را نه فرمانروای/جهان بد به دستوری سوفزای -

قباد 43 سال بر تخت بود:
ز شاهیش چون سال شد بر چهل/غم روز مرگ اندر آمد به دل -
به کسری سپردم سزاوار تخت/پس از مرگ ما او بود نیک بخت -
به هشتاد شد سالیان قباد/نبد روز پیری هم از مرگ شاد - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ خسرو انوشیروان*۱
***
دادگری:
همه روی گیتی پر از داد کرد/به هر جای ویرانی آباد کرد-

حکیم طوس در ستایش و نکوهش ِ داد و بیداد خسرو پرویز می گوید:
کنون از بزرگی خسرو سخن/ بگویم کنم تازه روز کهن-
بران سان بزرگی کس اندر جهان/ ندارد بیاد از کهان و مهان-
 

بیدادگری:

سزد گر بگویم یکی داستان/ که باشد خردمند هم داستان -
 مبادا که گستاخ باشی به دهر/ که از پای زهرش فزونست زهر -
 ز پرویز چون داستانی شگفت/ ز من بشنوی یاد باید گرفت-
که چندی سزاواری دستگاه/ بزرگی و اورنگ و فر و سپاه-
 چنویی به دست یکی پیشکار/ تبه شد تو تیمار و تنگی مدار-
 جهاندار همداستانی نکرد/ از ایران و توران برآورد گرد-
چو آن دادگر شاه بیداد گشت/ ز بیدادی کهتران شادگشت-
 به نفرین شد آن آفرینهای پیش/ که چون گرگ بیدادگر گشت میش -
بیاراست بر خویشتن رنج نو/ نکرد آرزو جز همه گنج نو -
چو بی آب و بی نان و بی تن شدند / ز ایران سوی شهر دشمن شدند -
هر آنکس کزان بتری یافت بهر / همی دود نفرین برآمد ز شهر -
یکی بی هنر بود نامش گراز / کزو یافتی خواب و آرام و ناز -
که بودی همیشه نگهبان روم / یکی دیو سر بود بیداد و شوم -
چو شد شاه با داد بیدادگر / از ایران نخست او بپیچید سر-

بیدادگری:
خسرو پرویز زنده بودن قاتل پدر را بر نمی تابد و با قساوت دستور می دهد نخست دست ها و بعد پا های بندوی*۳ را ببرند:
به دستور پاکیزه یک روز گفت/ که اندیشه تا کی بود در نهفت-
کشنده ی پدر هر زمان پیش من/ همی بگذرد، چون بود خویش من-
چو روشن روانم پر از خون بود/ همی پادشاهی کنم، چون بود-
نهادند خوان و می چند خورد/ هم آن روز بندوی را بند کرد-
ازان پس چنین گفت با رهنما/ که او را هم اکنون ببر دست وپا-
بریدند هم در زمان او بمرد/ پر از خون روانش به خسرو سپرد-

پیامد ِ بیدادگری و نامردمی های خسرو پرویز و کشتار فرزندانش بدست مردم کوچه و بازار:
 چو آگاهی آمد به بازار و راه/که خسرو برانگونه، بر شد تباه -
همه بد گمانان به زندان شدند/به ایوان آن مستمندان شدند -
گرامی ده و پنج فرزند بود/به ایوان شاه آنک در بند بود -
به زندان بکشتندشان بی گناه/بدانگه که برگشته شد بخت شاه -

آبادگری:
ترمیم و پیرایش تخت طاقدیس که اسکندر آنرا خراب کرده بود:
همی بر فزودی برو چند چیز / ز زر و ز سیم و ز عاج و ز شیز -
مر آن را سکندر همه پاره کرد / ز بی دانشی کار یکباره کرد -
ز تختی که خوانی ورا طاق دیس/ که بنهاد پرویز دراسپریس -
سرمایهی آن ز ضحاک بود/ که ناپارسا بود و ناپاک بود -

آبادگری:
ساختن ایوان مداین:
که خسرو فرستاد کسها بروم/ به هند و به چین و به آباد بوم-
برفتند کاری گران سه هزار/ ز هر کشوری آنک بد نامدار-
 .
پ ن:
*۱  خسرو انوشیروان یا خسرو پرویز، پسر هرمزد ِ نوشیروان*۲:
پسر بد مر او را گرامی یکی/که از ماه پیدا نبد اندکی -
مر او را پدر کرده پرویز نام/گهش خواندی خسرو شادکام -

خسرو پرویز، داماد قیصر:
ز قیصر پذیرفتم آن دخترش/که از دختران باشد او افسرش -

خسرو پرویز، پدر شیرویه از همسرش مریم دختر قیصر:
به قیصر یکی نامه فرمود شاه/که بر نه سزاوار شاهی کلاه-
که مریم پسر زاد زیبا یکی/که هرگز ندیدی چنو کودکی-
 چو بر پادشاهیش بیست وسه سال/ گذر کرد شیرویه به فراخت یال -

خسرو پرویز، پانزده فرزند داشت:
 گرامی ده و پنج فرزند بود/ به ایوان شاه آنکه در بند بود -

  فرزندان خسرو پرویز از شیرین:
 وزو نیز فرزند بودم چهار / بدیشان چنان شاد بد شهریار -
چو نستود و چون شهریار و فرود / چو مردان شه آن تاج چرخ کبود -

*۲ هرمزد نوشیروان، پدر خسرو پرویز. قاتل ِ ایزد گشسب، برزمهر و ماه آذر و پسر ِ انوشیروان(کسری):
سوی پاک هرمزد فرزند ما/پذیرفته از دل همی پند ما -
نبشتند عهدی بفرمان شاه/که هرمزد را داد تخت و کلاه -

*۳  بندوی، دایی خسرو پرویز:
 به لشکرگهش یار بندوی بود/که بندوی، خال جهانجوی بود -
 تو گفتی نه از خواهرش زاده بود/نه از بهر او تن به خون داده بود - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ پیروز ِ یزدگرد ِ بهرام گور*
***
آبادگری:
پیروز ِ یزدگرد ِ بهرام گور، شارستان های پیروز کام و بادان پیروز را ساخت:
چو پیروز ازان روز تنگی برست/بر آرام بر تخت شاهی نشست-
یکی شارستان کرد پیروز کام/بفرمود کو را نهادند نام-
جهاندار گوینده گفت این ری ست/که آرام شاهان فرخ پی ست-
دگر کرد بادان پیروم/خنیده بهرجایش آرام و کام-
که اکنونش خوانی همی اردبیل/که قیصر بدو دارد از داد میل-
چو این بومها یکسر آباد کرد/دل مردم پر خرد شاد کرد-
.
پ ن:
* پیروز ِ یزدگرد ِ بهرام گور، پسر یزدگردِ بهرام(یزدگرد دوم) - نوه ی بهرام گور.
 
 یزدگرد بهرام گور شاهی را به هرمزد پسر کوچکتر می دهد:
سپردم به هرمز کلاه و نگین/همه لشکر و گنج ایران زمین-
چو پیروز را ویژه گفتی ز خشم/همی آب رشک اندر آمد به چشم-
سوی شاه هیتال شد ناگهان/ابا لشکر و گنج و چندی مهان-
چغانی شهی بد فغانیش نام/جهانجوی با لشکر و گنج و کام-
فغانیش را گفت کای نیکخواه/دو فرزند بودیم زیبای گاه-
پدر تاج شاهی به کهتر سپرد/چو بیدادگر بد سپرد و بمرد-
برآویخت با هرمز شهریار/فراوان ببودستشان کارزار-
سرانجام هرمز گرفتار شد/همه تاجها پیش او خوار شد- 

پیروز یزدگرد، پسر ِ بزرگتر، ناخرسند از گزینش پدر، به فغانیش شاه هیتالیان پناه می برد  فغانیش با سیصد هزار نفر هیتالی او را یاری می دهد و پیروز یزدگرد، برادرکوچکترش هرمز را شکست می دهد و جانشین او می شود و با رانده شدگان دربار پدر، بر مزار پدر گرد می آیند:
همه پاک در پارس گرد امدند/بر دخمه ی یزدگرد آمدند -
چو گستهم، کو پیل کـُـشتی بر اسب/دگر قارن گرد پور گشسب -
چو میلاد و چون پارس ِ مرزبان/چو پیروز اسب افکن از گرزبان -
کجا خوارشان داشتی یزدگرد/همه آمدند اندران شهر گرد - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ بهرام گور*:
***
دادگری:
 به آواز گفتند پس موبدان/که هستی تو داناتر از بخردان-
به شاهنشهی در چه پیش آوری/چو گیری بلندی و کنداوری-
چه پیش آری از داد و از راستی/کزان گم شود کژی و کاستی-
چنین داد پاسخ به فرزانگان/ بدان نامداران و مردانگان-
که بخشش بیفزایم از گفت وگوی/بکاهم ز بیدادی و جست و جوی-
کسی را کجا پادشاهی سزاست/زمین را بدیشان ببخشیم راست-
جهان را بدارم به رای و به داد/چو ایمنی کنم باشم از داد شاد-
کسی را که درویش باشد به نیز/ز گنج نهاده ببخشیم چیز-
گنه کرده را پند پیش آوریم/چو دیگر کند بند پیش آوریم-
سپه را به هنگام روزی دهیم/خردمند را دل فروزی دهیم-
همان راست داریم دل با زبان/ز کژی و تاری بپیچم روان-
کسی کو بمیرد نباشدش خویش/وزو چیز ماند ز اندازه بیش-
به دوریش بخشم نیارم به گنج/نبندم دل اندر سرای سپنج-
همه رای با کاردانان زنیم/به تدبیر پشت هوا بشکنیم-
ز دستور پرسیم یکسر سخن/چو کاری نو افگند خواهم ز بن-
کسی کو همی داد خواهد ز من/نجویم پراگندن انجمن-
دهم داد آنکس که او داد خواست/به چیزی نرانم سخن جز به راست-
مکافات سازم بدان را به بد/چنان کز ره شهریاران سزد-
برین پاک یزدان گوای منست/خرد بر زبان رهنمای منست-

 دادگری:
بهرام گور مردمان دلسرد از بدکرداری های پدرش یزدگرد بزهکار را به داد می بخشد
دگر روز چون بردمید آفتاب/ببالید کوه و بپالود خواب-
به نزدیک منذر شدند این گروه/که بهرام شه بود زیشان ستوه-
که خواهشگری کن به نزدیک شاه/ز کردار ما تا ببخشد گناه-
که چونان بدیم از بد یزدگرد/که خون در تن نامداران فسرد-
ز بس زشت گفتار و کردار اوی/ز بیدادی و درد و آزار اوی-
دل ما به بهرام ازان بود سرد/که از شاه بودیم یکسر به درد-
بشد منذر و شاه را کرد نرم/بگسترد پیشش سخنهای گرم-
ببخشید اگر چندشان بد گناه/که با گوهر و دادگر بود شاه-

 همه شهر ایران به گفتار اوی/برفتند شادان دل و تازه روی-
بدانگه که شد پادشاهیش راست/فزون گشت شادی و انده بکاست-

پ ن:
* بهرام گور، پسر ِ  یزدگردِ بزهکار:
یکی کودک آمدش هرمزد روز/به نیک اختر و فال گینی فروز -
هم آنگه پدر کرد بهرام نام/ازان کودک خرد شد شادکام -

بهرام گور نژاد مادری خود را از شمیران شاه و آئین ِ خود را زرتشتی میداند:
 ز مادر نبیره ی شمیران شهم/ز هر گوهری با خرد همرهم -
بران دین زردشت ِ پیغمبرم/ز راه نیاکان خود نگذرم -
 
بهرام گور خود را از رانده شدگان سرحدات یزدگرد میداند:
کسی را کجا رانده بد یزدگرد/بجست و به یک شهرشان کرد گرد -

بهرام ِ گور:
پدرم آنک زو دل پر از درد بود/نبد دادگر ناجوانمرد بود -

مناسبت لقب ِ بهرام ِ گور:
همه روز نخجیر بد کار اوی/دگر اسب و میدان و چوگان و گوی - 
شکارش نباشد جز از شیر و گور/ازیراش خوانند بهرام گور - 

بهرام گور، به قهر از پیش پدر، نزد نعمان منذر به یمن می رود و پذیرفته می شود:
نهادند بهرام را تخت عاج/به سر بر نهاده بهاگیر تاج -
ز یک دست ِ بهرام، منذر نشست/دگر دست نعمان و تیغی به دست - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ یزدگرد بزهکار *۱
***
دادگری:
  چنین گفت با نامداران شهر/که هرکس که از داد یابند بهر -
 نخست از نیایش به یزدان کنید/دل از داد ما شاد و خندان کنید -
 به هرجای جاه وی افزون کنیم/ز دل کینه و آز بیرون کنیم -

بیدادگری:
 چو شد بر جهان پادشاهیش راست/بزرگی فزون کرد و مهرش بکاست -
خردمند نزدیک او خوار گشت/همه رسم شاهیش بیکار گشت -
 کنارنگ با پهلوان و ردان/همان دانشی پرخرد موبدان -
 یکی گشت با باد نزدیک اوی/جفا پیشه شد جان تاریک اوی -
 سترده شد از جان او مهر و داد/به هیچ آرزو نیز پاسخ نداد -
  کسی را نبد نزد او پایگاه/به ژرفی مکافات کردی گناه -
همه یکسر از بیم پیچان شدند/ز هول شهنشاه بیجان شدند -


بیدادگری

ز ایران کرا خسته بد یزدگرد/ یکایک بران دشت کردند گرد -
بریده یکی را دو دست و دو پای/ یکی مانده بر جای و جانش به جای -
یکی را دو دست و دو گوش و زبان/ بریده شده چون تن بی روان - 

.
پ ن:
 *۱ یزدگرد بزهکار ، یزدگرد ِ شاپور(یزدگرد ِ اول)، پسر شاپور ِ شاپور یا شاپور سوم، برادر کوچک تر و جانشین بهرامشاه:
کلاه برادر به سر بر نهاد/همی بود ازان مرگ ناشاد، شاد - 


 بهرامِ شاپورِ سوم، یا بهرام شاه، چون پسر نداشت و پنج دختر داشت، پس از چهارده سال شاهی تاج و تخت را به برادرش یزدگرد سپرد:
چو شد سال آن پادشا بر دو هفت/به پالیز آن سرو یازان بخفت -
نبودش پسر پنج دخترش بود/یکی کهتر از وی برادرش بود -
بدو داد ناگاه گنج و سپاه/همان مهر شاهی و تخت و کلاه -
جهاندار برنا ز گیتی برفت/برو سالیان برگذشته دو هفت -


 یزدگرد بزهکار، در چشمه ی سو، با لگد اسب آبی کشته شد:
 ز دریا برآمد یکی اسپ خنگ/سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ -
دوان و چو شیر ژیان پر ز خشم/بلند و سیه و زاغ چشم -
پس پای او شد که بنددش دم/خروشان شد آن باره ی سنگ سم -
بغرید و یک جفته زد بر برش/به خاک اندر آمد سر و افسرش -
ز خاک آمد و خاک شد یزدگرد/چه جویی تو زین بر شده هفت گرد - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ شاپور ِ اورمزد ِ نرسی، شاپور ذوالاکتاف، شاپور ِ دوم *۱
***
دادگری:
 بگسترد بر پادشاهیش داد/همی بود یک چند بیرنج و شاد -
چنین گفت کاین پادشاهی به داد/بدارید کز داد باشید شاد-
 ز شاپور زانگونه شد روزگار/که در باغ با گل ندیدند خار -
ز داد و ز رای و ز آهنگ اوی/ز بس کوشش و جنگ و نیرنگ اوی -
مر او را به هر بوم دشمن نماند/بدی را به گیتی نشیمن نماند -


آبادگری:
 شاپور و زدن پل بر رود دجله:
چنین گفت شاپور با موبدان/ که ای پرهنر نامور بخردان -
پلی دیگر اکنون بباید زدن/شدن را یکی راه باز آمدن -
بدان تا چنین زیردستان ما/گر از لشکری در پرستان ما -
به رفتن نباشند زین سان به رنج/درم داد باید فراوان ز گنج -

آبادگری:
یکی پل بفرمود موبد دگر/به فرمان آن کودک تاجور -
ازو شادمان شد دل مادرش/بیاورد فرهنگ جویان برش -  


آبادگری:
شاپور، ابداع و  بنیان گزارادن میدان های شهری و میدان چوگان:
به زودی به فرهنگ جایی رسید/کز آموزگاران سراندر کشید -
چو بر هفت شد رسم میدان نهاد/همآورد و هم رسم چوگان نهاد -

آبادگری:
ساختن خرم آباد برای اسیران رومی:
 وزان پس بر کشور خوزیان/فرستاد بسیار سود و زیان -
ز بهر اسیران یکی شهر کرد/جهان را ازان بوم پر بهر کرد -
کجا خرمآباد بد نام شهر/وزان بوم خرم کرا بود بهر -

آبادگری:
ساختن شارسان پیروز شاپور در شام و شارسان کنام ِ اسیران در اهواز:
 یکی شارستان کرد دیگر به شام/که پیروز شاپور کردش به نام -
به اهواز کرد آن سیم شارستان/بدو اندرون کاخ و بیمارستان -
کنام اسیرانش کردند نام/اسیر اندرو یافتی خواب و کام -
.
پ ن:
*۱ شاپور اورمزد، شاپور اورمزد نرسی، شاپور ذوالاکتاف، یا  شاپور دوم:
ورا موبدش نام شاپور کرد/بران شادمانی یکی سور کرد -
چهل روزه را زیر آن تاج زر/نهادند بر تخت فرخ پدر - 
تن خویش را از در فخر کرد/نشستنگه خود به اصطخر کرد -

پیروز شاه نام دیگرِ شاپور:
همی خواندندیش پیروز شاه/همی بود یک چند با تاج و گاه -

 مناسبت لقب ِ ذوالاکتاف:
سر طایر از ننگ در خون کشید/دو کتف وی از پشت بیرون کشید -
هرآنکس کجا یافتی از عرب/نماندی که باکس گشادی دو لب -
ز دو دست او دور کردی دو کفت/جهان ماند در کار او در شگفت -
عرابی ذوالاکتاف کردش لقب/چو از مهره بگشاد کفت عرب -
 
شاپور، والریانوس رومی که او را اسیر و در پوست خر بسته بود را اسیر میکند.
شاپور، گرفتار در پوست خر:
 به جای ن برد و دستش ببست/به مردی ز دام بال کس نجست -
بر مست شمعی همی سوختند/به زاریش در چرم خر دوختند -
یکی ماهرخ بود گنجور اوی/گزیده به هر کار دستور اوی -
کلید در خانه او را سپرد/ به چرم اندرون بسته شاپور گرد-
همان روز ازان مرز لشکر براند/ ورا بسته در پوست آنجا بماند-

 قیصر، اسیر شاپور:
بفرمود تا قیصر روم را/بیارند سالار آن بوم را -
بشد روزبان دست قیصرکشان/ز زندان بیاورد چون بیهشان -
جفادیده چون روی شاپور دید/سرشکش ز دیده به رخ بر چکید-
بدو گفت شاه، ای سراسر بدی/که ترسایی و دشمن ایزدی -
چرا بندم از چرم خر ساختی/بزرگی به خاک اندر انداختی -
تو مهمان به چرم خر اندر کنی/به ایران گرایی و لشکر کنی -
ببینی کنون جنگ مردان مرد/کزان پس نجویی به ایران نبرد -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
دادگری و آبادگری، دو همزاد و دو معیار برای ارزشگزاری وجه مثبت و بیدادگری و ویرانگری، دو همزاد و دو معیار برای نمایش وجه منفی شاهان در شاهنامه.
***
عیار ِ اورمزد ِ شاپور ِ اردشیر *۱
***
دادگری:
 همی بود شاپور با داد و رای/بلند اختر و تخت شاهی به جای -
چو سی سال بگذشت بر سر دو ماه/پراگنده شد فر و اورنگ شاه -
بفرمود تا رفت پیش اورمزد/ بدو گفت کای چون گل اندر فرزد -
تو بیدار باش و جهاندار باش/جهاندیدگان را خریدار باش -


چو بنشست شاه اورمزد بزرگ/به آبشخور آمد همی میش و گرگ -
چنین گفت کای نامور بخردان/جهان گشته و کار دیده ردان -
بکوشیم تا نیکی آریم و داد/خنک آنک پند پدر کرد یاد -
به مرد خردمند و فرهنگ و رای/بود جاودان تخت شاهی به پای -
دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش/به بد در جهان تا توانی مکوش -
خرد همچو آبست و دانش زمین/بدان کاین جدا وان جدا نیست زین -
دل شاه کز مهر دوری گرفت/اگر بازگردد نباشد شگفت -
همان رسم شاپور شاه اردشیر/همی داشت آن شاه دانش پذیر -
جهانی سراسر بدو گشت شاد /چه نیکو بود شاه با بخش و داد -
همی راند با شرم و با داد کار/چنین تا برآمد برین روزگار -
   
.
پ ن:
* اورمزد ِ شاپور ِ اردشیر، اردشیربابکان، از نوه اش(اورمزد ِ شاپور) نشانش را می پرسد: 

نترسید کودک به آواز گفت/که نام و نژادم نباید نهفت -

منم پور شاپور، کو پور تست/ز فرزند مهرک نژاد درست - 
چو بنشست شاه اورمزد بزرگ / به آبشخور آمد همی میش و گرگ -       


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
*** 
هرمزد از دیدن زدن سکه به نام خسرو پرویز، بر افروخته میشود: 
درم را همی مهر سازد به نیز/سبک داشتن بیشتر زین چه چیز -
 چو نامه به نزدیک هرمز رسید/رخش گشت زان نامه چون شنبلید-
بپیچید و شد بر پسر بدگمان/بگفت این به آیین گشسب آن زمان-
که خسرو به مردی بجایی رسید/که از ما همی سر بخواهد کشید -
درم را همی مهر سازد به نیز/سبک داشتن بیشتر زین، چه چیز-
به پاسخ چنین گفت آیین گشسب/که بی تو مبیناد میدان و اسب -
بدو گفت هرمز که در ناگهان/مر این شوخ را گم کنم از جهان -
نهانی یکی مرد را خواندند/شب تیره با شاه بنشاندند - 

هرمزد نوشیروان، امر به  زهر دادن پسرش خسرو پرویز  و به بند کشیدن خویشان او می کند:
 بدو گفت هرمزد، فرمان گزین/ز خسرو بپرداز روی زمین -  
کنون زهر با می بجام اندرون/ازان به، کجا دست یازم به خون-
چنین داد پاسخ که ایدون کنم/به افسون ز دل مهر بیرون کنم-


آیین گشسب طراح نقشه ی ترور خسرو پرویز:
 کنون زهر فرماید از گنج شاه/چو او مست گردد شبان سیاه-
کنم زهر با می به جام اندرون/ازان به کجا دست یازم به خون-


حاجب دربار، خسرو پرویز را از طرح ترور آگاه می سازد و خسرو پرویز از طیسفون به آذرآبادگان می رود:
ازین ساختن، حاجب آگاه شد/برو خواب و آرام کوتاه شد - 
 بیامد دوان پیش خسرو بگفت/همه رازها برگشاد ازنهفت-
چوبشنید خسرو که شاه جهان/همی کشتن او سگالد نهان-
شب تیره از طیسفون درکشید/توگفتی که گشت از جهان ناپدید-
نداد آن سر پر بها رایگان/همی تاخت تا آذر ابادگان- 
 
 پس از ترفند ترور ناموفق خسرو پرویز به دستور پدرش هرمزد نوشیروان، هرج و مرج حاکم میشود و بندوی و گستهم دایی های خسرو پرویز و سایر زندانیان، شورش کرده و به دربار هرمزد نوشیروان میروند و او را کور و برکنار و خسرو پرویز را شاه میکنند:
ز کار زمانه چو آگه شدند/ز فرمان بگشتند و بی ره شدند-
شکستند زندان و بر شد خروش/بران سان که هامون بر آید بجوش-
همی رفت گستهم و بندوی پیش/زره دار با لشکر و ساز خویش-
یکایک ز دیده بشستند شرم/سواران بدرگاه رفتند گرم-
که هرمز بگشتست از رای وراه/ازین پس مر او را مخوانید شاه-
بگفتار گستهم یکسر سپاه/گرفتند نفرین به آزرم شاه-
که هرگز مبادا چنین تاجور/کجا دست یازد به خون پسر-
چو تاج از سر شاه برداشتند/ز تختش نگونسار برگاشتند-
نهادند پس داغ بر چشم شاه/شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه-
ورا همچنان زنده بگذاشتند/ز گنج آنچ بد پاک برداشتند-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
***
کسرا انوشیروان، پاسخ ِ "مرد نیکو سخن" به پرسشی را در قالب پند نامه به فرزندش، هرمزد نوشینروان گوشزد میکند

***

پرسش کسری از "مرد نیکو سخن":
بپرسیدم از مرد نیکو سخن/کسی کو به سال و خرد بد کهن-
که از ما به یزدان که نزدیکتر/کرا نزد او راه باریکتر-
پاسخ:
به دانش گرای و خرد بر گزین:
چنین داد پاسخ که دانش گزین/چو خواهی ز پروردگار آفرین-
که نادان فزونی ندارد ز خاک/به دانش بسنده کند جان پاک-
به دانش بود شاه زیبای تخت/که داننده بادی و پیروز بخت-
هنر جوی با دین و دانش گزین/چو خواهی که یابی ز بخت آفرین-
گرامی کن او را که در پیش تو/سپر کرده جان بر بد اندیش تو-
بدانش دو دست ستیزه ببند/چو خواهی که از بد نیابی گزند-
چو بر سر نهی تاج شاهنشهی/ره برتری بازجوی از بهی-
همیشه یکی دانشی پیش دار/ورا چون روان و تن خویش دار-

پیمان مشکن:
مبادا که گردی تو پیمان شکن/که خاک ست پیمان شکن را کفن-

دادگر باش و گوش به بدگوی مسپار:
به بادافره بیگناهان مکوش/به گفتار بدگوی مسپار گوش-
به هر کار فرمان مکن جز بداد/که از داد باشد روان تو شاد-

زبان را در کام، به دروغ مگردان:
زبان را مگردان بگرد دروغ/چو خواهی که تخت تو گیرد فروغ-

چشم به مال دیگران نداشته باش. دوست را دوست بدار و بر دشمنش بتاز:
وگر زیردستی بود گنجدار/تو او را ازان گنج بیرنج دار-
که چیز کسان دشمن گنج تست/بدان گنج شو شاد کز رنج تست-
وگر زیردستی شود مایه دار/همان شهریارش بود سایه دار-
همی در پناه تو باید نشست/اگر زیردست ست اگر دُر پرست-
چو نیکی کند با تو پاداش کن/ابا دشمن دوست پرخاش کن-

خود را از گزند و آزار دنیا ایمن مبین:
وگر گردی اندر جهان ارجمند/ز درد تن اندیش و درد گزند-
سرای سپنج ست هرچون که هست/بدو اندر ایمن نشاید نشست-

دادگستر باش و بی هنر را بها مده:
بزرگان وبازارگانان شهر/همی داد باید که یابند بهر-
کسی کو ندارد هنر بانژاد/مکن زو به نیز از کم و بیش یاد-

سلاح در کف نا اهلش مگذار:
مده مرد بی نام را ساز جنگ/که چون بازجویی نیاید به چنگ-
به دشمن دهد مر تو را دوستدار/دو کار آیدت پیش دشوار و خوار-
سلیح تو درکارزار آورد/همان بر تو روزی به کار آورد-

بر مستمند، سخاوتمند باش:
ببخشای برمردم مستمند/ز بد دور باش و بترس از گزند-

افتاده باش:
همیشه نهان ِ دل خویش جوی/مکن رادی و داد هرگز بروی-
همان نیز نیکی باندازه کن/ز مرد جهاندیده بشنو سخن-

دیده بر دنیا مبند:
بدنیی گرای و بدین دار چشم/که از دین بود مرد را رشک وخشم-

قناعت پیشه کن:
هزینه باندازه ی گنج کن/دل از بیشی گنج، بی رنج کن-

از داد پیشینیان بیاموز:
بکردار شاهان پیشین نگر/نباید که باشی مگر دادگر-
که نفرین بود بهر بیداد شاه/تو جز داد مپسند و نفرین مخواه-
 
خونخواره مباش:
گزافه مفرمای خون ریختن/وگر جنگ را لشکر انگیختن-
.
* بَدی، باشی


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***
گیو از رستم میخواهد که در رفتن به بارگاه کیکاووس، تعلل نکند:
  به روز چهارم برآراست گیو/چنین گفت با گرد سالار نیو-
که کاووس تندست و هشیار نیست/هم این داستان بر دلش خوار نیست-
به زابلستان گر درنگ آوریم/ز می باز پیگار و جنگ آوریم-
شود شاه ایران به ما خشمگین/ز ناپاک رایی درآید بکین-
بدو گفت رستم که مندیش ازین/که با ما نشورد کس اندر زمین-

بی توجهی رستم بر کیکاووس گران می آید. دل بزرگی رستم را بر نمی تابد و به رستم و طوس و گیو بر می آشوبد.

رجز خوانی کیکاووس:
چو رفتند و بردند پیشش نماز/برآشفت و پاسخ نداد ایچ باز-
یکی بانگ بر زد به گیو از نخست/پس آنگاه شرم از دو دیده بشست-
که رستم که باشد فرمان من/کند پست و پیچد ز پیمان من-
بگیر و ببر زنده بردارکن/وزو نیز با من مگردان سخن-
برآشفت با گیو و با پیلتن/فرو ماند خیره همه انجمن-
بفرمود پس طوس را شهریار/که رو هردو را زنده برکن به دار-
خود از جای برخاست کاووس کی/برافروخت برسان آتش ز نی-
بشد طوس و دست تهمتن گرفت/بدو مانده پرخاش جویان شگفت-
که از پیش کاووس بیرون برد/مگر کاندر آن تیزی افسون برد-

 رجز خوانی رستم:
تهمتن برآشفت با شهریار/که چندین مدار آتش اندر کنار-
همه کارت از یکدگر بدترست/ترا شهریاری نه اندرخورست-
تو سهراب را زنده بر دار کن/پرآشوب و بدخواه را خوار کن-
بزد تند یک دست بر دست طوس/تو گفتی ز پیل ژیان یافت -
ز بالا نگون اندرآمد به سر/برو کرد رستم به تندی گذر-
به در شد به خشم اندرآمد به رخش/منم گفت شیراوژن و تاجبخش-
چو خشم آورم شاه کاووس کیست/چرا دست یازد به من طوس کیست-
زمین بنده و رخش گاه منست/نگین گرز و مغفر کلاه منست-
شب تیره از تیغ رخشان کنم/به آورد گه بر سرافشان کنم-
سر نیزه و تیغ یار من اند/دو بازو و دل شهریار من اند-
چه آزاردم او نه من بنده ام/یکی بندهی آفریننده ام-
به ایران ار ایدون که سهراب گرد/بیاید نماند بزرگ و نه خرد-
شما هر کسی چارهی جان کنید/خرد را بدین کار پیچان کنید-
به ایران نبینید ازین پس مرا/شما را زمین پر کرگس مرا-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***
سهراب پس از شناسایی سران سپاه ایران توسط هجیر* از فراز دژ سپید، به خیمه و خرگاه دشمن میزند.

***

 هجیر از فراز دژ سپید، سران و سرداران ایرانی بجز رستم را به سهراب می نمایاند:
به سهراب گفت این چه آشفتنست/همه با من از رستمت گفتنست-
نباید ترا جست با او نبرد/برآرد به آوردگاه از تو گرد-
همی پیلتن را نخواهی شکست/همانا که آسان نیاید به دست-
چو بشنید این گفتهای درشت/نهان کرد ازو روی و بنمود پشت-
ز بالا زدش تند یک پشت دست/بیفگند و آمد به جای نشست-

رجز خوانی سهراب:
 ز تندی به جوش آمدش خون برگ/نشست از بر باره ی تیزتگ-
خروشید و بگرفت نیزه به دست/به آوردگه رفت چون پیل مست-
کس از نامداران ایران سپاه/نیارست کردن بدو در نگاه-
 ازان پس خروشید سهراب گرد/همی شاه کاووس را بر شمرد-
چنین گفت با شاه آزاد مرد/که چون است کارت به دشت نبرد-
چرا کردهای نام کاووس کی/که در جنگ نه تاو داری نه پی-
تنت را برین نیزه بریان کنم/ستاره بدین کار گریان کنم-
یکی سخت سوگند خوردم به بزم/بدان شب کجا کشته شد ژنده رزم-
کز ایران نمانم یکی نیزهدار/کنم زنده کاووس کی را به دار-
که داری از ایرانیان تیز چنگ/که پیش من آید به هنگام جنگ-
همی گفت و می بود جوشان بسی/از ایران ندادند پاسخ کسی-

 رجز خوانی سهراب در مصاف با رستم:
بمالید سهراب کف را به کف/بآوردگه رفت از پیش صف-
به رستم چنین گفت کاندر گذشت/ز من جنگ و پیکار سوی تو گشت-
از ایران نخواهی دگر یار کس/چو من با تو باشم بآورد بس-
به آوردگه بر ترا جای نیست/ترا خود به یک مشت من پای نیست-
به بالا بلندی و با کتف و یال/ستم یافت بالت ز بسیار سال-

رجز خوانی سهراب در زورآزمایی اول با رستم:
 بخندید سهراب و گفت ای سوار/به زخم دلیران نهای پایدار-
به رزم اندرون رخش گویی خرست/دو دست سوار از همه بترست-
اگرچه گوی سرو بالا بود/جوانی کند پیر کانا بود-
 
پ ن:
* هجیر، پسر گودرز:
نگه کرد گودرز تا پشت اوی/که دارد ز گردان پرخاشجوی-
گرامی پسر شیر شرزه هجیر/به پشت پدر بود با تیغ و تیر -

هجیر، برادر ِ گیو، بهرام، شیدوش، رهام و بانو رام (بانو گشسب همسر رستم).

هجیر، دژبان دژ سپید، که اسیر سهراب شد. 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***
نعمان و منذر از قسانیان و شیبان، نفر آورده  و بهرام گور را در مقابل خسرو پرویز، حمایت می کنند. 
***
رجزخوانی منذر:
 ور ایدون کجا کین و جنگ آورند/بپیچند و خوی پلنگ آورند-
من این دشت جهرم چو دریا کنم/ز خورشید تابان ثریا کنم-
بر آنم که بینند چهر ترا/چنین برز و بالا و مهر ترا-
خردمندی و رای و فرهنگ تو/شکیبایی و دانش و سنگ تو-
نخواهند جز تو کسی تخت را/کله را و زیبایی بخت را-
ور ایدونک گم کرده دارند راه/بخواهند بردن همی از تو گاه-
من و این سواران و شمشیر تیز/برانگیزم اندر جهان رستخیز-
ببینی بروهای پرچین من/فدای تو بادا تن و دین من-
چو بینند بیمر سپاه مرا/همان رسم و آیین و راه مرا-
همین پادشاهی که میراث تست/پدر بر پدر کرد شاید درست-
سه دیگر که خون ریختن کار ماست/همان ایزد دادگر یار ماست-
کسی را جز از تو نخواهند شاه/که زیبای تاجی و زیبای گاه-
ز منذر چو شاه این سخنها شنید/بخندید و شادان دلش بردمید-
.
پ ن:
 * منذر، از درباریان یزدگرد و یار نعمان عرب.
منذر، از مربیان بهرام ِ یزدگرد(بهرام گور). بیش از سی سال بهرام را در یمن پرورش داد. وسپس او را نزد پدرش(یزدگرد) فرستاد:
بدو گفت منذر بسی رنج دید/که آزاده بهرام را پرورید -
نگه کرد از آغاز فرجام را/بدو داد پر مایه بهرام را -
 
منذر، از یمن برای دادخواهی از بیداد قیصر نزد نوشیروان می آید. 
منذر، از دانشوران دوره ی یزدگرد:
بیامد ز هر کشوری موبدی/جهاندیده و نیک پی بخردی -
برفتند نعمان و منذر به شب/بسی نامداران گرد از عرب - 
ستاره شمر نیست چون ما کسی/که از هندسه بهره دارد بسی - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***
 گم شدن کاووس کی:
همه در گرفتند ز ایران پناه/به ایرانیان گشت گیتی سیاه-
دو بهره سوی زاولستان شدند/به خواهش بر پور دستان شدند-
که ما را ز بدها تو باشی پناه/چو گم شد سر تاج کاووس شاه-

 ببارید رستم ز چشم آب زرد/دلش گشت پرخون و جان پر ز درد-
چنین داد پاسخ که من با سپاه/میان بسته ام جنگ را کینه خواه-
چو یابم ز کاووس شاه آگهی/کنم شهر ایران ز ترکان تهی-
پس آگاهی آمد ز کاووس شاه/ز بند کمینگاه و کار سپاه-


پیام رستم به شاه هاماوران:
اگر شاه کاووس یابد رها/تو رستی ز چنگ و دم اژدها-
وگرنه بیارای جنگ مرا/به گردن بپیمای هنگ مرا-

رجز خوانی شاه هاماوران در پیام به رستم:
چنین داد پاسخ که کاووس کی/به هامون دگر نسپرد نیز پی-
تو هرگه که آیی به بربرستان/نبینی مگر تیغ و گرز گران-
همین بند و زندانت آراستست/اگر رایت این آرزو خواستست-
بیایم بجنگ تو من با سپاه/برین گونه سازیم آیین و راه-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***
هومان ویسه، پیران ویسه، پس از کشتن شدن چنکش به دست رستم دستان، سراسیمه و نگران و درمانده، از حضور رستم در آوردگاه، از خاقان یاری می خواهند.
***
 هومان به پیران ویسه:
بشد تیز هومان هم اندر زمان/شده گونه از روی و آمد دمان-
به پیران چنین گفت کای نیک بخت/بد افتاد ما را ازین کار سخت-
که این شیردل رستم زابلیست/برین لشکر اکنون بباید گریست-
که هرگز نتابند با او بجنگ/به خشکی پلنگ و بدریا نهنگ-

پیران ویسه به خاقان:
 بدو گفت پیران که ای رزمساز/بترسم که روز بد آید فراز-
گر ایدونک این تیغ زن رستمست/بدین دشت ما را گه ماتمست-
بر آتش بسوزد بر و بوم ما/ندانم چه کرد اختر شوم ما-
بشد پیش خاقان پر از آب چشم/جگر خسته و دل پر از درد و خشم-

رجز خوانی خاقان و دل و جرات دادن به پیران ویسه و هومان که تن رستم از آهن و روی و خورشتش سنگ و آهن هم اگر باشد، تیر و ژوپین من از او گذر خواهد کرد:
بدو گفت خاقان برو پیش اوی/چنانچون بباید سخن نرم گوی-
اگر آشتی خواهد و دستگاه/چه باید برین دشت رنج سپاه-
بسی هدیه بپذیر و پس باز گرد/سزد گر نجوییم چندین نبرد-
وگر زیر چرم پلنگ اندرست/همانا که رایش بجنگ اندرست-
همه یکسره نیز جنگ آوریم/برو دشت پیکار تنگ آوریم-
همه پشت را سوی یزدان کنیم/به نیروی او رزم شیران کنیم-
هم او را تن از آهن و روی نیست/جز از خون وز گوشت وز موی نیست- 

نه اندر هوا باشد او را نبرد/دلت را چه سوزی به تیمار و درد- 
چنان دان که گر سنگ و آهن خورد/همان تیر و ژوپین برو بگذرد-

.

پ ن:

* چنکش، از گردان تورانی در جنگ هماون: 

ازان دشت چنکش برانگیخت اسب/همی رفت برسان آذر گشسب - 

چنکش،

 سواری سرافراز و خسروپرست/بیامد ببر زد برین کار دست - 

که چنگش بدش نام و جوینده بود/دلیر و به هر کار پوینده بود -

چنکش، کشته به دست رستم در جنگ هماون: 

همانگاه رستم رسید اندروی/همه دشت زیشان پر از گفت و گوی -

 دم اسپ ناپاک چنگش گرفت/دو لشکر بدو مانده اندر شگفت - 

زمانی همی داشت تا شد غمی/ز بالا بزد خویشتن بر زمی - 

بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست/تهمتن ورا کرد با خاک راست - 

همانگاه کردش سر از تن جدا/همه کام و اندیشه شد بی‌نوا - 

(بهادر امیرعضدی)


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***

رجز خوانی هومان و گودرز:
***

رجز خوانی هومان :
کمر بسته ی کین آزادگان/به نزدیک گودرز کشوادگان-
بیامد یکی بانگ بر زد بلند/که ای برمنش مهتر دیو بند-
شنیدم همه هرچ گفتی بشاه/وزان پس کشیدی سپه را براه-
چنین بود با شاه پیمان تو/به پیران سالار فرمان تو-
فرستاده کامد به توران سپاه/گزین پور تو گیو لشکرپناه-
ازان پس که سوگند خوردی به ماه/به خورشید و ماه و به تخت و کلاه-
که گر چشم من در گه کارزار/به پیران بر افتد بر آرم دمار-
چو شیر ژیان لشکر آراستی/همی بر ز او جنگ ما خواستی-
کنون از پس کوه چون مستمند/نشستی به کردار غرم نژند-
به کردار نخچیر کز شرزه شیر/گریزان و شیر از پس اندر دلیر-
گزیند به بیشه درون جای تنگ/نجوید ز تیمار جان نام و ننگ-
یکی لشکرت را به هامون گذار/چه داری سپاه از پس کوهسار -
چنین بود پیمانت با شهریار/که بر کینه گه کوه گیری حصار-

گودرز:
بدو گفت گودرز کاندیشه کن/که باشد سزا با تو گفتن سخن-
چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن/به بی دانشی بر نهی این سخن-
تو بشناس کز شاه فرمان من/همین بود سوگند و پیمان من-
کنون آمدم با سپاهی گران/از ایران گزیده دلاور سران-
شما هم به کردار روباه پیر/ به بیشه در از بیم نخچیرگیر-
همی چاره سازید و دستان و بند/گریزان ز گرز و سنان و کمند-
دلیری مکن جنگ ما را مخواه/که روباه با شیر ناید براه-

چو هومان ز گودرز پاسخ شنید/چو شیر اندران رزمگه بر دمید-

هومان:
بگودرز گفت ار نیایی به جنگ/تو با من نه زانست کایدت ننگ-
ازان پس که جنگ پشن دیده ای/سر از رزم ترکان بپیچیده ای-
به لاون به جنگ آزمودی مرا/بآوردگه بر ستودی مرا-
ار ایدونک هست اینک گویی همی/وزین کینه کردار جویی همی-
یکی بر گزین از میان سپاه/که با من بگردد بآوردگاه-
که من از فریبرز و رهام جنگ/بجستم بسان دلاور پلنگ-
بگشتم سراسر همه انجمن/نیاید ز گردان کسی پیش من-
بگودرز بد بند پیکارشان/شنیدن نه ارزید گفتارشان-
تو آنی که گویی بروز نبرد/بخنجر کنم لاله بر کوه زرد-
یکی با من اکنون بدین رزمگاه/بگرد و بگرز گران کینه خواه-
فراوان پسر داری ای نامور/همه بسته بر جنگ ما بر کمر-
 یکی را فرستی بر من بجنگ/اگر جنگجویی چه جویی درنگ-

گودرز:
چنین داد پاسخ به هومان که رو/بگفتار تندی و در کار نو-
چو در پیش من برگشادی زبان/بدانستم از آشکارت نهان-
که کس را ز ترکان نباشد خرد/کز اندیشه ی خویش رامش برد-
ندانی که شیر ژیان روز جنگ/نیالاید از بن به روباه چنگ-
و دیگر دو لشکر چنین ساخته/همه بادپایان سر افراخته-
به کینه دو تن پیش سازند جنگ/همه نامداران بخایند چنگ-
سپه را همه پیش باید شدن/به انبوه زخمی بباید زدن-
تو اکنون سوی لشکرت باز شو/بر افراز گردن به سالار نو-
کز ایرانیان چند جستم نبرد/نزد پیش من کس جز از باد سرد-
بدان رزمگه بر شود نام تو/ز پیران بر آید همه کام تو-

هومان:
بدو گفت هومان به بانگ بلند/که بی کردن ِ کار، گفتار چند-
یکی داستان زد جهاندار شاه/به یاد آورم اندرین کینه گاه-
که تخت کیان جست خواهی مجوی/چو جویی از آتش مبرتاب روی-
ترا آرزو جنگ و پیکار نیست/وگر گل چنی راه بیخار نیست-
نداری ز ایران یکی شیر مرد/که با من کند پیش لشکر نبرد-
به چاره همی باز گردانیم/نگیرم فریبت اگر دانیم-



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***
رجز خوانی هومان و فریبرز:
***
رجز خوانی هومان:
بنزد فریبرز با ترجمان/بیامد بکردار باد دمان-
یکی برخروشید کای بدنشان/فروبرده گردن ز گردنکشان-
سواران و پیلان و زرینه کفش/ترا بود با کاویانی درفش-
بترکان سپردی بروز نبرد/یلانت بایران نخوانند مرد-
چو سالار باشی شوی زیردست/کمر بندگی را ببایدت بست-

فریبرز:
 چنین داد پاسخ فریبرز باز/که با شیر درنده کینه مساز-
چنینست فرجام روز نبرد/یکی شاد و پیروز و دیگر بدرد-
به پیروزی اندر بترس از گزند/که یکسان نگردد سپهر بلند-
 سپه را به ویست فرمان جنگ/بدو بازگردد همه نام و ننگ-
اگر با توم جنگ فرمان دهد/دلم پر ز دردست درمان دهد-
ببینی که من سر چگونه/برآرم چو پای اندر آرم بجنگ-


 هومان به فریبرز :
چنین پاسخش داد هومان که بس/بگفتار بینم ترا دسترس-
 بدین تیغ کاندر میان بسته ای/گیا بُر، که از جنگ خود رسته ای-
بدین گرز جویی همی کارزار/که از ترگ و جوشن نیاید بکار-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***
رجز خوانی رهام و هومان.
***
رجز خوانی هومان:
 چو هومان ز نزد سواران برفت/بیامد بنزدیک رهام تفت-
وزانجا خروشی برآورد سخت/که ای پور سالار بیدار بخت-
 بجنبان عنان اندرین رزمگاه/میان دو صف برکشیده سپاه-
به آورد با من ببایدت گشت/سوی رود خواهی وگر سوی دشت-
 که جوید نبردم ز جنگاوران/بتیغ و سنان و بگرز گران-
هرآنکس که پیش من آید به کین/زمانه برو بر نوردد زمین-
وگر تیغ ما را ببیند بجنگ/بدرّد دل شیر و چرم پلنگ-

رجز خوانی رهام:
چنین داد رهام پاسخ بدوی/که ای نامور گرد پرخاشجوی-
زترکان ترا بخرد انگاشتم/ازین سان که هستی نپنداشتم-
که تنها بدین رزمگاه آمدی/دلاور بپیش سپاه آمدی-
بر آنی که اندر جهان تیغدار/نبندد کمر چون تو دیگر سوار-
یکی داستان از کیان یاد کن/زفام خرد گردن آزاد کن-
که هر کو بجنگ اندر آید نخست/ره بازگشتن ببایدش جست-

 هومان:
بدو گفت هومان که خیره مگوی/بدین روی با من بهانه مجوی-
تو این رزم را جای مردان گزین/نه مرد سوارانی و دشت کین-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

*** 

رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.

***


رجزخوانی گشتاسب مست در بارگاه پدرش، لهراسب:

بفرمود لهراسپ تا مهتران/برفتند چندی ز لشکر سران- 

به خوان بر یکی جام میخواستند/دل شاه گیتی بیاراستند-

چو گشتاسپ میخورد برپای خاست/چنین گفت کای شاه با داد و راست-

 کنون من یکی بنده ام بر درت/پرستنده ی اختر و افسرت- 

ندارم کسی را ز مردان مرد/گر آیند پیشم به روز نبرد - 

مگر رستم زال سام سوار/که با او نسازد کسی کارزار-



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

*** 

رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.

***

رستم در خوان پنجم از هفت خوان، به اولاد:

 بخندید رستم ز گفتار اوی/ بدو گفت اگر با منی راه جوی- 

ببینی کزین یک تن پیلتن/ چه آید بران نامدار انجمن- 

به نیروی یزدان پیروزگر/ به بخت و به شمشیر تیز و هنر-

چو بینند تاو بر و یال من/به جنگ اندرون زخم کوپال من-

بدرّد پی و پوستشان از نهیب/عنان را ندانند باز از رکیب-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

*** 

رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه. 

***

رجز خوانی دو همآورد، در هنگامه ی رزم.

***

در گیر و دار نبرد، زخم های اسفندیار بر رستم، کاری ست و زخم های رستم بر تن ِ اسفندیار ِ روئین تن، کارگر نمی افتد:

 چو او از کمان تیر بگشاد شست/تن رستم و رخش جنگی بخست- 

بر رخش ازان تیرها گشت سست/نبد باره و مرد جنگی درست- 

همی تاخت بر گردش اسفندیار/نیامد برو تیر رستم به کار-

 به بالا ز رستم همی رفت خون/بشد سست و لرزان که بیستون-


 نبرد آغازین رستم و اسفندیار.

رجز خوانی اسفندیار:  

 بخندید چون دیدش اسفندیار/بدو گفت کای رستم نامدار- 

چرا گم شد آن نیروی پیل مست/ز پیکان چرا پیل جنگی بخست- 

کجا رفت آن مردی و گرز تو/به رزم اندرون فره و برز تو- 

گریزان به بالا چرا برشدی/چو آواز شیر ژیان بشندی-

 چرا پیل جنگی چو روباه گشت/ز رزمت چنین دست کوتاه گشت- 

تو آنی که دیو از تو گریان شدی/دد از تف تیغ تو بریان شدی-


دومین نبرد رستم و اسفندیار.

زین سوی رستم:

سپیده همانگه ز که بر دمید/میان شب تیره اندر چمید-

 بپوشید رستم سلیح نبرد/همی از جهان آفرین یاد کرد- 

چو آمد بر لشکر نامدار/که کین جوید از رزم اسفندیار- 

بدو گفت برخیز ازین خواب خوش/برآویز با رستم کینهکش- 

چو بشنید آوازش اسفندیار/سلیح جهان پیش او گشت خوار- 

چنین گفت پس با پشوتن که شیر/بپیچد ز چنگال مرد دلیر- 

گمانی نبردم که رستم ز راه/به ایوان کشد ببر و گبر و کلاه-


 زان سوی اسفندیار:

بپوشید جوشن یل اسفندیار/بیامد بر رستم نامدار-


اسفندیار

خروشید چون روی رستم بدید/که نام تو باد از جهان ناپدید- 

فراموش کردی تو سگزی مگر/کمان و بر مرد پرخاشخر- 

ز نیرنگ زالی بدین سان درست/وگرنه که پایت همی گور جست- 

بکوبمت زین گونه امروز یال/کزین پس نبیند ترا زنده زال-


رستم

چنین گفت رستم به اسفندیار/که ای سیر ناگشته از کارزار- 

بترس از جهاندار یزدان پاک/خرد را مکن با دل اندر مغاک- 

من امروز نز بهر جنگ آمدم/پی پوزش و نام و ننگ آمدم- 

تو با من به بیداد کوشی همی/دو چشم خرد را بپوشی همی-


اسفندیار:

 چنین داد پاسخ که مرد فریب/نیم روز پرخاش و روز نهیب- 

اگر زنده خواهی که ماند به جای/نخستین سخن بند بر نه به پای- 

از ایوان و خان چند گویی همی/رخ آشتی را بشویی همی-


 رستم:

دگر باره رستم زبان برگشاد/ مکن شهریارا ز بیداد یاد- 

مکن نام من در جهان زشت و خوار/ که جز بد نیاید ازین کارزار-


اسفندیار:

 به رستم چنین گفت اسفندیار/که تا چندگویی سخن نابکار- 

مرا گویی از راه یزدان بگرد/ز فرمان شاه جهانبان بگرد- 

که هرکو ز فرمان شاه جهان/بگردد سرآید بدو بر زمان- 

جز از بند گر کوشش (و) کارزار/به پیشم دگرگونه پاسخ میار-


رستم:

 به تندی به پاسخ گو نامدار/چنین گفت کای پرهنر شهریار- 

همی خوار داری تو گفتار من/به خیره بجویی تو آزار من-


اسفندیار:

 چنین داد پاسخ که چند از فریب/همانا به تنگ اندر آمد نشیب-


مدارای رستم راه به جایی نمی برد. رستم، تحمیل ِ نبرد را به جان می خرد:

 بدانست رستم که لابه به کار/نیاید همی پیش اسفندیار-

 کمان را به زه کرد و آن تیر گز/که پیکانش را داده بد آب رز- 

همی راند تیر گز اندر کمان/سر خویش کرده سوی آسمان- 

همی گفت کای پاک دادار هور/فزایندهی دانش و فر و زور- 

همی بینی این پاک جان مرا/توان مرا هم روان مرا- 

که چندین بپیچم که اسفندیار/مگر سر بپیچاند از کارزار- 

تو دانی که بیداد کوشد همی/همی جنگ و مردی فروشد همی- 

به بادافره این گناهم مگیر/تویی آفریننده ی ماه و تیر-


اسفندیار جنگاور خودکامه، بیقرار ست و همچنان سر ِ جنگ دارد:

 چو خودکامه جنگی، بدید آن درنگ/که رستم همی دیر شد سوی جنگ-

بدو گفت کای سگزی بدگمان/نشد سیر جانت ز تیر و کمان- 

ببینی کنون تیر گشتاسپی/دل شیر و پیکان لهراسپی-


تُندر ِ کین، می غرد و آسمان ِ کینه، می بارد:

یکی تیر بر ترگ رستم بزد/چنان کز کمان سواران سزد-

 تهمتن گز اندر کمان راند زود/بران سان که سیمرغ فرموده بود- 

بزد تیر بر چشم اسفندیار/سیه شد جهان پیش آن نامدار- 

خم آورد بالای سرو سهی/ازو دور شد دانش و فرهی- 

نگون شد سر شاه یزدانپرست/بیفتاد چاچی کمانش ز دست-


واپسین رجز خوانی رستم به گوش ِ جان اسفندیار می نشیند و در تاری چشمان ِ تار بینش، محو می شود. 

 چنین گفت رستم به اسفندیار/که آوردی آن تخم زفتی به بار- 

تو آنی که گفتی که رویین تنم/بلند آسمان بر زمین بر زنم- 

من از شست تو هشت تیر خدنگ/بخوردم ننالیدم از نام و ننگ- 

به یک تیر برگشتی از کارزار/بخفتی برآن باره ی نامدار- 

هماکنون به خاک اندر آید سرت/بسوزد دل مهربان مادرت-



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

*** 

رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.

***

رجز خوانی دو همآورد، در دیدار پیش از رزم شان.  

***

رستم دستان، آزرده خاطر از بی توجهی اسفندیار:

 خرامی نیرزید مهمان تو؟/چنین بود تا بود پیمان تو؟- 

سخن هرچ گویم همه یاد گیر/مشو تیز با پیر بر خیره خیر- 

همی خویشتن را بزرگ آیدت/وزین نامداران سترگ آیدت- 

همانا به مردی سبک داریم/به رای و به دانش تُنُک داریم- 


رجز خوانی رستم:

به گیتی چنان دان که رستم منم/فروزنده ی تخم نیرم منم- 

بخاید ز من چنگ دیو سپید/بسی جاودان را کنم نا امید- 

بزرگان که دیدند ببر مرا/همان رخش غران هژبر مرا- 

چو کاموس جنگی چو خاقان چین/سواران جنگی و مردان کین- 

که از پشت زینشان به خم کمند/ربودم سر و پای کردم به بند- 

نگهدار ایران و توران منم/به هر جای پشت دلیران منم-


رجز خوانی اسفندیار:

 چنین گفت با رستم اسفندیار/که این نیک دل مهتر نامدار- 

من ایدون شنیدستم از بخردان/بزرگان و بیداردل موبدان- 

ازان برگذشته نیاکان تو/سرافراز و دیندار و پاکان تو- 

که دستان بدگوهر دیوزاد/به گیتی فزونی ندارد نژاد- 

فراوان ز سام ش نهان داشتند/همی رستخیز جهان داشتند- 

تنش تیره بد موی و رویش سپید/چو دیدش دل سام شد ناامید- 

بفرمود تا پیش دریا برند/مگر مرغ و ماهی ورا بشکرند- 

بیامد بگسترد سیمرغ پر/ندید اندرو هیچ آیین و فر- 

ببردش به جایی که بودش کنام/ز دستان مر او را خورش بود کام- 

اگر چند سیمرغ ناهار بود/تن زال پیش اندرش خوار بود- 

بینداختش پس به پیش کنام/به دیدار او کس نبد شادکام- 

همی خورد افگنده مردار اوی/ز جامه تن خوار اوی- 

چو افگند سیمرغ بر زال مهر/برو گشت زین گونه چندی سپهر- 

ازان پس که مردار چندی چشید/ سوی سیستان ش کشید- 

پذیرفت سام ش ز بی بچه گی/ز نادانی و دیوی و غرچه گی- 

خجسته بزرگان و شاهان من/نیای من و نیکخواهان من- 

ورا برکشیدند و دادند چیز/فراوان برین سال بگذشت نیز- 

یکی سرو بد نابسوده سرش/چو با شاخ شد رستم آمد برش- 

ز مردی و بالا و دیدار اوی/به گردون برآمد چنین کار اوی- 

برین گونه ناپارسایی گرفت/ببالید و پس پادشاهی گرفت-


رستم:

 بدو گفت رستم که آرام گیر/چه گویی سخنهای نادلپذیر- 

دلت بیش کژی بپالد همی/روانت ز دیوان ببالد همی- 

تو آن گوی کز پادشاهان سزاست/نگوید سخن پادشا جز که راست- 

جهاندار داند که دستان سام/بزرگست و با دانش و نیکنام- 

همان سام پور نریمان بدست/نریمان گرد از کریمان بدست- 

بزرگست و گرشاسپ بودش پدر/به گیتی بدی خسرو تاجور- 

همانا شنیدستی آواز سام/نبد در زمانه چنو نیکنام- 

بکشتش به طوس اندرون اژدها/که از چنگ او کس نیابد رها- 

به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ/ورا کس ندیدی گریزان ز جنگ-

 به دریا سر ماهیان برفروخت/هم اندر هوا پر کرگس بسوخت- 

همی پیل را در کشیدی به دم/دل خرم از یاد او شدم دژم- 

و دیگر یکی دیو بد بدگمان/تنش بر زمین و سرش به آسمان- 

که دریای چین تا میانش بدی/ز تابیدن خور زیانش بدی- 

همی ماهی از آب برداشتی/سر از گنبد ماه بگذاشتی- 

به خورشید ماهیش بریان شدی/ازو چرخ گردنده گریان نشدی- 

دو پتیاره زین گونه پیچان شدند/ز تیغ یلی هر دو بیجان شدند- 

همان مادرم دخت مهراب بود/بدو کشور هند شاداب بود- 

که ضحاک بودیش پنجم پدر/ز شاهان گیتی برآورده سر- 

نژادی ازین نامورتر کراست/خردمند گردن نپیچد ز راست- 

دگر آنک اندر جهان سر بسر/یلان را ز من جست باید هنر- 

همان عهد کاوس دارم نخست/که بر من بهانه نیارند جست- 

همان عهد کیخسرو دادگر/که چون او نبست از کیان کس کمر- 

زمین را سراسر همه گشته ام/بسی شاه بیدادگر کشته ام- 

چو من برگذشتم ز جیحون بر آب/ز توران به چین آمد افراسیاب- 

ز کاوس در جنگ هاماوران/به تنها برفتم به مازندران- 

نه ارژنگ*۱ ماندم نه دیو سپید*۲/نه سنجه*۳ نه پولاد غندی*۴ نه بید*۵- 

همی از پی شاه فرزند را/بکشتم دلیر خردمند را- 

که گردی چو سهراب هرگز نبود/به زور و به مردی و رزم آزمود- 

ز پانصد همانا فزونست سال/که تا من جدا گشتم از پشت زال- 

همی پهلوان بودم اندر جهان/یکی بود با آشکارم نهان- 

به سام فریدون فرخنژاد/که تاج بزرگی به سر بر نهاد-

ز تخت اندر آورد ضحاک را/سپرد آن سر و تاج او خاک را- 

دگر سام کو بود ما را نیا/ببرد از جهان دانش و کیمیا- 

سه دیگر که چون من ببستم کمر/تن آسان شد اندر جهان تاجور- 

برآن خرمی روز هرگز نبود/پی مرد بیراه بر دز نبود- 

که من بودم اندر جهان کامران/مرا بود شمشیر و گرز گران- 

بدان گفتم این تا بدانی همه/تو شاهی و گردنکشان چون رمه- 

تو اندر زمانه رسیده نوی/اگر چند با فر کیخسروی- 

تن خویش بینی همی در جهان/نه ای آگه از کارهای نهان- 

چو بسیار شد گفت ها می خوریم/به می جان اندیشه را بشکریم-


چو از رستم اسفندیار این شنید/بخندید و شادان دلش بردمید-


 اسفندیار

بدو گفت ازین رنج و کردار تو/شنیدم همه درد و تیمار تو- 

کنون کارهایی که من کرده ام/ز گردنکشان سر برآورده ام- 

نخستین کمر بستم از بهر دین/تهی کردم از بت پرستان زمین- 

کس از جنگجویان گیتی ندید/که از کشتگان خاک شد ناپدید- 

نژاد من از تخم گشتاسپ ست/که گشتاسپ از تخم لهراسپ ست- 

که لهراسپ بد پور اورند شاه/که او را بدی از مهان تاج و گاه- 

هم اورند از گوهر کی پشین/که کردی پدر بر پشین آفرین- 

پشین بود از تخمه ی کیقباد/خردمند شاهی دلش پر ز داد- 

همی رو چنین تا فریدون شاه/که شاه جهان بود و زیبای گاه- 

همان مادرم دختر قیصرست/کجا بر سر رومیان افسرست- 

همان قیصر از سلم دارد نژاد/ز تخم فریدون با فر و داد- 

همان سلم پور فریدون گرد/که از خسروان نام شاهی ببرد- 

بگویم من و کس نگوید که نیست/که بیراه بسیار و راه اندکیست- 

تو آنی که پیش نیاکان من/بزرگان بیدار و پاکان من- 

پرستنده بودی همی با نیا/نجویم همی زین سخن کیمیا- 

بزرگی ز شاهان من یافتی/چو در بندگی تیز بشتافتی- 

ترا باز گویم همه هرچ هست/یکی گر دروغست بنمای دست- 

که تا شاه گشتاسپ را داد تخت/میان بسته دارم به مردی و بخت- 

هرانکس که رفت از پی دین به چین/بکردند زان پس برو آفرین- 

ازان پس که ما را به گفت ِ گُرزم/ببستم پدر دور کردم ز بزم- 

به لهراسپ از بند من بد رسید/شد از ترک روی زمین ناپدید- 

بیاورد جاماسپ آهنگران/که ما را گشاید ز بند گران- 

همان کار آهنگران دیر بود/مرا دل بر آهنگ شمشیر بود- 

دلم تنگ شد بانگشان بر زدم/تن از دست آهنگران بستدم- 

برافراختم سر ز جای نشست/غل و بند بر هم شکستم به دست- 

گریزان شد ارجاسپ از پیش من/بران سان یکی نامدار انجمن- 

به مردی ببستم کمر بر میان/همی رفتم از پس چو شیر ژیان- 

شنیدی که در هفتخوان پیش من/چه آمد ز شیران و از اهرمن- 

به چاره به رویین دژ اندر شدم/جهانی بران گونه بر هم زدم- 

بجستم همه کین ایرانیان/به خون بزرگان ببستم میان- 

به توران و چین آنچ من کرده ام/همان رنج و سختی که من برده ام- 

همانا ندیدست گور از پلنگ/نه از شست ملاح کام نهنگ- 

ز هنگام تور و فریدون گرد/کس اندر جهان نام این دژ نبرد-

یکی تیره دژ بر سر کوه بود/که از برتری دور از انبوه بود- 

چو رفتم همه بت پرستان بدند/سراسیمه برسان مستان بدند- 

به مردی من آن باره را بستدم/بتان را همه بر زمین بر زدم- 

برافراختم آتش زردهشت/که با مجمر آورده بود از بهشت- 

به پیروزی دادگر یک خدای/به ایران چنان آمدم باز جای- 

که ما را به هر جای دشمن نماند/به بتخانه ها در، برهمن نماند- 

به تنها تن خویش جستم نبرد/به پرخاش تیمار من کس نخورد- 

سخنها به ما بر کنون شد دراز/اگر تشنه ای جام می را فراز-


رستم:

 چنین گفت رستم به اسفندیار/که کردار ماند ز ما یادگار- 

کنون داده باش و بشنو سخن/ازین نامبردار مرد کهن- 

اگر من نرفتی به مازندران/به گردن برآورده گرز گران- 

کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس/شده گوش کر یکسر از بانگ - 

که کندی دل و مغز دیو سپید/که دارد به بازوی خویش این امید- 

سر جادوان را بکندم ز تن/ستودان ندیدند و گور و کفن- 

ز بند گران بردمش سوی تخت/شد ایران بدو شاد و او نیک بخت- 

مرا یار در هفتخوان رخش بود/که شمشیر تیزم جهانبخش بود- 

وزان پس که شد سوی هاماوران/ببستند پایش به بند گران- 

ببردم ز ایرانیان لشکری/به جایی که بد مهتری گر سری- 

بکشتم به جنگ اندرون شاهشان/تهی کردم آن نامور گاهشان- 

جهاندار کاوس ِ کی، بسته بود/ز رنج و ز تیمار دل خسته بود- 

بیاوردم از بند کاوس را/همان گیو و گودرز و هم طوس را- 

به ایران بد افراسیاب آن زمان/جهان پر ز درد از بد بدگمان-

 به ایران کشیدم ز هاماوران/خود و شاه با لشکری بیکران- 

شب تیره تنها برفتم ز پیش/همه نام جستم نه آرام خویش- 

چو دید آن درفشان درفش مرا/به گوش آمدش بانگ رخش مرا- 

بپردخت ایران و شد سوی چین/جهان شد پر از داد و پر آفرین- 

گر از یال کاوس خون آمدی/ز پشتش سیاوش چون آمدی- 

وزو شاه کیخسرو پاک و راد/که لهراسپ را تاج بر سر نهاد- 

پدرم آن دلیر گرانمایه مرد/ز ننگ اندران انجمن خاک خورد- 

که لهراسپ را شاه بایست خواند/ازو در جهان نام چندین نماند- 

چه نازی بدین تاج گشتاسپی/بدین تازه آیین لهراسپی- 

که گوید برو دست رستم ببند/نبندد مرا دست چرخ بلند- 

که گر چرخ گوید مراکاین نیوش/به گرز گرانش بمالم دو گوش- 

من از کودکی تا شدستم کهن/بدین گونه از کس نبردم سخن- 

مرا خواری از پوزش و خواهش است/وزین نرم گفتن مرا کاهش است- 


 اسفندیار:

بخندید ازو فرخ اسفندیار/چنین گفت کای رستم نامدار- 

تو امروز می خور که فردا به رزم/بپیچی و یادت نیاید ز بزم- 

چو من زین زرین نهم بر سپاه/به سر بر نهم خسروانی کلاه- 

به نیزه ز اسپت نهم بر زمین/ازان پس نه پرخاش جویی نه کین- 

دو دستت ببندم برم نزد شاه/بگویم که من زو ندیدم گناه- 

بباشیم پیشش به خواهشگری/بسازیم هرگونه یی داوری- 

رهانم ترا از غم و درد و رنج/بیابی پس از رنج خوبی و گنج-

 

رستم:

بخندید رستم ز اسفندیار/بدو گفت سیر آیی از کارزار- 

کجا دیده ای رزم جنگاوران/کجا یافتی باد گرز گران- 

اگر بر جزین روی گردد سپهر/بپوشید میان دو تن روی مهر- 

به جای می سرخ کین آوریم/کمند نبرد و کمین آوریم- 

غو خواهیم از آوای رود/به تیغ و به گوپال باشد درود- 

ببینی تو ای فرخ اسفندیار/گراییدن و گردش کارزار- 

چو فردا بیایی به دشت نبرد/به آورد مرد اندر آید به مرد- 

ز باره به آغوش بردارمت/ز میدان به نزدیک زال آرمت- 

نشانمت بر نامور تخت عاج/نهم بر سرت بر دل افروز تاج- 

کجا یافتستم من از کیقباد/به مینو همی جان او باد شاد- 

گشایم در گنج و هر خواسته/نهم پیش تو یکسر آراسته- 

دهم بی نیازی سپاه ترا/به چرخ اندر آرم کلاه ترا- 

ازان پس بیابم به نزدیک شاه/گرازان و خندان و خرم به راه-

 به مردی ترا تاج بر سر نهم/سپاسی به گشتاسپ زین بر نهم- 

ازان پس ببندم کمر بر میان/چنانچون ببستم به پیش کیان- 

همه روی پالیز بی خو کنم/ز شادی تن خویش را نو کنم- 

چو تو شاه باشی و من پهلوان/کسی را به تن در نباشد روان-


 اسفندیار:

چنین پاسخ آوردش اسفندیار/که گفتار بیشی نیاید به کار- 

شکم گرسنه روز نیمی گذشت/ز گفتار پیکار بسیار گشت- 

بیارید چیزی که دارید خوان/کسی را که بسیار گوید مخوان- 

چو از شهر زاول به ایران شوم/به نزدیک شاه و دلیران شوم- 

هنر بیش بینی ز گفتار من/مجوی اندرین کار تیمار من-


 رستم:

چنین گفت پس با سرافراز مرد/که اندیشه روی مرا زرد کرد- 

که چندین بگویی تو از کار بند/مرا بند و رای تو آید گزند- 

مگر کاسمانی سخن دیگرست/که چرخ روان از گمان برترست- 

همه پند دیوان پذیری همی/ز دانش سخن برنگیری همی- 

ترا سال برنامد از روزگار/ندانی فریب بد شهریار –

تو یکتادلی و ندیده جهان/جهانبان به مرگ تو کوشد نهان-

گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت/نیابد همی سیری از تاج و تخت- 

به گرد جهان بر دواند ترا/به هر سختی یی پروراند ترا -

به روی زمین یکسر اندیشه کرد/خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد- 

که تا کیست اندر جهان نامدار/کجا سر نپیچاند از کارزار- 

کزان نامور بر تو آید گزند/بماند بدو تاج و تخت بلند- 

که شاید که بر تاج نفرین کنیم/وزین داستان خاک بالین کنیم- 

همی جان من در نکوهش کنی/چرا دل نه اندر پژوهش کنی- 

به تن رنج کاری تو بر دست خویش/جز از بدگمانی نیایدت پیش- 

مکن شهریارا جوانی مکن/چنین بر بلا کامرانی مکن- 

دل ما مکن شهریارا نژند/میاور به جان خود و من گزند- 

ز یزدان و از روی من شرمدار/مخور بر تن خویشتن زینهار- 

ترا بینیازیست از جنگ من/وزین کوشش و کردن آهنگ من- 

زمانه همی تاختت با سپاه/که بر دست من گشت خواهی تباه- 

بماند به گیتی ز من نام بد/به گشتاسپ بادا سرانجام بد-

 

 اسفندیار:

چو بشنید گردنکش اسفندیار/بدو گفت کای رستم نامدار- 

به دانای پیشی نگر تا چه گفت/بدانگه که جان با خرد کرد جفت- 

که پیر فریبنده کانا بود/وگر چند پیروز و دانا بود- 

تو چندین همی بر من افسون کنی/که تا چنبر از یال بیرون کنی- 

تو خواهی که هرکس که این بشنود/بدین خوب گفتار تو بگرود- 

مرا پاک خوانند ناپاک رای/ترا مرد هشیار نیکی فزای- 

بگویند کو با خرام و نوید/بیامد ورا کرد چندی امید- 

بدانی که من سر ز فرمان شاه/نتابم نه از بهر تخت و کلاه- 

بدو یابم اندر جهان خوب و زشت/بدویست دوزخ بدو هم بهشت- 

ترا هرچ خوردی فزاینده باد/بداندیشگان را گزاینده باد- 

تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی/سخن هرچ دیدی به دستان بگوی- 

سلیحت همه جنگ را ساز کن/ازین پس مپیمای با من سخن- 

پگاه آی در جنگ من چارهساز/مکن زین سپس کار بر خود دراز-

تو فردا ببینی به آوردگاه/که گیتی شود پیش چشمت سیاه- 

بدانی که پیکار مردان مرد/چگونه بود روز جنگ و نبرد-


 رستم

بدو گفت رستم که ای شیرخوی/ترا گر چنین آمدست آرزوی- 

ترا بر تگ رخش مهمان کنم/سرت را به گوپال درمان کنم 

تو در پهلوی خویش بشنیده ای/به گفتار ایشان بگرویده ای- 

که تیغ دلیران بر اسفندیار/به آوردگه بر، نیاید به کار- 

ببینی تو فردا سنان مرا/همان گرد کرده عنان مرا-

 که تا نیز با نامداران مرد/به خویی به آوردگه بر، نبرد-


 اسفندیار:  

به رستم چنین گفت کای نامجوی/چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی- 

چو فردا بیابی به دشت نبرد/ببینی تو آورد مردان مرد- 

نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه/یگانه یکی مردمم چون گروه- 

گر از گرز من باد یابد سرت/بگرید به درد جگر مادرت- 

وگر کشته آیی به آوردگاه/ببندمت بر زین برم نزد شاه- 

بدان تا دگر بنده با شهریار/نجوید به آوردگه کارزار- 

.

پ ن:

*۱ ارژنگ، دیوی از لشکر شاه مازندران، کشته بدست رستم در خوان ششم: 

برون آمد از خیمه ارژنگ دیو/چو آمد به گوش اندرش آن غریو - 

چو رستم بدیدش برانگیخت اسپ/بیامد بر ِ وی چو آذر گشسپ - 

سر و گوش بگرفت و یالش دلیر/سر از تن بکندش به کردار شیر - 

پر از خون سر دیو کنده ز تن/بینداخت ز آنسو که بود انجمن - 

*۲ دیو سپید، دیو لشکر مازندران - 

*۳ سنجه، از دیوان مازندران که مباشر بارگاه شاه مازندران نیز بود.

*۴  پولاد غندی از دیوان مازندران

*۵ بید، از دیوان مازندران 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***
رجز خوانی کاموس کشانی و به شمار نیاوردن رستم و جرات دادن به پیران ویسه:
 بمان تا هنرها پدید آوریم/تو در بستی و ما کلید آوریم-
گر از کابل و زابل و مای و هند/شود روی گیتی چو رومی پرند-

 همانا به تنها تن من نیند/نگویی که ایرانیان خود کیند-
تو ترسانی از رستم نامدار/نخستین ازو من برآرم دمار-
گرش یک زمان اندر آرم بدام/نمانم که ماند بگیتیش نام-
تو از لشکر سیستان خسته ای/دل خویش در جنگشان بسته ای-
یکی بار دست من اندر نبرد/نگه کن که برخیزد از دشت گرد-
بدانی که اندر جهان مرد کیست/دلیران کدامند و پیکار چیست-
از ایرانیان نیست چندین سخن/دل جنگجویان چنین بد مکن-
بایران نمانیم یک سرفراز/برآریم گرد از نشیب و فراز-
هرانکس که هستند با جاه و آب/فرستیم نزدیک افراسیاب-
همه پای کرده به بندگران/وزیشان فگنده فراوان سران-
بایران نمانیم برگ درخت/نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت-
بخندید پیران و کرد آفرین/بران نامداران و خاقان چین-

 چنین گفت پیران که از تخت و گاه/شدم سیر و بیزارم از هور و ماه-
که چون من شنیدم کز ایران سپاه/خرامید و آمد بدین رزمگاه-

رجز خوانی کلباد ویسه*۲:
 بدو گفت کلباد کین درد چیست/چرا باید از طوس و رستم گریست-
ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه/میان اندرون باد را نیست راه-
چه ایرانیان پیش ما در چه خاک/ز کیخسرو و طوس و رستم چه باک-

پ ن:
*۱ کاموس کشانی، از نیرو های کمکی تورانیان در جنگ هماون از ماوراء النهر:
یکی مهتر از ماورالنهر بر/که بگذارد از چرخ گردنده سر -
سر سرافرازان و کاموس نام/برآرد ز گودرز و از طوس نام -
دلاور چو کاموس شمشیرزن/که چشمش ندیدست هرگز شکن -
همه کارهای شگرف آورد/چو خشم آورد باد و برف آورد -

کاموس کشانی، از سران ده لشکر کمکی پیران.
کاموس کشانی، مرد دوم لشکر خاقان.
کاموس کشانی، کشته بدست رستم در جنگ با خاقان

*۲ کلباد ویسه، پهلوان تورانی پسر ویسه -کشته به دست فریبرز ِ کیکاووس در نبرد یازده رخ.
 نخستین فریبرز نیو دلیر/ز لشکر برون تاخت برسان شیر-
بنزدیک کلباد ویسه دمان/بیامد بزه برنهاده کمان-
همی گشت و تیرش نیامد چو خواست/کشید آن پرنداور از دست راست-
برآورد و زد تیر بر گردنش/بدو نیم شد تا کمرگه تنش-
فرود آمد از اسب و بگشاد بند/ز فتراک خویش آن کیانی کمند-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.
***
رجز خوانی رستم و اشکبوس

***

رستم فرماندهی سپاه را به طوس می سپارد و رو سوی اشکبوس میگذارد:
 تو قلب سپه را بآیین بدار/من اکنون پیاده کنم کارزار-
کمان بزه را به بازو فگند/به بند کمر بر بزد تیر چند-

رستم:
خروشید کای مرد رزم آزمای/هم آوردت آمد مشو باز جای-

کشانی بخندید و خیره بماند/عنان را گران کرد و او را بخواند-

اشکبوس:
بدو گفت خندان که نام تو چیست/تن بی سرت را که خواهد گریست-

رستم:
تهمتن چنین داد پاسخ که نام/چه پرسی کزین پس نبینی تو کام-
مرا مادرم نام، مرگ تو کرد/زمانه مرا پتک ترگ تو کرد-

اشکبوس:
کشانی بدو گفت بی بارگی/به کشتن دهی سر به یکبارگی-

رستم:
تهمتن چنین داد پاسخ بدوی/که ای بیهده مرد پرخاشجوی-
پیاده ندیدی که جنگ آورد/سر ِ سرکشان زیر سنگ اورد-
بشهر تو شیر و نهنگ و پلنگ/سوار اندر آیند هر سه بجنگ-
هم اکنون ترا ای نبرده سوار/پیاده بیاموزمت کارزار-
پیاده مرا زان فرستاد طوس/که تا اسپ بستانم از اشکبوس-
کشانی پیاده شود همچو من/ز دو روی خندان شوند انجمن-
پیاده به از چون تو پانصد سوار/بدین روز و این گردش کارزار-

اشکبوس:
کشانی بدو گفت با تو سلیح/نبینم همی جز فسوس و مزیح-
بدو گفت رستم که تیر و کمان/ببین تا هم اکنون سر آری زمان-

چو نازش به اسپ گرانمایه دید/کمان را بزه کرد و اندر کشید-
یکی تیر زد بر بر ِ اسپ اوی/که اسپ اندر آمد ز بالا بروی-

رستم:
بخندید رستم بآواز گفت/که بنشین به پیش گرانمایه جفت-
سزد گر بداری سرش درکنار/زمانی بر آسایی از کارزار-
.
پ ن:
*۱ اشکبوس کشانی، گرد تورانی ، از سرداران سپاه افراسیاب.
 اشکبوس کشانی، کشته بدست رستم در جنگ هماون:
کمان را بمالید رستم بچنگ/به شست اندر آورد تیر خدنگ -
برو راست خم کرد و چپ کرد راست/خروش از خم چرخ چاچی بخاست -
چو سوفار*۲ش آمد به پهنای گوش/ز شاخ گون برآمد خروش -
چو بوسید پیکان سرانگشت اوی/گذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی -
بزد بر بر و سینهٔ اشکبوس/سپهر آن زمان دست او داد بوس -
قضا گفت گیر و قدر گفت ده/فلک گفت احسنت و مه گفت زه -
برزم اندرون کشته شد اشکبوس/وزو شادمان شد دل گیو و طوس - 

*۲ سوفار، بن چوبۀ تیر که در چلۀ کمان گذاشته می‌شود


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

*** 
بزرگمهر، فرستاده ای را برای جمع آوری هزینه های سپاه از بازاریان و بازرگانان و کشاورزان به بازار روانه میکند:
ز بازارگان و ز دهقان شهر/کسی را کجا باشد از نام بهر-
ز بهر سپه این درم فام خواه/بزودی بفرماید از گنج شاه-

بیامد فرستاده ی خوش منش/جوان وخردمندی و نیکوکنش-
درم خواست فام از پی شهریار/برو انجمن شد بسی مایه دار-

یکی کفشگر بود و موزه فروش/به گفتار او تیز بگشاد گوش-
درم چند باید بدو گفت مرد/دلاور شمار درم یاد کرد-
چنین گفت کای پرخرد مایه دار/چهل من درم، هر منی صد هزار-
بدو کفشگر گفت من این دهم/سپاسی ز گنجور بر سر نهم-

کفشگر خواهان سپردن فرزندش به جرگه ی فرهنگیان می شود:
بدو کفشگر گفت کای خوب چهر/به رنجی بگویی به بوزرجمهر-
که اندر زمانه مرا کودکیست/که بازار او بر دلم خوار نیست-
بگویی مگر شهریار جهان/مرا شاد گرداند اندر نهان-
که او را سپارد بفرهنگیان/که دارد سر ِ مایه و هنگ آن-

بر شاه شد شاد بوزرجمهر/بران خواسته شاه بگشاد چهر-
چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس/مبادم مگر پاک و یزدان شناس-
که در پادشاهی یکی موزه دوز/برین گونه شادست و گیتی فروز-


شاه:
نگر تا چه دارد کنون آرزوی/بماناد بر ما همین راه و خوی-

بزرگمهر:
یکی آرزو کرد موزه فروش/اگر شاه دارد بمن بنده گوش-

کفشگر:
یکی پور دارم رسیده بجای/بفرهنگ جوید همی رهنمای-
اگر شاه باشد بدین دستگیر/که این پاک فرزند گردد دبیر-

شاه عطای "چهل من درم هر منی صدهزار "، را به لقای ارتقاء خاستگاه طبقاتی کفشگر زاده به طبقه ی فرهنگیان می بخشد:
بدو گفت شاه ای خردمند مرد/چرا دیو چشم تو را تیره کرد-
برو همچنان بازگردان شتر/مبادا کزو سیم خواهیم و در-
چو بازارگان بچه گردد دبیر/هنرمند و بادانش و یادگیر-
چو فرزند ما برنشیند بتخت/دبیری ببایدش پیروزبخت-

شاه به بزرگمهر: از سِلاح و سُکّان هنر و فرهنگ، در دست مرد ِ موزه فروش با من مگوی و بیش ازین مکوش که در دستان مرد ِفرهنگی و مردان ِ نژاده، جز حسرت و باد ِ سرد نیابی:
هنر باید از مرد موزه فروش/بدین کار دیگر تو با من مکوش-
به دست خردمند و مرد نژاد/نماند بجز حسرت وسرد باد-

شاه به بزرگمهر: خواری ما نژادگان را پیش موزه فروش، مخواه، چه آیندگان  ِ  نژاده، نفرین بر ما روا می دارند:
شود پیش او خوار مردم شناس/چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس-
به ما بر پس از مرگ، نفرین بود/چوآیین این روزگار این بود-
نخواهیم روزی جز از گنج داد/درم زو مخواه و مکن هیچ یاد-
هم اکنون شتر بازگردان به راه/درم خواه وز موزه دوزان مخواه-
 
فرستاده برگشت و شد با درم/دل کفشگر گشت پر درد و غم-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
نبرد گزینشی (رخ به رخ) در دل ِ جنگ (همگروه).
***
آرایش جنگی دو طرف ِ در گیر در جنگ هماون.
***
آرایش نبرد همگروه:
هومان ِ ویسه، فرمانده و پیش قراول سپاه توران:
سپهدار هومان دمان پیش صف/یکی خشت رخشان گرفته به کف-

طوس ِنوذر، فرمانده لشکر ایران:
وزین روی لشکر سپهدار طوس/بیاراست برسان چشم خروش-
 بیاراست لشکر سپهدار طوس/به پیلان جنگی و مردان و -

 گودرز ِ کشوادگان، فرمانده جناح راست لشکر ایران:
 پیاده سوی کوه شد با بنه/سپهدار گودرز بر میمنه-

رهام ِ گودرز، فرمانده جناح چپ لشکر ایران:
رده برکشیده همه یکسره/چو رهام گودرز بر میسره-

 چو شیدوش و رهام و گستهم و گیو/زره دار خراد و برزین نیو-
ز صف در میان سپاه آمدند/جگر خسته و کینه خواه آمدند-
 
آرایش گزینشی ِ نبرد رخ به رخ:
وزان پس گزیدند مردان مرد/که بر دشت سازند جای نبرد-

گرازه ِ گیو، رو در روی نهل:
گرازه سر گیوگان با نهل/دو گرد گرانمایه ی شیردل-

رهام ِ گودرز، رو در روی فرشیدورد ِ ویسه - شیدوش ِ گودرز، رو در روی لهاک ِ ویسه: 
چو رهام گودرز و فرشیدورد/چو شیدوش و لهاک شد هم نبرد-

 بیژن ِگیو، رو در روی  کلباد ِ ویسه:
ابا بیژن گیو کلباد را/که بر هم زدی آتش و باد را-

شطرخ، رو در روی گیو ِ گودرز:
ابا شطرخ نامور گیو را/دو گرد گرانمایه ی نیو را-

گودرز ِ کشوادگان، رو در روی پیران ِ ویسه - هومان ِ ویسه، رو در روی  طوس ِ نوذر:
چو گودرز و پیران و هومان و طوس/نبد هیچ پیدا درنگ و فسوس-

پیران ویسه طراح ِ (تاکتیک جنگ های ِ ایذایی)، توسط بازور جادو:
ز ترکان یکی بود بازور نام/به افسوس به هر جای گسترده کام-
بیاموخته کژی و جادویی/بدانسته چینی و هم پهلوی-
چنین گفت پیران به افسون پژوه/کز ایدر برو تا سر تیغ کوه-
یکی برف و سرما و باد دمان/بریشان بیاور هم اندر زمان- 


(نبرد همگروه) تورانیان:
بفرمود پیران که یکسر سپاه/یکی حمله سازید زین رزمگاه-
چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد/نیاراست بنمود کس دست برد-
وزان پس برآورد هومان غریو/یکی حمله آورد برسان دیو-
بکشتند چندان ز ایران سپاه/که دریای خون گشت آوردگاه-
در و دشت گشته پر از برف و خون/سواران ایران فتاده نگون-
ز کشته نبد جای رفتن بجنگ/ز برف و ز افگنده شد جای تنگ-
 نبد جای گردش دران رزمگاه/شده دست لشکر ز سرما تباه-

"لو" رفتن (تاکتیک جنگ ِ ایذایی)ِ بازور جادو و آگاه ساختن رهام گودرز از ترفند دشمن:
 بیامد یکی مرد دانش پژوه/برهام بنمود آن تیغ کوه-
کجا جای بازور نستوه بود/بر افسون و تنبل بران کوه بود-
چو جادو بدیدش بیامد بجنگ/عمودی ز پولاد چینی بچنگ-
 چو رهام نزدیک جادو رسید/سبک تیغ تیز از میان برکشید-
بیفگند دستش بشمشیر تیز/یکی باد برخاست چون رستخیز-
ز روی هوا ابر تیره ببرد/فرود آمد از کوه رهام گرد-
یکی دست با زور جادو بدست/به هامون شد و بارگی بر نشست-
هوا گشت زان سان که از پیش بود/فروزنده خورشید را رخ نمود-
پدر را بگفت آنچ جادو چه کرد/چه آورد بر ما بروز نبرد-


 گودرز و دستور (نبرد همگروه) به سپاه ایران:
چنین گفت گودز آنگه به طوس/که نه پیل ماند و نه آوای -
همه یکسره تیغها برکشیم/براریم جوش ار کشند ار کشیم-

مخالفت سپهسالار طوس، با طرح ِ گودرز کشوادگان، سردار ِ سپاه و جایگزینی ِ آرایش نظامی طوس.
بدو گفت طوس ای جهاندیده مرد/هوا گشت پاک و بشد باد سرد-
 مکن پیشدستی تو در جنگ ما/کنند این دلیران خود اهنگ ما -

گودرز، میاندار لشکر:
تو در قلب با کاویانی درفش/همی دار در چنگ تیغ بنفش-

جناح راست، گیو و بیژن - جناح چپ، گستهم:
سوی میمنه گیو و بیژن بهم/نگهبانش بر میسره گستهم-

طلایه داران، یا پیش قراولان، رهام ِ گودرز، شیدوش ِ گودرز و گرازه ِ گودرز :
چو رهام و شیدوش بر پیش صف/گرازه بکین برلب آورده کف-

طوس نوذر:
شوم برکشم گرز کین از میان/کنم تن فدی پیش ایرانیان-
 اگر من شوم کشته زین رزمگاه/تو برکش سوی شاه ایران سپاه-
 
چو شد رزم ترکان برین گونه سخت/ندیدند ایرانیان روی بخت-
همی تیره شد روی اختر درشت/دلیران بدشمن نمودند پشت-

هنگامه ی نبرد همگروه:
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر/چو شیدوش و بیژن چو رهام شیر- 
همه برنهادند جان را به کف/همه رزم جستند بر پیش صف-
هرآنکس که با طوس در جنگ بود/همه نامدار و کنارنگ بود-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

*** 

رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه. 

***

رجز خوانی دو همآورد، در هنگامه ی رزم.

***

در گیر و دار نبرد، زخم های اسفندیار بر رستم، کاری ست و زخم های رستم بر تن ِ اسفندیار ِ روئین تن، کارگر نمی افتد:

 چو او از کمان تیر بگشاد شست/تن رستم و رخش جنگی بخست- 

بر رخش ازان تیرها گشت سست/نبد باره و مرد جنگی درست- 

همی تاخت بر گردش اسفندیار/نیامد برو تیر رستم به کار-

 به بالا ز رستم همی رفت خون/بشد سست و لرزان که بیستون-


 نبرد آغازین رستم و اسفندیار.

رجز خوانی اسفندیار:  

 بخندید چون دیدش اسفندیار/بدو گفت کای رستم نامدار- 

چرا گم شد آن نیروی پیل مست/ز پیکان چرا پیل جنگی بخست- 

کجا رفت آن مردی و گرز تو/به رزم اندرون فره و برز تو- 

گریزان به بالا چرا برشدی/چو آواز شیر ژیان بشندی-

 چرا پیل جنگی چو روباه گشت/ز رزمت چنین دست کوتاه گشت- 

تو آنی که دیو از تو گریان شدی/دد از تف تیغ تو بریان شدی-


دومین نبرد رستم و اسفندیار.

زین سوی رستم:

سپیده همانگه ز که بر دمید/میان شب تیره اندر چمید-

 بپوشید رستم سلیح نبرد/همی از جهان آفرین یاد کرد- 

چو آمد بر لشکر نامدار/که کین جوید از رزم اسفندیار- 

بدو گفت برخیز ازین خواب خوش/برآویز با رستم کینه کش- 

چو بشنید آوازش اسفندیار/سلیح جهان پیش او گشت خوار- 

چنین گفت پس با پشوتن که شیر/بپیچد ز چنگال مرد دلیر- 

گمانی نبردم که رستم ز راه/به ایوان کشد ببر و گبر و کلاه-


 زان سوی اسفندیار:

بپوشید جوشن یل اسفندیار/بیامد بر رستم نامدار-


اسفندیار

خروشید چون روی رستم بدید/که نام تو باد از جهان ناپدید- 

فراموش کردی تو سگزی مگر/کمان و بر مرد پرخاشخر- 

ز نیرنگ زالی بدین سان درست/وگرنه که پایت همی گور جست- 

بکوبمت زین گونه امروز یال/کزین پس نبیند ترا زنده زال-


رستم

چنین گفت رستم به اسفندیار/که ای سیر ناگشته از کارزار- 

بترس از جهاندار یزدان پاک/خرد را مکن با دل اندر مغاک- 

من امروز نز بهر جنگ آمدم/پی پوزش و نام و ننگ آمدم- 

تو با من به بیداد کوشی همی/دو چشم خرد را بپوشی همی-


اسفندیار:

 چنین داد پاسخ که مرد فریب/نیم روز پرخاش و روز نهیب- 

اگر زنده خواهی که ماند به جای/نخستین سخن، بند بر نِه به پای- 

از ایوان و خان چند گویی همی/رخ آشتی را بشویی همی-


 رستم:

دگر باره رستم زبان برگشاد/ مکن شهریارا ز بیداد یاد- 

مکن نام من در جهان زشت و خوار/ که جز بد نیاید ازین کارزار-


اسفندیار:

 به رستم چنین گفت اسفندیار/که تا چندگویی سخن نابکار- 

مرا گویی از راه یزدان بگرد/ز فرمان شاه جهانبان بگرد- 

که هرکو ز فرمان شاه جهان/بگردد سرآید بدو بر زمان- 

جز از بند گر کوشش (و) کارزار/به پیشم دگرگونه پاسخ میار-


رستم:

 به تندی به پاسخ گو نامدار/چنین گفت کای پرهنر شهریار- 

همی خوار داری تو گفتار من/به خیره بجویی تو آزار من-


اسفندیار:

 چنین داد پاسخ که چند از فریب/همانا به تنگ اندر آمد نشیب-


مدارای رستم راه به جایی نمی برد. رستم، تحمیل ِ نبرد را به جان می خرد:

 بدانست رستم که لابه به کار/نیاید همی پیش اسفندیار-

 کمان را به زه کرد و آن تیر گز/که پیکانش را داده بد آب رز- 

همی راند تیر گز اندر کمان/سر خویش کرده سوی آسمان- 

همی گفت کای پاک دادار هور/فزاینده ی دانش و فر و زور- 

همی بینی این پاک جان مرا/توان مرا هم روان مرا- 

که چندین بپیچم که اسفندیار/مگر سر بپیچاند از کارزار- 

تو دانی که بیداد کوشد همی/همی جنگ و مردی فروشد همی- 

به بادافره ی  این گناهم مگیر/تویی آفریننده ی ماه و تیر-


اسفندیار جنگاور خودکامه، بیقرار ست و همچنان سر ِ جنگ دارد:

 چو خودکامه جنگی، بدید آن درنگ/که رستم همی دیر شد سوی جنگ-

بدو گفت کای سگزی بدگمان/نشد سیر جانت ز تیر و کمان- 

ببینی کنون تیر گشتاسپی/دل شیر و پیکان لهراسپی-


تُندر ِ کین، می غرد و آسمان ِ  کینه، می بارد:

یکی تیر بر ترگ رستم بزد/چنان کز کمان سواران سزد-

 تهمتن گز اندر کمان راند زود/بران سان که سیمرغ فرموده بود- 

بزد تیر بر چشم اسفندیار/سیه شد جهان پیش آن نامدار- 

خم آورد بالای سرو سهی/ازو دور شد دانش و فرهی- 

نگون شد سر شاه یزدانپرست/بیفتاد چاچی کمانش ز دست-


واپسین رجز خوانی رستم به گوش ِ  جان اسفندیار می نشیند و در تاری چشمان ِ  تار بینش، محو می شود. 

 چنین گفت رستم به اسفندیار/که آوردی آن تخم زفتی به بار- 

تو آنی که گفتی که رویین تنم/بلند آسمان بر زمین بر زنم- 

من از شست تو هشت تیر خدنگ/بخوردم ننالیدم از نام و ننگ- 

به یک تیر برگشتی از کارزار/بخفتی برآن باره ی نامدار- 

هماکنون به خاک اندر آید سرت/بسوزد دل مهربان مادرت-

.

                      بهادر امیرعضدی 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

*** 

رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه.

***

رجز خوانی دو همآورد، در دیدار پیش از رزم شان.  

***

رستم دستان، آزرده خاطر از بی توجهی اسفندیار:

 خرامی نیرزید مهمان تو؟/چنین بود تا بود پیمان تو؟- 

سخن هرچ گویم همه یاد گیر/مشو تیز با پیر بر خیره خیر- 

همی خویشتن را بزرگ آیدت/وزین نامداران سترگ آیدت- 

همانا به مردی سبک داریم/به رای و به دانش تُنُک داریم- 


رجز خوانی رستم:

به گیتی چنان دان که رستم منم/فروزنده ی تخم نیرم منم- 

بخاید ز من چنگ دیو سپید/بسی جاودان را کنم نا امید- 

بزرگان که دیدند ببر مرا/همان رخش غران هژبر مرا- 

چو کاموس جنگی چو خاقان چین/سواران جنگی و مردان کین- 

که از پشت زینشان به خم کمند/ربودم سر و پای کردم به بند- 

نگهدار ایران و توران منم/به هر جای پشت دلیران منم-


رجز خوانی اسفندیار:

 چنین گفت با رستم اسفندیار/که این نیک دل مهتر نامدار- 

من ایدون شنیدستم از بخردان/بزرگان و بیداردل موبدان- 

ازان برگذشته نیاکان تو/سرافراز و دیندار و پاکان تو- 

که دستان بدگوهر دیوزاد/به گیتی فزونی ندارد نژاد- 

فراوان ز سام ش نهان داشتند/همی رستخیز جهان داشتند- 

تنش تیره بد موی و رویش سپید/چو دیدش دل سام شد نا امید- 

بفرمود تا پیش دریا برند/مگر مرغ و ماهی ورا بشکرند- 

بیامد بگسترد سیمرغ پر/ندید اندرو هیچ آیین و فر- 

ببردش به جایی که بودش کنام/ز دستان مر او را خورش بود کام- 

اگر چند سیمرغ ناهار بود/تن زال پیش اندرش خوار بود- 

بینداختش پس به پیش کنام/به دیدار او کس نبد شادکام- 

همی خورد افگنده مردار اوی/ز جامه تن خوار اوی- 

چو افگند سیمرغ بر زال مهر/برو گشت زین گونه چندی سپهر- 

ازان پس که مردار چندی چشید/ سوی سیستان ش کشید- 

پذیرفت سام ش ز بی بچه گی/ز نادانی و دیوی و غرچه گی- 

خجسته بزرگان و شاهان من/نیای من و نیکخواهان من- 

ورا برکشیدند و دادند چیز/فراوان برین سال بگذشت نیز- 

یکی سرو بد نابسوده سرش/چو با شاخ شد رستم آمد برش- 

ز مردی و بالا و دیدار اوی/به گردون برآمد چنین کار اوی- 

برین گونه ناپارسایی گرفت/ببالید و پس پادشاهی گرفت-


رستم:

 بدو گفت رستم که آرام گیر/چه گویی سخنهای نادلپذیر- 

دلت بیش کژی بپالد همی/روانت ز دیوان ببالد همی- 

تو آن گوی کز پادشاهان سزاست/نگوید سخن پادشا جز که راست- 

جهاندار داند که دستان سام/بزرگست و با دانش و نیکنام- 

همان سام پور نریمان بدست/نریمان گرد از کریمان بدست- 

بزرگست و گرشاسپ بودش پدر/به گیتی بدی خسرو تاجور- 

همانا شنیدستی آواز سام/نبد در زمانه چنو نیکنام- 

بکشتش به طوس اندرون اژدها/که از چنگ او کس نیابد رها- 

به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ/ورا کس ندیدی گریزان ز جنگ-

 به دریا سر ماهیان برفروخت/هم اندر هوا پر کرگس بسوخت- 

همی پیل را در کشیدی به دم/دل خرم از یاد او شدم دژم- 

و دیگر یکی دیو بُد بدگمان/تنش بر زمین و سرش به آسمان- 

که دریای چین تا میانش بدی/ز تابیدن خور زیانش بدی- 

همی ماهی از آب برداشتی/سر از گنبد ماه بگذاشتی- 

به خورشید ماهی ش بریان شدی/ازو چرخ گردنده گریان نشدی- 

دو پتیاره زین گونه پیچان شدند/ز تیغ یلی هر دو بیجان شدند- 

همان مادرم دخت مهراب بود/بدو کشور هند شاداب بود- 

که ضحاک بودیش پنجم پدر/ز شاهان گیتی برآورده سر- 

نژادی ازین نامورتر کراست/خردمند گردن نپیچد ز راست- 

دگر آنک اندر جهان سر بسر/یلان را ز من جست باید هنر- 

همان عهد کاوس دارم نخست/که بر من بهانه نیارند جست- 

همان عهد کیخسرو دادگر/که چون او نبست از کیان کس کمر- 

زمین را سراسر همه گشته ام/بسی شاه بیدادگر کشته ام- 

چو من برگذشتم ز جیحون بر آب/ز توران به چین آمد افراسیاب- 

ز کاوس در جنگ هاماوران/به تنها برفتم به مازندران- 

نه ارژنگ*۱ ماندم نه دیو سپید*۲/نه سنجه*۳ نه پولاد غندی*۴ نه بید*۵- 

همی از پی شاه فرزند را/بکشتم دلیر خردمند را- 

که گردی چو سهراب هرگز نبود/به زور و به مردی و رزم آزمود- 

ز پانصد همانا فزونست سال/که تا من جدا گشتم از پشت زال- 

همی پهلوان بودم اندر جهان/یکی بود با آشکارم نهان- 

به سام فریدون فرخنژاد/که تاج بزرگی به سر بر نهاد-

ز تخت اندر آورد ضحاک را/سپرد آن سر و تاج او خاک را- 

دگر سام کو بود ما را نیا/ببرد از جهان دانش و کیمیا- 

سه دیگر که چون من ببستم کمر/تن آسان شد اندر جهان تاجور- 

برآن خرمی روز هرگز نبود/پی مرد بیراه بر دز نبود- 

که من بودم اندر جهان کامران/مرا بود شمشیر و گرز گران- 

بدان گفتم این تا بدانی همه/تو شاهی و گردنکشان چون رمه- 

تو اندر زمانه رسیده نوی/اگر چند با فر کیخسروی- 

تن خویش بینی همی در جهان/نه ای آگه از کارهای نهان- 

چو بسیار شد گفت ها می خوریم/به می جان اندیشه را بشکریم-


چو از رستم اسفندیار این شنید/بخندید و شادان دلش بردمید-


 اسفندیار

بدو گفت ازین رنج و کردار تو/شنیدم همه درد و تیمار تو- 

کنون کارهایی که من کرده ام/ز گردنکشان سر برآورده ام- 

نخستین کمر بستم از بهر دین/تهی کردم از بت پرستان زمین- 

کس از جنگجویان گیتی ندید/که از کشتگان خاک شد ناپدید- 

نژاد من از تخم گشتاسپ ست/که گشتاسپ از تخم لهراسپ ست- 

که لهراسپ بد پور اورند شاه/که او را بدی از مهان تاج و گاه- 

هم اورند از گوهر کی پشین/که کردی پدر بر پشین آفرین- 

پشین بود از تخمه ی کیقباد/خردمند شاهی دلش پر ز داد- 

همی رو چنین تا فریدون شاه/که شاه جهان بود و زیبای گاه- 

همان مادرم دختر قیصرست/کجا بر سر رومیان افسرست- 

همان قیصر از سلم دارد نژاد/ز تخم فریدون با فر و داد- 

همان سلم پور فریدون گرد/که از خسروان نام شاهی ببرد- 

بگویم من و کس نگوید که نیست/که بیراه بسیار و راه اندکیست- 

تو آنی که پیش نیاکان من/بزرگان بیدار و پاکان من- 

پرستنده بودی همی با نیا/نجویم همی زین سخن کیمیا- 

بزرگی ز شاهان من یافتی/چو در بندگی تیز بشتافتی- 

ترا باز گویم همه هرچ هست/یکی گر دروغست بنمای دست- 

که تا شاه گشتاسپ را داد تخت/میان بسته دارم به مردی و بخت- 

هرانکس که رفت از پی دین به چین/بکردند زان پس برو آفرین- 

ازان پس که ما را به گفت ِ گُرزم/ببستم پدر دور کردم ز بزم- 

به لهراسپ از بند من بد رسید/شد از ترک روی زمین ناپدید- 

بیاورد جاماسپ آهنگران/که ما را گشاید ز بند گران- 

همان کار آهنگران دیر بود/مرا دل بر آهنگ شمشیر بود- 

دلم تنگ شد بانگشان بر زدم/تن از دست آهنگران بستدم- 

برافراختم سر ز جای نشست/غل و بند بر هم شکستم به دست- 

گریزان شد ارجاسپ از پیش من/بران سان یکی نامدار انجمن- 

به مردی ببستم کمر بر میان/همی رفتم از پس چو شیر ژیان- 

شنیدی که در هفتخوان پیش من/چه آمد ز شیران و از اهرمن- 

به چاره به رویین دژ اندر شدم/جهانی بران گونه بر هم زدم- 

بجستم همه کین ایرانیان/به خون بزرگان ببستم میان- 

به توران و چین آنچ من کرده ام/همان رنج و سختی که من برده ام- 

همانا ندیدست گور از پلنگ/نه از شست ملاح کام نهنگ- 

ز هنگام تور و فریدون گرد/کس اندر جهان نام این دژ نبرد-

یکی تیره دژ بر سر کوه بود/که از برتری دور از انبوه بود- 

چو رفتم همه بت پرستان بدند/سراسیمه برسان مستان بدند- 

به مردی من آن باره را بستدم/بتان را همه بر زمین بر زدم- 

برافراختم آتش زردهشت/که با مجمر آورده بود از بهشت- 

به پیروزی دادگر یک خدای/به ایران چنان آمدم باز جای- 

که ما را به هر جای دشمن نماند/به بتخانه ها در، برهمن نماند- 

به تنها تن خویش جستم نبرد/به پرخاش تیمار من کس نخورد- 

سخنها به ما بر کنون شد دراز/اگر تشنه ای جام می را فراز-


رستم:

 چنین گفت رستم به اسفندیار/که کردار ماند ز ما یادگار- 

کنون داده باش و بشنو سخن/ازین نامبردار مرد کهن- 

اگر من نرفتی به مازندران/به گردن برآورده گرز گران- 

کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس/شده گوش کر یکسر از بانگ - 

که کندی دل و مغز دیو سپید/که دارد به بازوی خویش این امید- 

سر جادوان را بکندم ز تن/ستودان ندیدند و گور و کفن- 

ز بند گران بردمش سوی تخت/شد ایران بدو شاد و او نیک بخت- 

مرا یار در هفتخوان رخش بود/که شمشیر تیزم جهانبخش بود- 

وزان پس که شد سوی هاماوران/ببستند پایش به بند گران- 

ببردم ز ایرانیان لشکری/به جایی که بد مهتری گر سری- 

بکشتم به جنگ اندرون شاهشان/تهی کردم آن نامور گاهشان- 

جهاندار کاوس ِ کی، بسته بود/ز رنج و ز تیمار دل خسته بود- 

بیاوردم از بند کاوس را/همان گیو و گودرز و هم طوس را- 

به ایران بد افراسیاب آن زمان/جهان پر ز درد از بد بدگمان-

 به ایران کشیدم ز هاماوران/خود و شاه با لشکری بیکران- 

شب تیره تنها برفتم ز پیش/همه نام جستم نه آرام خویش- 

چو دید آن درفشان درفش مرا/به گوش آمدش بانگ رخش مرا- 

بپردخت ایران و شد سوی چین/جهان شد پر از داد و پر آفرین- 

گر از یال کاوس خون آمدی/ز پشتش سیاوش چون آمدی- 

وزو شاه کیخسرو پاک و راد/که لهراسپ را تاج بر سر نهاد- 

پدرم آن دلیر گرانمایه مرد/ز ننگ اندران انجمن خاک خورد- 

که لهراسپ را شاه بایست خواند/ازو در جهان نام چندین نماند- 

چه نازی بدین تاج گشتاسپی/بدین تازه آیین لهراسپی- 

که گوید برو دست رستم ببند/نبندد مرا دست، چرخ بلند- 

که گر چرخ گوید مراکاین نیوش/به گرز گرانش بمالم دو گوش- 

من از کودکی تا شدستم کهن/بدین گونه از کس نبردم سخن- 

مرا خواری از پوزش و خواهش است/وزین نرم گفتن مرا کاهش است- 


 اسفندیار:

بخندید ازو فرخ اسفندیار/چنین گفت کای رستم نامدار- 

تو امروز می خور که فردا به رزم/بپیچی و یادت نیاید ز بزم- 

چو من زین زرین نهم بر سپاه/به سر بر نهم خسروانی کلاه- 

به نیزه ز اسپت نهم بر زمین/ازان پس نه پرخاش جویی نه کین- 

دو دستت ببندم برم نزد شاه/بگویم که من زو ندیدم گناه- 

بباشیم پیشش به خواهشگری/بسازیم هرگونه یی داوری- 

رهانم ترا از غم و درد و رنج/بیابی پس از رنج خوبی و گنج-

 

رستم:

بخندید رستم ز اسفندیار/بدو گفت سیر آیی از کارزار- 

کجا دیده ای رزم جنگاوران/کجا یافتی باد گرز گران- 

اگر بر جزین روی گردد سپهر/بپوشد میان دو تن روی مهر- 

به جای می سرخ کین آوریم/کمند نبرد و کمین آوریم- 

غو خواهیم از آوای رود/به تیغ و به گوپال باشد درود- 

ببینی تو ای فرخ اسفندیار/گراییدن و گردش کارزار- 

چو فردا بیایی به دشت نبرد/به آورد مرد اندر آید به مرد- 

ز باره به آغوش بردارمت/ز میدان به نزدیک زال آرمت- 

نشانمت بر نامور تخت عاج/نهم بر سرت بر دل افروز تاج- 

کجا یافتستم من از کیقباد/به مینو همی جان او باد شاد- 

گشایم در گنج و هر خواسته/نهم پیش تو یکسر آراسته- 

دهم بی نیازی سپاه ترا/به چرخ اندر آرم کلاه ترا- 

ازان پس بیابم به نزدیک شاه/گرازان و خندان و خرم به راه-

 به مردی ترا تاج بر سر نهم/سپاسی به گشتاسپ زین بر نهم- 

ازان پس ببندم کمر بر میان/چنانچون ببستم به پیش کیان- 

همه روی پالیز بی خو کنم/ز شادی تن خویش را نو کنم- 

چو تو شاه باشی و من پهلوان/کسی را به تن در نباشد روان-


 اسفندیار:

چنین پاسخ آوردش اسفندیار/که گفتار بیشی نیاید به کار- 

شکم گرسنه روز نیمی گذشت/ز گفتار پیکار بسیار گشت- 

بیارید چیزی که دارید خوان/کسی را که بسیار گوید مخوان- 

چو از شهر زاول به ایران شوم/به نزدیک شاه و دلیران شوم- 

هنر بیش بینی ز گفتار من/مجوی اندرین کار تیمار من-


 رستم:

چنین گفت پس با سرافراز مرد/که اندیشه روی مرا زرد کرد- 

که چندین بگویی تو از کار بند/مرا بند و رای تو آید گزند- 

مگر کاسمانی سخن دیگرست/که چرخ روان از گمان برترست- 

همه پند دیوان پذیری همی/ز دانش سخن برنگیری همی- 

ترا سال برنامد از روزگار/ندانی فریب بد شهریار –

تو یکتادلی و ندیده جهان/جهانبان به مرگ تو کوشد نهان-

گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت/نیابد همی سیری از تاج و تخت- 

به گرد جهان بر دواند ترا/به هر سختی یی پروراند ترا -

به روی زمین یکسر اندیشه کرد/خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد- 

که تا کیست اندر جهان نامدار/کجا سر نپیچاند از کارزار- 

کزان نامور بر تو آید گزند/بماند بدو تاج و تخت بلند- 

که شاید که بر تاج نفرین کنیم/وزین داستان خاک بالین کنیم- 

همی جان من در نکوهش کنی/چرا دل نه اندر پژوهش کنی- 

به تن رنج کاری تو بر دست خویش/جز از بدگمانی نیایدت پیش- 

مکن شهریارا جوانی مکن/چنین بر بلا کامرانی مکن- 

دل ما مکن شهریارا نژند/میاور به جان خود و من گزند- 

ز یزدان و از روی من شرمدار/مخور بر تن خویشتن زینهار- 

ترا بی نیازیست از جنگ من/وزین کوشش و کردن آهنگ من- 

زمانه همی تاختت با سپاه/که بر دست من گشت خواهی تباه- 

بماند به گیتی ز من نام بد/به گشتاسپ بادا سرانجام بد-

 

 اسفندیار:

چو بشنید گردنکش اسفندیار/بدو گفت کای رستم نامدار- 

به دانای پیشی نگر تا چه گفت/بدانگه که جان با خرد کرد جفت- 

که پیر فریبنده کانا بود/وگر چند پیروز و دانا بود- 

تو چندین همی بر من افسون کنی/که تا چنبر از یال بیرون کنی- 

تو خواهی که هرکس که این بشنود/بدین خوب گفتار تو بگرود- 

مرا پاک خوانند ناپاک رای/ترا مرد هشیار نیکی فزای- 

بگویند کو با خرام و نوید/بیامد ورا کرد چندی امید- 

بدانی که من سر ز فرمان شاه/نتابم نه از بهر تخت و کلاه- 

بدو یابم اندر جهان خوب و زشت/بدویست دوزخ بدو هم بهشت- 

ترا هرچ خوردی فزاینده باد/بداندیشگان را گزاینده باد- 

تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی/سخن هرچ دیدی به دستان بگوی- 

سلیحت همه جنگ را ساز کن/ازین پس مپیمای با من سخن- 

پگاه آی در جنگ من چاره ساز/مکن زین سپس کار بر خود دراز-

تو فردا ببینی به آوردگاه/که گیتی شود پیش چشمت سیاه- 

بدانی که پیکار مردان مرد/چگونه بود روز جنگ و نبرد-


 رستم

بدو گفت رستم که ای شیرخوی/ترا گر چنین آمدست آرزوی- 

ترا بر تگ رخش مهمان کنم/سرت را به گوپال درمان کنم -

تو در پهلوی خویش بشنیده ای/به گفتار ایشان بگرویده ای- 

که تیغ دلیران بر اسفندیار/به آوردگه بر، نیاید به کار- 

ببینی تو فردا سنان مرا/همان گرد کرده عنان مرا-

 که تا نیز با نامداران مرد/به خویی به آوردگه بر، نبرد-


 اسفندیار:  

به رستم چنین گفت کای نامجوی/چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی- 

چو فردا بیابی به دشت نبرد/ببینی تو آورد مردان مرد- 

نه من کوهم و زیرم اسپی چو کوه/یگانه یکی مردمم چون گروه- 

گر از گرز من باد یابد سرت/بگرید به درد جگر مادرت- 

وگر کشته آیی به آوردگاه/ببندمت بر زین برم نزد شاه- 

بدان تا دگر بنده با شهریار/نجوید به آوردگه کارزار- 

.

پ ن:

*۱ ارژنگ، دیوی از لشکر شاه مازندران، کشته بدست رستم در خوان ششم: 

برون آمد از خیمه ارژنگ دیو/چو آمد به گوش اندرش آن غریو - 

چو رستم بدیدش برانگیخت اسپ/بیامد بر ِ وی چو آذر گشسپ - 

سر و گوش بگرفت و یالش دلیر/سر از تن بکندش به کردار شیر - 

پر از خون سر دیو کنده ز تن/بینداخت ز آنسو که بود انجمن - 

*۲ دیو سپید، دیو لشکر مازندران - 

*۳ سنجه، از دیوان مازندران که مباشر بارگاه شاه مازندران نیز بود.

*۴  پولاد غندی از دیوان مازندران

*۵ بید، از دیوان مازندران 

.‌‌

بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
***
وفاداری نوشزاد ِ انوشیروان* به آئین مسیح
***
نوشزاد، به دین مادر می پیوندد:
ز دین پدر کیش مادر گرفت/زمانه بدو مانده اندر شگفت -
چنان تنگ دل گشت ازو شهریار/که از گل نیامد جز از خار بار - 

 نوشزاد، از دین پدر روی بر می تابد و به دین مادر می گرود و علیه پدرش قد علم میکند، به روم میرود و در نبرد با سپاه رام برزین، کشته می شود، نوشزاد تا دم مرگ به آئین مسیح وفادار می ماند:
مرا دین کسری نباید همی/دلم سوی مادر گراید همی -
که دین مسیحاست ایین اوی/نگردم من از فره و دین اوی -
مسیحای دین دار اگر کشته شد/نه فر جهاندار ازو گشته شد -
سوی پاک یزدان شد آن رای پاک/بلندی ندید اندرین تیره خاک -
 اگر من شوم کشته زان باک نیست/کجا زهر مرگ ست و تریاک نیست - 
بگفت این و لب را بهم بر نهاد/شد آن نامور شیردل نوش زاد - 
کنون جان او با مسیحا یکیست/همانست کاین خسته بر دار نیست - 

پ ن:
* نوشزاد ِ انوشیروان، پسر کسرا انوشیروان از زن مسیحی اش:
بدین مسیحا بد این ماهروی/ز دیدار او شهر پر گفت و گوی-
یکی کودک آمدش خورشید چهر/ز ناهید تابنده تر بر سپهر-
ورا نامور خواندی نوشزاد/نجستی ز ناز از برش تندباد- 

نوشزاد ِ انوشیروان، شادمان از مرگ پدر :
جهاندار بیدار کسری بمرد/زمان و زمین دیگری را سپرد-
ز مرگ پدر شاد شد نوشزاد/که هرگز ورا نام نوشین مباد-


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
***
گِرو کِشی رستم از بیژن: تا قید ِ کینه ورزی را نزنی، از بند چاه افراسیاب رهایت نمی کنم.
***
رستم به سر چاه بیژن میرسد و از هفت گرد همراهش میخواهد که سنگ را از سر چاه بردارند:
چو آمد بر ِ سنگ ِ اکوان فراز/بدان چاه اندوه و گرم و گداز-
چنین گفت با نامور هفت گُرد/که روی زمین را بباید سترد-
بباید شما را کنون ساختن/سر چاه از سنگ پرداختن-
پیاده شدند آن سران سپاه/کزان سنگ پردخت مانند چاه-

یاران ِ گُرد ِ رستم، یارای برداشتن سنگ را ندارند:
بسودند بسیار بر سنگ چنگ/شده مانده گردان و آسوده سنگ-
چو از نامداران بپالود خوی/که سنگ از سر چاه ننهاد پی-

رستم کمر همت بر می بندد و به یک ضرب، سنگ را به بیشه ی چین می افکند:
ز رخش اندر آمد گو شیرنر/ز رَه دامنش را بزد بر کمر-
ز یزدان جان آفرین زور خواست/بزد دست و آن سنگ برداشت راست-
بینداخت در بیشه ی شهر چین/بلرزید ازان سنگ روی زمین-

رستم بر فراز چاه از حال و روز بیژن می پرسد و بیژن از رنج و درد و تاریکی چاه میگوید:
ز بیژن بپرسید و نالید زار/که چون بود کارت به بد روزگار-
همه نوش بودی ز گیتیت بهر/ز دستش چرا بستدی جام زهر-
بدو گفت بیژن ز تاریک چاه/که چون بود بر پهلوان رنج راه-
مرا چون خروش تو آمد بگوش/همه زهر گیتی مرا گشت نوش-
بدین سان که بینی مرا خان و مان/ز آهن زمین و ز سنگ آسمان-
بکنده دلم زین سرای سپنج/ز بس درد و سختی و اندوه و رنج-

رستم، از بیژن می خواهد که کین از دل بر کَن و خطای گرگین را به من ببخش:
بدو گفت رستم که بر جان تو/ببخشود روشن جهانبان تو-
کنون ای خردمند آزاده خوی/مرا هست با تو یکی آرزوی-
بمن بخش گرگین میلاد را/ز دل دور کن کین و بیداد را-

بیژن، زخم ِ خورده ی غدر و بز دلی گرگین، در بند کینخواهی گرگین ست:
بدو گفت بیژن که ای یار من/ندانی که چون بود پیکار من-
ندانی تو ای مهتر شیرمرد/که گرگین میلاد با من چه کرد-
گرافتد بروبر جهانبین من/برو رستخیز آید از کین من-

رستم به بیژن: تا خود را از بند کینه توزی نرهانی، از بند چاه نرهانمت. 
بدو گفت رستم که گر بدخوی/بیاری و گفتار من نشنوی-
بمانم ترا بسته در چاه پای/برخش اندر آرم شوم باز جای-
 
فروهشت رستم بزندان کمند/برآوردش از چاه با پایبند-
ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی/بیامد بمالید بر خاک روی-
ز کردار بد پوزش آورد پیش/بپیچید زان خام کردار خویش-
دل بیژن از کینش آمد براه/مکافات ناورد پیش گناه- 


بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی، بر هفت واژه ی خرد، راستی، آشتی، داد، زندگی، آفرینش، و بنام زیستن، متمرکز ست و سرتاسر شاهنامه سرشار از به رخ کشیدن این مفاهیم ست. حکیم فردوسی، با جلا بخشیدن به همین مفاهیم، سلاحی بر ضد نقطه ی مقابل همین واژه ها، (جهل، دروغ، جنگ، بیداد، مرگ، تباهی و بدنامی) می سازد. حکیم طوس برای به کرسی نشاندن این هفت واژه، از سیاهی لشکر ِ سپاه ِ شراب، جام، پهلوانی، گردی، سالاری، درفش، شاهی، نیرومندی و میهن دوستی، بهره می برد.

***

جایگاه داد» در شاهنامه

***

دستاورد پیروزی و ظفر زآسمان، در گرو داد و نیک اندیشی ست:

 ترا باد پیروزی از آسمان / مبادا بجز داد و نیکی گمان -


داد از جمله جلوه های فاخر فریدون:

 دگر آفرین بر فریدون برز / خداوند تاج و خداوند گرز -

همش داد و هم دین و هم فرهی / همش تاج و هم تخت شاهنشهی -


داد، هدیه و نثار دادار ِ دادگر: 

 تو گفتی که من دادگر داورم / به سختی ستم دیده را یاورم -

همم داد دادی و هم داوری / همم تاج دادی هم انگشتری -


تخت و تاج، پاداش ِ آراستن زمین به داد:

 بیاراست روی زمین را به داد / بپردخت، ازان تاج بر سر نهاد -


 نام نیک، پادافره ی دادگری ست:

به ایران همه خوبی از داد اوست / کجا هست مردم همه یاد اوست  -


 داد و دهش هوشنگ

جهاندار هوشنگ با رای و داد / به جای نیا تاج بر سر نهاد -

 به فرمان یزدان پیروزگر / به داد و دهش تنگ بستم کمر -

وزان پس جهان یکسر آباد کرد / همه روی گیتی پر از داد کرد -


 روشنی و نوزایی جهان ز داد ست:

نشستند فرزانگان شادکام / گرفتند هر یک ز یاقوت جام -

می روشن و چهرهی شاه نو / جهان نو ز داد و سر ماه نو -


داد و دهش، برترین جایگاه ِ مرداس:

 که مرداس نام گرانمایه بود / به داد و دهش برترین پایه بود -


بن مایه ی داد، راستی ست:

 نگوید سخن جز همه راستی / نخواهد به داد اندرون کاستی -

 

داد، وجهی از وجوه سه گانه ی نیک خداوندی:

 نخست از جهان آفرین کرد یاد / خداوند خوبی و پاکی و داد -


 پیش شرط ِ امان یافتن ِ  بزهکار، دل به داد سپردن او ست:

شود شادمان دل به دیدارشان / ببینم روانهای بیدارشان -

ببینم کشان دل پر از داد هست / به زنهارشان دست گیرم به دست -


سرحدّ ِ راستای داد، راستی ست:

یکی پند آن شاه یاد آوریم / ز کژی روان سوی داد آوریم -


فریاد ِ کاوه از بیداد ِ ضحاک ست و خروش ِ داد ِ او رهنمون (داد) ست:   

 چو کاوه برون شد ز درگاه شاه / برو انجمن گشت بازارگاه -

همی بر خروشید و فریاد خواند / جهان را سراسر سوی داد خواند -


بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی، بر هفت واژه ی خرد، راستی، آشتی، داد، زندگی، آفرینش، و بنام زیستن، متمرکز ست و سرتاسر شاهنامه سرشار از به رخ کشیدن این مفاهیم ست. حکیم فردوسی، با جلا بخشیدن به همین مفاهیم، سلاحی بر ضد نقطه ی مقابل همین واژه ها، (جهل، دروغ، جنگ، بیداد، مرگ، تباهی و بدنامی) می سازد. حکیم طوس برای به کرسی نشاندن این هفت واژه، از سیاهی لشکر ِ سپاه ِ شراب، جام، پهلوانی، گردی، سالاری، درفش، شاهی، نیرومندی و میهن دوستی، بهره می برد.

***

جایگاه آشتی» در شاهنامه

 ترا آشتی بهتر آید ز جنگ / فراخی مکن بر دل خویش تنگ- 


 به جای جهان جستن و کارزار / مبادم به جز آشتی هیچ کار -


 اگر آشتی جست خواهی همی / بکوشی که این کینه کاهی همی -


 ز جنگ آشتی بیگمان بهترست / نگه کن که گاوت بچرم اندرست -


 کسی نیست بی آز و بی نام و ننگ / همان آشتی بهتر آید ز جنگ -


 که او را همی آشتی رای نیست / بدلش اندرون داد را جای نیست -


 جز از آشتی ما نبینیم روی / نه والا بود مردم کینه جوی -


 وگر آشتی جویی و راستی / نبینی به دلت اندرون کاستی -


 تو راخشم با آشتی گر یکی ست /  خرد بیگمان نزد تو اندکی ست-


 گر او ازجوانی شود تیز و تند /  مگردان تو در آشتی رای کند -


بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی، بر هفت واژه ی خرد، راستی، آشتی، داد، زندگی، آفرینش، و بنام زیستن، متمرکز ست و سرتاسر شاهنامه سرشار از به رخ کشیدن این مفاهیم ست. حکیم فردوسی، با جلا بخشیدن به همین مفاهیم، سلاحی بر ضد نقطه ی مقابل همین واژه ها، (جهل، دروغ، جنگ، بیداد، مرگ، تباهی و بدنامی) می سازد. حکیم طوس برای به کرسی نشاندن این هفت واژه، از سیاهی لشکر ِ سپاه ِ شراب، جام، پهلوانی، گردی، سالاری، درفش، شاهی، نیرومندی و میهن دوستی، بهره می برد.

***

 بنام زیستن» در شاهنامه

مرا مرگ، بهتر ازان زندگی/ که سالار باشم، کنم بندگی

بنام ار بریزی مرا گفت خون / به از زندگانی به ننگ اندرون

 هرانکس که در بیم و اندوه زیست / بران زندگی زار باید گریست 

نیرزد همی زندگانیش مرگ / درختی که زهر آورد بار و برگ 

بباید به کوری و نا کام زیست / برین زندگانی بباید گریست 

چنین زندگانی، نیارد بها / که باشد، سر اندر دَم اژدها

مرا زندگانی، نه اندر خورست / گر از دیگرانم، هنر کمترست 

چو پیش آید این روزگار درشت / مرا روی بینند، بهتر که پشت

چنین گفت موبد، که مردن بنام / به از زنده، دشمن بدو شادکام


جهان یادگارست و ما رفتنی / به گیتی نماند بجز مردمی       

به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست


غم آن جهان، از پی این جهان / نباید که داری به دل، در نهان

اگر مرگ باشد مرا بی گمان / به آوردگه، به که آید زمان

نترس از خدا و میازار کس / ره رستگاری، همین است و بس

به رنج اندر آری تنت را، رواست / که خود رنج بردن، به دانش، سزاست

کسی کو جهان را، به نام بلند / گذارد، به رفتن، نباشد نژند


که کس در جهان، جاودانه نماند / به گیتی، بما جز فسانه، نماند       

هم آن نام، باید که ماند، بلند / چو مرگ افکند سوی ما، بر کمند


بپرهیز، تا بد نگرددت نام / که بد نام، گیتی نبیند به کام

بد و نیک، ماند، ز ما یادگار / تو تخم بدی، تا توانی، مکار

نباشد جهان بر کسی پایدار / همه نام نیکو، بود یادگار

که این مرگ هر کس نخواهد چشید / شکیبایی و نام باید گزید

به رزم اندرون، کشته بهتر بود / که در خانه ات، بنده، مهتر بود

جهانجوی، اگر کشته گردد به نام / به از زنده، دشمن بدو شادکام

  به گیتی ممانید، جز نام نیک / هرآنکس که خواهد سرانجام نیک


رستم

مرا گر برزم اندر آید زمان / نمیرم ببزم اندرون بی گمان       

همی نام باید که ماند دراز / نمانی همی کار چندین مساز


من آن برگزیدم که چشم خرد / بدو بنگرد نام یاد آورد

به گیتی دران کوش چون بگذری / سرانجام نیکی بر خود بری


بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی، بر هفت واژه ی خرد، راستی، آشتی، داد، زندگی، آفرینش، و بنام زیستن، متمرکز ست و سرتاسر شاهنامه سرشار از به رخ کشیدن این مفاهیم ست. حکیم فردوسی، با جلا بخشیدن به همین مفاهیم، سلاحی بر ضد نقطه ی مقابل همین واژه ها، (جهل، دروغ، جنگ، بیداد، مرگ، تباهی و بدنامی) می سازد. حکیم طوس برای به کرسی نشاندن این هفت واژه، از سیاهی لشکر ِ سپاه ِ شراب، جام، پهلوانی، گردی، سالاری، درفش، شاهی، نیرومندی و میهن دوستی، بهره می برد.

***

واژه ی  زندگی» در شاهنامه:

گلستان که امروز باشد به بار / تو فردا چنی گل، نیاید به کار       

پس از زندگی »، یاد کن روز مرگ / چنانیم با مرگ، چون باد و گرد 


دگر هر که دارد، ز هر کار، ننگ / بود زندگانی » و روزیش، تنگ

خور و خواب و آرام جوید همی / وزان زندگی »، کام جوید همی 


چو بد بود و بد ساز، با وی نشست / یکی زندگانی » بود، چون کبست*۱


ازین پرده برتر سخن، گاه نیست / ز هستی*۲ »، مر اندیشه را، راه نیست

چو گردن به اندیشه زیر آوری / ز هستی »، مکن پرسش و داوری

ز هستی »، نشانست بر آب و خاک / ز دانش، منش را مکن در مغاک 

خداوند هستی » و هم راستی / نخواهد ز تو، کژی و کاستی

.

پ ن:

*۱ ، کبست، حنظل، هندوانه ابو جهل، زهر و هر چیز تلخ

*۲ ،  هستی،  وجود، زیست، زندگی، واژه ی حیات در شاهنامه نیست.


بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی، بر هفت واژه ی خرد، راستی، آشتی، داد، زندگی، آفرینش، و بنام زیستن، متمرکز ست و سرتاسر شاهنامه سرشار از به رخ کشیدن این مفاهیم ست. حکیم فردوسی، با جلا بخشیدن به همین مفاهیم، سلاحی بر ضد نقطه ی مقابل همین واژه ها، (جهل، دروغ، جنگ، بیداد، مرگ، تباهی و بدنامی) می سازد. حکیم طوس برای به کرسی نشاندن این هفت واژه، از سیاهی لشکر ِ سپاه ِ شراب، جام، پهلوانی، گردی، سالاری، درفش، شاهی، نیرومندی و میهن دوستی، بهره می برد.

***

واژه ی راستی» در شاهنامه:

زبان را مگردان، به گرد دروغ» /  چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ

نباید دروغ» ایچ دردین تو / نه کژی برین راه و آیین تو

مکن دوستی با دروغ» آزمای / همان نیز با مرد ناپاک‌رای

ز نیرو بود مرد را راستی» / ز سستی کژی زاید و کاستی

سرمایهٔ مردمی راستی ست / ز تاری و کژی بباید گریست

همه راست گفتی نگفتی دروغ» / به کژی نگیرند مردان فروغ

نبینی بجز خوبی و راستی» / چو پیچی سر از کژی و کاستی

همه بردباری کن و راستی» / جدا کن ز دل کژی و کاستی

نباید ز گیتی ترا یار کس / بی‌آزاری و راستی» یار بس


راستی، از زبان مزدک

به پیچاند از راستی» پنج چیز / که دانا برین پنج نفزود نیز     

کجا رشک و کینست و خشم و نیاز / به پنجم که گردد برو چیزه آز 


بکژی تو را راه نزدیکتر / سوی راستی» راه باریکتر

به نیروی یزدان که اندیشه داد / روان مرا راستی» پیشه داد

زخشنودی ایزد اندیشه کن / خردمندی و راستی» پیشه کن

ز کژی، نجوید کسی راستی» / که از راستی»، برکـَـنی کاستی

چو با راستی» باشی و مردمی / نبینی جز از خوبی و خرمی

اگر پیشه دارد دلت راستی» / چنان دان که گیتی بیاراستی

رخ پادشا تیره دارد دروغ / بلندیش هرگز نگیرد فروغ

سخن گفتن کژ ز بیچارگی ست / به بیچارگان بر بباید گریست -


بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی، بر هفت واژه ی خرد، راستی، آشتی، داد، زندگی، آفرینش، و بنام زیستن، متمرکز ست و سرتاسر شاهنامه سرشار از به رخ کشیدن این مفاهیم ست. حکیم فردوسی، با جلا بخشیدن به همین مفاهیم، سلاحی بر ضد نقطه ی مقابل همین واژه ها، (جهل، دروغ، جنگ، بیداد، مرگ، تباهی و بدنامی) می سازد. حکیم طوس برای به کرسی نشاندن این هفت واژه، از سیاهی لشکر ِ سپاه ِ شراب، جام، پهلوانی، گردی، سالاری، درفش، شاهی، نیرومندی و میهن دوستی، بهره می برد.

***

واژه ی  خرد » در شاهنامه:

به نام خداوند جان و خرد » / کزین برتر اندیشه برنگذرد

خرد » گر، سخن برگزیند همی / همان را گزیند که بیند همی

خرد » بهتر از هر چه ایزد بداد / ستایش خرد » را به از راه داد

خرد » رهنمای و خرد دلگشای / خرد » دست گیرد به هر دو سرای

خرد » تیره و مرد روشن روان / نباشد همی شادمان یک زمان

خرد » را و جان را که یارد ستود / و گر من ستایم که یارد شنود

خرد » چشم جانست چون بنگری / تو بی‌چشم شادان جهان نسپری

خرد » باید و دانش و راستی / که کژی بکوبد در کاستی

خرد » همچو آبست و دانش زمین / بدان کاین جدا و آن جدا نیست زین 

خرد » گیر کآرامش جان تست / نگهدار گفتار و پیمان تست 

خرد » افسر شهریاران بود / همان زیور نامداران بود 

خرد » مرد را خلعت ایزدیست / سزاوار خلعت نگه کن که کیست 

خرد » را مه و خشم را بنده دار / مشو تیز با مرد پرهیزکار


خرد » دارد ای پیر، بسیار نام / رساند خرد » پادشا را به کام 

    یکی مهر خوانند و دیگر وفا / خرد دور شد درد ماند و جفا 


خرد » چون بود با دلاور به راز / به شرم و به پوزش نیاید نیاز


خرد » مرد را خلعت ایزدیست / ز اندیشه دورست و دور از بدیست 

هنرمند کز خویشتن در شگفت / بماند، هنر زو نباید گرفت  


خرد » باید و نام و فر و نژاد / بدین چار گیرد سپهر از تو یاد


بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

خسرو پرویز و گماردن مردی "بد گوهر و نابکار"، به مقام ِ  فرمانداری  ری، برای پیشگیری از تخریب شهر.

***

گردیه، همسر خسرو پرویز، به تدبیر ِ  برادرش گردوی، شوهرش (گستهم) را می کشد و همسر خسرو پرویز می شود. 

گردیه  از برادر دیگرش بهرام چوبینه به خاطر زیاده خواهی و دور خیزش برای جایگاه پادشاهی خسرو پرویز، سخت آزرده خاطر ست.


 در محفل میگساری، جامی با رخ بهرام چوبینه، به کف گردیه می نهند:

بدان مجلس اندر یکی جام بود / نوشته برو نام بهرام بود -


گردیه، به خشم، از گستاخی و زیاده خواهی بهرام، جام را بر زمین میکوبد و دستور ویرانی ری، محل فرمانروایی بهرام چوبینه را میدهد:

هـمه مـردم از شـهر بـیرون کنید / هـمه ری به پی، دشت و هامون کنید -


تصمیم گردیه از دید خسرو پرویز  ویرانگرانه و نابخردانه انگاشته میشود:

نگه کن کـه شـهری بزرگـست ری / نـشاید که کوبند پیلان به پی - 


 خسرو پرویز برای جلو گیری از ویرانی ری و دلجویی از گردیه ی نو عروس، چنین راه می نمایاند: 

 به دستور گفت آنزمان شهریار / که بد گـوهری باید و نابکار» -

که یک چـند باشـد به ری مـرزبان / یکی مرد بی دانش و بد زبان» -

چـنین گفت خسرو که، بسیار گـوی» / نـژند اخـتری بایدم سرخ موی -

تنش سرخ و بینی کژ و روی زشت / همان دوزخی روی، دور از بهشت» -

 یکی مرد بد نام و رخساره زرد» / بد اندیش و کوتاه و دل پر ز درد» - 

همان بد دل و سفله و بی فروغ» / سرش پر زکین و زبان پر دروغ» -

دو چـشـمش کـژ» و سـبز و دنـدان بـزرگ / بـرآن انـدرون کــژ رود هـمچو گرگ -

همی جست هـرکـس بـه گــرد جـهـان / ز شـهـر کـسان، از کـهان و مـهان -

بـفرمـود تـا نـزد او آورند / وزانگـونه ، بازی به کوی آورند -

ببردند زین گـونه مردی برش / بـخـندیـد زو کشور و لشکرش -

بدو گفت خسرو، ز کردار بد / چه داری بیاد ای بد ِ بی خـرد - 

چـنین گـفت با شاه کـز کـار بد / نـیاسایم و نیـست با مـن خرد» -

سخن هرچ گویی دگـرگـون کنم / تن و جان مردم، پر از خون کـنم» -

سر ِ مایـه من دروغـست و بس / سوی راستی نـیستم دست رس» -

به دیـوان نوشتـند منـشور ری / ز زشتی، بزرگی شد آن شوم پی» -


مرد زشت روی ِ زشت خوی، بدون ویران کردن ِ آباد بوم ِ  ری، با ترفند ِ  کندن ناودانها و کشتن گربه های شهر و رها کردن موشها، کمر به تاراندن اهالی، از شهر و دیارشان می بندد:

چـو آمد به ری مرد نا تـندرست / دل و دیده از شـرم یزدان  بشـست» -

 بـفـرمود تا ناودانـهـای بام / بکـندنـد و او شـد بران شادکام -

 وزان پس هـمه گـربکـان را بکـشت / دل کدخدایان ازو شد درشت -

همی جست جایی که بد یک درم / خداوند او را فکندی به غم -

همه خانه از موش بگذاشتند / دل از بوم آباد بگذاشتند -

چو باران بدی ناودانی نبود / به شـهر انـدرون پاسـبانی نـبود -

شـد آن شهر ِ آباد یکـسر خراب / به سـر بر هـمی تافـتی آفتاب -

همه شهر یکسر پر از داغ و درد» / کس اندر جهان یاد ایشان نکرد -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

*** 

رد یابی ابریق، پیاله، رند، خرابات، سبو، باده و جام در شاهنامه ی فردوسی.

***

 در سرتا سر شاهنامه، هیچ نشانی از ابریق، پیاله، رند و خرابات نیست. 

سبو، سه بار در شاهنامه قید شده. البته با عنوان کوزه ی آب و بدون بار کلامی ِ (ظرف شراب). 

1- چو خواهی که پیدا کنی گفت ‌وگوی/بباید زدن سنگ را بر سبوی - 

داستان سیاوش 


 2- دو خواهرش رفتند ز ایوان به کوی/غریوان و بر کفت ها بر سبوی - 

داستان هفتخوان اسفندیار


 3- زنی دید بر کتف او بر سبوی/ز بهرام خسرو بپوشید روی -

پادشاهی بهرام گور 


 باده، مشترک در آثار "عرفانی و صوفیانه" و آثار "حماسی وپهلوانی". 


باده، در شاهنامه، بسیار دیده می شود. به مناسبت ها و بهانه های گونا گون. 


در مجالس دیدار

همه بادهٔ خسروانی بدست/همه پهلوانان خسروپرست -

می اندر قدح چون عقیق یمن/بپیش اندرون لاله و نسترن -


در پیشواز

سران با فرامرز و با پیلتن/همی باده خوردند بر یاسمن -

غریونده نای و خروشنده چنگ/بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ -  


در بدرقه

من اینک به رفتن کمر بسته‌ام/عنان با عنان تو پیوسته‌ام -

سه روز اندرین گلشن زرنگار/بباشیم و ز باده سازیم کار -

ابا باده و رود و گردان به هم/بدان تا کند بر دل اندیشه کم -


در بدرود

برفتند با رود و رامشگران/بباده نشستند یکسر سران -

نشستند شادان دل آن شب بهم/به باده بشستند جان را ز غم -


 در بزرگداشت و ستایش

سر جنگجویان به خوردن نشست/پرستنده شد جام باده به دست -

گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ/بیامد سوی خان آذرگشسپ -

جهان‌آفرین را ستایش گرفت/به آتشکده در نیایش گرفت -


 پیش از نبرد

تن خویش را نیز مستای هیچ/به ایوان شو و کار فردا بسیچ -

ببینی که من در صف کارزار/چنانم چو با باده و میگسار -


پس از پیروزی

سر جنگجویان به خوردن نشست/پرستنده شد جام باده به دست -

چو از خوان سالار برخاستند/نشستنگه می بیاراستند - 

همه دشت پر باده و نای بود/به هر کنج صد مجلس آرای بود -

به زاولستان از کران تا کران/نشسته به هر جای رامشگران -


"باده"، درشاهنامه، همیشه همپای باده گساری ِ"مستانه"، خنیاگری ِ "طربناک" و رامشگری ِ "نشاط انگیز" بوده. 

"باده"، همواره هـمراه بـوده ست بـا، رود، بـربـط و چـنگ نـوازی.

"باده"، همواره هـمراه بـوده ست بـا، از خـود فـرا تـر رفـتـن ِ مـتهـورانه، مــیدان گـزیدن ِ "جـسورانه"، حـریف طلـبیـدن ِ "گستاخانه"، با زخم رسانیدن ِ "عیان و آشکار"، به " تن پیل وار" دشمن ِ آب و خاک » و با ابزار " مادی" گرز، شمشیر، سنان، تیر و کمان.


در عرفان نیز "باده"، بسیار دیده می شود و به مناسبت ها و بهانه های گوناگون.


"باده" و دنیا گریزی

ما گوشه نشینان خرابات الستیم/تا بوی میی هست در این میکده مستیم -

دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم/رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم -

رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم/چیزی بجز از باده و ساغر نشناسیم -

وحشی بافقی»  - 


من، غلام ِ رندی، کو، چون به باده بنشیند/از خود و تو و من او جمله بی‌خبر خیزد -

اوحدی» 


که رندان آزاده را در نکاح/نباشد بجز دختر رز، مباح -

بیا ساقیا! باده در جام کن!/به رندان لب تشنه انعام کن -

جامی» 


"باده" و انفعال

گر همچو من افتادهٔ این دام شوی/ای بس که خراب باده و جام شوی -

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم/با ما منشین اگر نه بدنام شوی -

حافظ» 

 

"باده"، در آثار عرفانی، همیشه همپای غمگساری ِ"محزون"، تغزل ِ"شاعر"، فغان ِ "زار" و ناله ی ِ "شبگیر" بوده ست.

" باده"، همواره همراه بوده ست، با دف و نی، چنگ و چغانه، در خود فرو خزیدن ِ"عزلت گزینانه"، گریز از میدان رزم "منفعلانه".


و در نهایت، "باده"، آلت حرب ِ چنگ و زخـمه زدن ِ  روح ِ  سرکش و زیرک ِ  رند ِ  یک لا قبای حافظ، بر رخ و تار و پود روح ِ " پوسـیده، ریا پـیشه و مـکار" شیخ و شاب و صـوفی و عـابد و محتسب. با ابزار "معنایی" استعاره و ایما، حدیث و اشاره.


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی  

 ***

آیین سکا ها،  نیکان  رستم 

***

سکاها*۱،  با توجه به پیامبر شاه بودن جمشید و فریدون و گفت و شنود آنها، با سروش»، یا به تعبیر سامی نژاد ها،جبرییل»، خیلی قبل تر از  زرتشت، به آیین آریاییان، (پـَهـلـَـوی کیش باستان)، باور داشته اند. و تا پایان، سلطه ی بلا مـنازع دیـن دیگـری را، بـر نـمی تـابنـد. هـرچـند خـانـدان زال از پـر نـفـوذ تـریـن و قـوی تـریـن و شایـد تـنها حامیان پیگیر روزهای تنگ ِ  دینداران کیومرثی (از کیقباد تا منوچهر و نوذر) و حتی کیخسرو، و به دینان» گشتاسب بوده اند. حتی، رویه ی روزهای آخر ِ کیخسرو را، نمی پسندیده اند. ولی همچنان، او را حمایت میکرده اند. 

***

بهت و حیرت سرداران و سران به انفعال کیخسرو :

بگفتند با زال و رستم، که شاه/بگفتار ابلیس گم کرد راه-


 زال زر:

بدیشان چنین گفت زال دلیر/که باشد که شاه آمد از گاه سیر-

درستی و هم دردمندی بود/گهی خوشی و گه نژندی بود»-

شما دل مدارید چندین به غم/که از غم شود جان خرم دژم-

ندانیم، کاندیشه ی شهریار/چرا تیره شد اندر این روزگار-


زال کیخسرو را اندرز میدهد:

ترا زین جهان روز ِ بَر خوردنست/نه هنگام تیمار و پژمردنست»- 


با اینکه پند مشفقانه ی زال به کیخسرو کارگر نمی افتد،  ولی  زال و رستم و همراهان، تا حّد و مرز ِ  زمان معراجِ کیخسرو هم،  او را تنها نمی گذارند


کیخسرو:

کنون آن به آید که من راه جوی/شوم پیش یزدان پر از آب، روی-

مرا روزگار ِ جدایی بود/مگر با سروش آشنایی بود-

چو بهری ز نیمه شب اندر چمید/کی نامور پیش چشمه رسید-

بران آب روشن سر و تن بشست/همی خواند، اندر نهان، زند و اُست*۲- 

چنین گفت با نامور بخردان/که باشید بدرود تا جاودان-


و زال و همراهان، او را تا ابتدای مسیر رسیدن به معبودش، همراهی و مشایعت میکنند.


 گشتاسب، به محض تثبیت دین بهی، برای تداعی حقانیت و کسب مشروعیت ِ بیش از پیش برای دین بهی، (دین دامادش» زرتشت)، دو سال را با شیفتگی تمام، میهمان خاندان رستم، در زابل لنگر اقامت می اندازد و پایتخت، (بلخ ِ بامی) را رها کرده و به پدر ِ فرتوت ش، لهراسب وا می نهد. چندی بعد، در نبردی نا عادلانه و ناخواسته، رستم، جان اسفندیار رویین تن را می ستاند. به تعبیری، نبرد رستم و اسفندیار نیز، با آتش ِ تحمیل دین بهی، به خاندان زال، در می گیرد و زبانه ی آن، بهمن اسفندیار، همان اردشیر دراز دست ِ بی چشم و رو و ناسپاس،  دودمان رستم را، به باد می دهد. همان بهمن که سیاووش دوم و پرورده ی رستم ست. رستم، تا آخر یاور ادیان و آیین های پیشینیان دیروز و دین نوبنیاد روز (دین بهی) می ماند و هیچگاه، در برابرشان، نمی ایستد.

 تن ِ پیل وار ِ تهمتن، در هیچ دینی نمی گنجد و آرام و قرار نمی یابد. به همین رو نیز، هیچ نامی از رستم و خاندان زال در زند و اوستا، یافت نمی شود. ولی در متون دینی پهلوی، رگه هایی از نام  زال و رستم را می توان یافت.

 

هیچ دینی را نیز، یارای گنجیدن در آیین رستم نیست».


 آیینی چند جانبه، فراگیر، و پیچیده، که تا هنوز، ناشناخته مانده ست.

‌‌‌.‌.‌‌‌‌‌.
پ ن:
 *۱ سکاها، سگزی ها، سجستانی ها، سیستانی ها 
*۲  اُست، اوستا

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
فردوسی حکیم طوس در چهار فراز از عرصه ی نبرد رستم و سهراب، امتیاز و برتری را به سهراب می دهد - فراز 4
***
کفه ی ترازوی امتیاز دهی فردوسی، در نبرد رستم و سهراب، به سوی سهراب سنگینی میکند.

***
رستم، چاره ی مرگ را در ترفند می بیند:
بدان "چاره" از چنگ آن اژدها / همی خواست کاید ز کشتن رها - 

سهراب از سر جوانمردی و مراعات پیری رستم و نازک دلی، به رستم امان داد:
دلیر جوان سر به گفتار پیر / بداد و ببود این سخن دلپذیر -
یکی از دلی و دوم از زمان / سوم از جوانمردیش بی‌گمان -
چو سهراب شیراوژن او را بدید / ز باد جوانی دلش بردمید -

رستم از خوف جان، به سهراب امان نمی دهد:
زدش بر زمین بر به کردار شیر / بدانست کاو هم نماند به زیر -
سبک تیغ تیز از میان برکشید / بر شیر بیدار دل بر درید - 

رستم به رغم دو بار فریفتن سهراب، سخن از "رو راستی"میراند:
بسی گشته‌ام در فراز و نشیب / نیم مرد گفتار و بند و فریب -
 
رستم خود را با فریب و نیرنگ از چنگال مرگ می رهاند.

در حاشیه ی نبرد رستم و سهراب:

رستم وقت را تنگ و دامنه ی بحران شکست را بس فراخ می بیند.
بودن سهراب، مترادف با نبودن ایران ست. رستم، زندگی فرزند را با بهای مرگ ایران و ایرانی طاق نمی زند.

رستم در شلوغی و تراکم ِ  تور و چنبره ی پراگماتیسم(عملگرایی) دست و پا گیرش، جایگاهی برای مآل اندیشی فردی قائل نیست.

رستم پیش از اینکه در قید صورت ِ ظاهر وجهه فردی خود باشد، در بند باطن مصالح جمع ست. 

رستم وجهه صوری و صلاح فردی خود را در رهن  مصالح جمع به گرو  گذارده ست. 

رستم مصلحت و صلاح جمع را بخوبی می شناسد ولی با مصلحت اندیشی میانه ایی ندارد. سود خود را به بهای زیان جمع نمی خواهد.

رستم، از دو امکان ِ  در پیش، نماندن و نبودن فرزند ناشناخته یا ماندن و بودن ایران، محو اولی را برای حفظ دومی بر می‌گزیند.

رستم، در مواجه با مخاطره ی مهلکه ی  مهلک ِ  سهراب و درگیر و دار ِ این مسیر پر پیچ و خم و سنگلاخ، معطل تقیه و منزه طلبی و عاقبت اندیشی نماند و :

سبک تیغ تیز از میان برکشید / بر شیر بیدار دل بر درید -    


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
فردوسی حکیم طوس در چهار فراز از عرصه ی نبرد رستم و سهراب، امتیاز و برتری را به سهراب می دهد - فراز 3
***
کفه ی ترازوی امتیاز دهی فردوسی، در نبرد رستم و سهراب، به سوی سهراب سنگینی میکند.
***
مهرجویی سهراب در برابر چاره جویی و ترفند ِ  رستم.

***

گاهِ رزم، سهراب آرام و مطمئن و مهرجو می نماید: 

ز رستم بپرسید خندان دو لب / تو گفتی که با او به هم بود شب - 

ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین / بزن جنگ و بیداد را بر زمین - 

نشنیم هر دو پیاده به هم / به می تازه داریم روی دژم - 

دل من همی با تو مهر آورد / همی آب شرمم به چهر آورد - 


 رستم ، مضطرب و پریش و سر در گم، مهرجویی و خوی آشتی جوی سهراب را فریبکاری ترجمان میکند:

 بدو گفت رستم که‌ای نامجوی / نبودیم هرگز بدین گفت‌وگوی - 

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش / نگیرم فریب تو زین در مکوش - 

نه من کودکم گر تو هستی جوان / به کشتی کمر بسته‌ام بر میان - 


بکشتی گرفتن برآویختند / ز تن خون و خوی را فرو ریختند - 


سهراب بر رستم چیره می شود:

نشست از بر سینهٔ پیلتن / پر از خاک چنگال و روی و دهن - 

یکی خنجری آبگون برکشید / همی خواست از تن سرش را برید - 


رستم چاره را در فریب می بیند و با دستاویز ترفند، از دگرگونگی آیین سخن میگوید: 

دگرگونه‌تر باشد آیین ما / جزین باشد آرایش دین ما - 

گرش "بار دیگر" به زیر آورد / ز افگندنش نام شیر آورد - 



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی حکیم طوس در چهار فراز از عرصه ی نبرد رستم و سهراب، امتیاز و برتری را به سهراب می دهد - فراز 2 

***

کفه ی ترازوی امتیاز دهی فردوسی، در نبرد رستم و سهراب، به سوی سهراب سنگینی میکند.

***

به رخ کشیدن برتری روحی سهراب به روحیه ی در هم کوبیده شده ی رستم: 

چنین گفت سهراب کاو زین سپاه / نکرد از دلیران کسی را تباه - 

از ایرانیان من بسی کشته‌ام / زمین را به خون و گل آغشته‌ام -

  

 رستم، دلواپس و چاره جوی ِ  رزم فردا و غرق در دلهره ست و نگران: 

 وزان روی رستم سپه را بدید / سخن راند با گیو و گفت و شنید - 

گر از باد جنبان شود کوهِ خار / نجنبید بر زین بر آن نامدار - 

چو فردا بیاید به دشت نبرد / به کُشتی همی بایدم "چاره" کرد - 

بکوشم ندانم که پیروز کیست / ببینیم تا رای یزدان به چیست -


 به لشکر گه خویش بنهاد روی / " پُراندیشه ی جان" و سرش کینه جوی - 


 زان سوی، سهراب، سرخوش و میگسار:

 کنون خوان همی باید آراستن / بباید به می غم ز دل کاستن - 


زین سوی، رستم ، غمگسار:

 چنین راند پیش برادر سخن / که بیدار دل باش و تندی مکن - 

و گر خود دگرگونه گردد سخن / تو زاری میاغاز و تندی مکن - 

تو خرسند گردان دل مادرم / چنین کرد یزدان قضا بر سرم - 

بگویش که تو دل به من در مبند / که سودی ندارت بودن نژند - 

همه مرگ راییم پیر و جوان / به گیتی نماند کسی جاودان - 

وزان روی سهراب با انجمن زین سوی، / همی می گسارید با رود زن -  



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
فردوسی حکیم طوس در چهار فراز از عرصه ی نبرد رستم و سهراب، امتیاز و برتری را به سهراب می دهد - فراز 1
***
کفه ی ترازوی امتیاز دهی فردوسی، در نبرد رستم و سهراب، به سوی سهراب سنگینی میکند.
***
 فراز ِ  روی گردانیدن رستم از ادامه ی پیکار سهراب و تاخت زدن به سپاه تورانیان:
تهمتن به توران سپه شد به جنگ / بدانسان که نخچیر بیند پلنگ -
میان سپاه اندر آمد چو گرگ / پراگنده گشت آن سپاه بزرگ -

سهراب نیز به تلافی، به سپاه ایران میتازد
عنان را بپچید سهراب گرد / به ایرانیان بر یکی حمله برد -
بزد خویشتن را به ایران سپاه / ز گرزش بسی نامور شد تباه -

بهت رستم از رزم آوری سهراب و بروز دلواپسی و نگرانی رستم:
میان سپه دید سهراب را / چو می لعل کرده به خون آب را -
غمی گشت رستم چو او را بدید / خروشی چو شیر ژیان برکشید -

رستم به فرافکنی چنگ می اندازد:
بدو گفت کای ترک خونخواره مرد / از ایران سپه جنگ با تو که کرد -
چرا دست یازی به سوی همه / چو گرگ آمدی در میان رمه -

سهراب پیشدستی رستم در نبرد را به رخش می کشد:
 بدو گفت سهراب، توران سپاه / ازین رزم بودند بر بی‌گناه -
تو آهنگ کردی بدیشان نخست / کسی با تو پیگار و کینه نجست -

رستم گزیر را در گریز از صحنه ی نبرد می بیند:
بدو گفت رستم که شد تیره‌روز / چه پیدا کند تیغ گیتی فروز -
بگردیم شبگیر با تیغ کین / برو تا چه خواهد جهان آفرین - 


بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

سکولاریزم سرداران سپاه کیخسرو و دامنه ی تحمل و آزادمنشی رستم، زال و گودرز هنگام معراج کیخسرو »

***

پس از برتخت نشستن کیخسرو ( پسر سیاووش )، رستم و زال به دیدار شاه می روند:

بیاراست رستم به دیدار شاه / ببیند که تا هست زیبای گاه -

ابا زال، سام نریمان بهم / بزرگان کابل همه بیش و کم -

زواره فرامرز و دستان سام / بزرگان که هستند با جاه و نام -

سر زال زانپس به بر در گرفت / ز بهر پدر دست بر سر گرفت -

نگه کرد رستم سر و پای اوی / نشست و سخن گفتن و رای اوی -

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر / چو گرگین و گستهم و بهرام شیر-

گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ / بیامد سوی خان آذر گشسپ -

جهان‌آفرین را ستایش گرفت / به آتشکده در نیایش گرفت -


به خورشید و ماه و به تخت و کلاه /  به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه -

گوا بود دستان و رستم برین / بزرگان لشکر همه همچنین -

به زنهار بر دست رستم نهاد / چنان خط و سوگند و آن رسم و داد -

نوشتند بر دفتر شهریار / همه نامشان تا کی آید به کار -


واکنش سران سپاه ایران به انزوا و عرفان کیخسرو : 

برفتند با دست کرده بکش / بزرگان پیل افکن شیر فش -

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر /  چو گرگین و بیژن چو رهام شیر -

چو دیدند بردند پیشش نماز / ازان پس همه بر گشادند راز -

ندانیم که اندیشه ی شهریار / چرا تیره شد اندر این روزگار -

همه پهلوانان ز نزدیک شاه / برون آمدند از غمان جان تباه -

بسالار بار آنزمان گفت شاه / که بنشین پس پرده ی بارگاه -

کسی را مده بار در پیش من / ز بیگانه و مردم خویش من -

 بیامد بجای پرستش به شب /  به دادار دارنده بگشاد لب -

چو یکهفته بگذشت ننمود روی / بر آمد یکی غلغل و گفت و گوی -

همه پهلوانان شدند انجمن / بزرگان فرزانه و رایزن -

چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد / سخن رفت چندی ز بیداد و داد-

ز کردار شاهان برتر منش / ز یزدان پرستان و ز بد کنش -


برنتابیدن رفتار کیخسرو و چاره اندیشی سران سپاه :

پدر، گیو را گفت، کای نیکبخت / همی شه پرستنده ی تاج و تخت -

 بپیش آمد اکنون یکی تیره کار / که آنرا نشاید که داریم خوار -

بباید شدن سوی زابلستان / سواری فرستی به کابلستان -

 به زابل به رستم بگویی که شاه  / ز یزدان بپیچید و گم کرد راه- 

در بار بر نامداران ببست / همانا که با دیو دارد نشست -

بترسیم کو همچو کاووس شاه / شود کژ و دیوش بپیچد ز راه -

شما پهلوانید و داناترید / به هر بودنی بر تواناترید -

شد این پادشاهی پر از گفت و گوی / چو پوشید خسرو ز ما رای و روی -

سر هفته را زال و رستم به هم  /  رسیدند بی کام، دل پر ز غم -

چو گودرز پیش تهمتن رسید / سرشکش ز مژگان برخ بر چکید -

سپاهی همی رفت رخساره زرد/  ز خسرو همه دل پر از داغ و درد-

بگفتند با زال و رستم که شاه / بگفتار ابلیس گم کرد راه -


تدبیر کدخدا منشانه ی زال :

بدیشان چنین گفت زال دلیر/ که باشد که شاه آمد از گاه سیر -  

درستی و هم دردمندی بود/ گهی خوشی وگه نژندی بود -

شما دل مدارید، چندین به غم / که از غم، شود جان خرم، دژم -


اندرز سرزنش آمیز زال به کیخسرو:

ترا زین جهان روز بر خوردن ست  / نه هنگام تیمار و  پژمردن ست -


کیخسرو، پند نا پذیر و مصمم، مسیر گزیده شده اش،را تا تا انتهای کارطی میکند . وتاحدومرز عروج »،به آسمان میرسد . و زال نیز او را مشایعت می کند .رستم، گودرز، گیو، فریبرز، بیژن، و. نیز زال زر را تنها نمی گذارند و در رکاب زال و گودرز به صف مشایعت کنندگان کیخسرو می پیوندند: 

چو دستان و رستم چو گودرز و گیو / دگر بیژن گیو و گستهم نیو -

 به هفتم فریبرز کاووس بود / به هشتم کجا نامور طوس بود -


وداع کیخسرو با سران سپاه :

بدان مهتران گفت زین کوهسار / همه باز گردید بی شهریار-

ز با من شدن، راه کوته کنید / روان را سوی روشنی ره کنید -

برین ریگ بر نگذرد هر کسی / مگر فره و برز دارد بسی -

سه مرد گرانمایه و سرفراز / شنیدند گفتار و گشتند باز -

چو دستان و رستم چو گودرز پیر /  جهانجوی و بیننده و یاد گیر-


معراج کیخسرو -  کیخسرو در سی سخت، نزدیکی یاسوج » . به آسمان معراج میکند .


کیخسرو

روانم نباید که آرد منی / بد اندیشی و کیش آهرمنی -

شوم همچو ضحاک تازی و جم  / که با سلم و تور اندر آیم به زم -

بیکسو چو کاووس دارم نیا / دگر سو چو تور آن پر از کیمیا -

چو کاووس و چون جادو افراسیاب / که جز روی کژی ندیدی بخواب -

بیزدان شوم یکزمان ناسپاس / بروشن روان اندر آرم هراس -

 ز من بگسلد فره ی ایزدی / گر آیم به کژی و راه بدی -

ازان پس بران تیرگی بگذرم / بخاک اندر آید سر و  افسرم-

بگیتی بماند ز من نام بد / همان پیش یزدان سرانجام بد -

تبه گرددم چهر و رنگ رخان / بریزد بخاک اندرون استخوان -

هنر گم شود ناسپاسی بجای /  روان تیره گردد به دیگر سرای -

گرفته کسی تاج و تخت مرا / بپایان در آورده بخت مرا -

ز من نام ماند بدی یادگار/ گل رنج های کهن گشته خار -


کیخسرو

کنون آن به آیدکه من راه جوی/ شوم پیش یزدان پر از آب، روی -

مگر هم بدین خوبی اندر نهان / پرستنده ی کردگار جهان -

روان بدان جای نیکان برد / که این تاج و تخت مهی بگذرد -

نیابد کسی زین فزون کام و نام / بزرگی و خوبی و آرام و جام -

رسیدیم و دیدیم راز جهان / بد و نیک هم آشکار و نهان -

به سالار نوبت، بفرمود شاه / که هر کس که آید بدین بارگاه -

ورا باز گردان بنیکو سَخُن / همه مردمی جوی و تندی مکن -

ببست آن در بارگاه کیان / خروشان بیامد گشاده میان -

ز بهر پرستش سر و تن بشست / به شمع خرد راه یزدان بجست -

بپوشید پس جامه ی نو سپید / نیایش کنان رفت دل پر امید -

بیامد خرامان بجای نماز / همی گفت با داور پاک راز -


عروج کیخسرو :


بدان مرز بانان چنین گفت شاه / که امشب نرانیم زین جایگاه -

بجوییم کار گذشته بسی / کزین پس نبینند ما را کسی -

چو خورشید تابان بر آرد درفش / چو زر آب گردد زمین بنفش -

مرا روزگار جدایی بود / مگر با سروش آشنایی بود -

ازین رای گر تا بگیرد دلم / دل تیره گشته ز تن بگسلم -

چو بهری ز نیمه شبان در چمید / کی نامور پیش چشمه رسید -

بران آب روشن سر و تن بشست / همی خواند اندر نهان زند و اُست -

چنین گفت با نامور بخردان / که باشید بدرود تا جاودان -

کنون چون بر آرد سنان آفتاب / مبینید دیگر مرا جز بخواب -

شما باز گردید زین ریگ خشک / مباشید اگر بارد از ابر مشک -

ز کوه اندر آید یکی باد سخت / کجا بشکند شاخ و برگ درخت -

ببارد بسی برف ز ابر سیاه / شما سوی ایران نیابید راه -

چو از کوه خورشید سر بر کشید / ز چشم مهان شاه شد ناپدید -


سرزنش زال به کیخسرو


کیخسرو

سحرگه مرا چشم بغنود دوش / ز یزدان بیامد خجسته سروش -

که بر ساز کآمد گه رفتنت / سرآمد نژندی و نا خفتنت -

کنون بارگاه من آمد به سر /  غم لشکر و تاج و تخت و کمر -

غمی شد دل ایرانیان را ز شاه / همه خیره گشتند و گم کرده راه -

چو بشنید زال این سخن بر دمید / یکی باد سرد از جگر بر کشید -

به ایرانیان گفت کین رای نیست / خرد را به مغز اندرش جای نیست -

ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت / چو او گفت ما را نشاید نهفت -

نباید بدین بود همداستان / که هیچ راند چنین داستان -

مگر دیو با او هم آواز گشت / که از راه یزدان سرش باز گشت -

فریدون و هوشنگ یزدان پرست / نبردند هرگز بدین کار دست -

بگویم بدو من همه راستی / گراید بجان اندرون کاستی -

چنین یافت پاسخ ز ایرانیان / کزین سان سخن کس نگفت از میان -

همه با توایم آنچ گویی بشاه / مبادا که او گم کند رسم و راه -




بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی گاه خدایش را با همین داد»، محک میزند و بسان موسی کلیم الله»، با خدایش محاوره دارد . حتی او را به چالش میکشد : 

اگر مرگ داد ست بیداد چیست/ز داد اینهمه بانگ و فریاد چیست » .


 و در پاسخ ِ پژواک ِ فریادش، به آسمان، می گوید، اگر دادی باشد، فریادی نیست :

  چنان دان که داد ست و بیداد نیست/ چو داد آمدش جای فریاد نیست .


 فردوسی، حقانیت و اعتبار پهلوانان و شاهان شاهنامه را نیز با داد » محک میزند :

 ز بیدادی شهریار جهان / همه نیکوی باشد اندر نهان-

که گیتی بداد و دهش داشتند / به بیداد بر چشم نگماشتند-

چنان کرد روشن جهان آفرین / کزو دور شد جنگ و بیداد و کین -

درود خداوند دیهیم و زور/ بدان کو نجوید به بیداد شور-

ز داد و ز بیداد شهر و سپاه / بپرسد خداوند خورشید و ماه -

 چو بیدادگر شد جهاندار شاه / ز گردون نتابد ببایست ماه -



بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی خدایان خود را بر محورهای داد ( عدل )، خرد، مهر، نیکی و پاکی می سنجد و آنان را با این مفاهیم ارج میگذارد، پایگاه می دهد و پاس می دارد . 

در شاهنامه، هیچگاه با خدایان عیوس و کین توز و عنود و عصبانی مواجه نمی شویم . حتی نام و لقب هایی را که فردوسی برای خدایانش بر میگزیند، بر همین پایه استوارند . دادار( داد آر )، داد آور »، دادگر »، دادآفرین » :


نخست از جهان آفرین» کرد یاد /  خداوند خوبی» و پاکی» و داد »  -

سوی آسمان سربرآورد راست / ز دادآور » آنگاه فریاد خواست -

یکی طاس می بر کفش برنهاد / ز دادار » نیکی دهش کرد یاد -


پس آنگه سوی آسمان کرد روی / که ای دادگر داور راست‌گوی -    

 تو گفتی که من دادگر داورم  / به سختی ستم دیده را یاورم -     

همم داد دادی و هم داوری / همم تاج دادی هم انگشتری -


کس از داد » ِ یزدان نیابد گریغ / وگر چه بپرد برآید به میغ -

خداوند شرم» و خداوند باک» / ز بیداد و کژی دل و دست پاک -

که داد » خدایست وزین چاره نیست / خداوند گیتی ستمگاره نیست» -

خداوند خورشید» و گردنده ماه» / فرازنده ی تاج وتخت وکلاه -

به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه برنگذرد -

خداوند نام و خداوند جای / خداوند روزی ده رهنمای -

خداوند جوی می و انگبین» / همان چشمهٔ شیر و ماء معین -

خداوند رای» و خداوند شرم» / سخن گفتن خوب و آوای نرم» -

خداوند شمشیر و گاه و نگین » / چو ما دید بسیار و بیند زمین -

به زَروَر » خداوند خورشید و ماه » / که چندان نمانم ورا دستگاه-

خداوند گردنده خورشید و ماه » / روان را به نیکی نماینده راه »-

ازویست شادی » ازویست زور » / خداوند کیولن و ناهید و هور »-

خداوند هست »و خداوند نیست » / همه بندگانیم و ایزد یکیست -

به نام خداوند  خورشید و ماه » / که او داد بر آفرین دستگاه-

به نیک و به بد دادمان دستگاه / خداوند گردنده خورشید و ماه-

همی گفت کای کردگار سپهر / خداوند هوش » و خداوند مهر »-

خداوند هوش و زمان ومکان » / خرد پروراند همی با روان » -

نخست آفرین کرد بر کردگار /  خداوتد آرامش و کارزار »-

خداوند بهرام و کیوان و ماه » / خداوند نیک و بد و فر و جاه »-

که اویست جاوید برتر خدای / خداوند نیکی ده و رهنمای » -

خداوند بهرام و کیوان و هور / خداوند فر و خداوند زور -


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی – 

***

آیین آریان های ایرانی  

***

آریان های ایرانی قبل از ظهور زرتشت نیز یکتا پرست بوده اند . از جمله می توان از "پیامبر شاه" بودن فریدون و جمشید نام برد . هرچند که بنا بر متون دینی جمشید خود را در امر پیامبری ناتوان می انگارد و از قبول پیامبری سر باز می زند . ولی همینکه جمشید و فریدون با سروش seraoshita که پیام آور اهورا مزدا و به تعبیری مترادفِ جبرئیل ادیان سامی نژادست،  محاوره داشته اند را می توان نشانی از یکتا پرستی و یا دست کم نمودهایی از یکتا پرستی ایرانیان قبل از برآمدن زرتشت بر آورد کرد .   


آیین سکا ها (اجداد رستم):

سکاها - قومِ " سگزی " ، قبل از برآمدن زرتشت، به آیین آریاییان باستان باور داشته اند (پیامبر شاه بودن جمشید و فریدون و محاوره آنها با سروش یا به تعبیر سامی نژاد ها جبرییل) . و تا زمان رستم نیز این باور بر جا بوده . چه جنگ رستم و اسفندیار بر بنیاد قبول زعامت گشتاسب و آیین نوآور زرتشت (داماد گشتاسب) توسط رستم استوار بوده .


 "رابطه تیم گشتاسب - زرتشت – اسفندیار، با تیم حمزه (عموی مقتدرِ پیامبر) یا خدیجه – حضرتِ محمد - عمر خطاب، شباهت زیادی دارد".


 بدین ترتیب سکاها به نمایندگی بارز رستم و پشت پرده زال، پس از زرتشتی شدن ایران مقاومت میکنند و به آیین باستان آریایی پای بند میمانند . 


بعد از کشته شدن رستم و غالب شدن بهمن (اردشیر دراز دست ) پسر اسفندیار ( بعد از مرگ اسفندیار، بنا به آخرین تمنای دم مرگ اسفندیار از رستم، حکم سیاوش برای رستم را پیدا میکند ) این مقاومت سکاها با اسیر شدن و به بند کشیده شدن تحقیر آمیز زال و رودابه و خاندان رستم، بوسیله و با شقاوت بهمن اسفندیار در هم میشکند .

 البته با همه این تفاسیرکه سکاها از قبول "دین بهی" سر باز میزنند، هیچگاه غیر خودی و دیو به چشم ایرانیان دیده نشده اند . حتی در مواردی دشمنان تورانی و اسفندیار ایرانی، رستم را به قید عاریتی سگزی ( سیستانی یا سجستانی با بار کلامی "غیر ایرانی") در می آورند ولی در سراسرشاهنامه سیستان (سرزمین سکاها)، به عنوان حاکمیتی نیمه رسمی و تحت لوای ایران و صد البته همیشه شاه بخش، حامی روزهای تنگ و محوری ترین موجودیت ایران به شمار آمده . رستم بزرگترین قهرمان ملی ایران است . علیرغم شاهنامه، در اوستا، از رستم که شاه ستون اسطوره "سکاها و در عین حال ایران" ست، نام و نشانی نمی توان یافت  ولی کم وبیش در چند مورد در متون دینی پهلوی ازین نام پر افتخار نشانی می توان یافت . شاید به این دلیل که رستم از گردن نهادن بدین دین نو پا "زرتشت" که رسوم کهن آریایی را زیر پا گذاشته ، ابا داشته و گرز بر گردن افراشته را خوشتر داشته تا یوغ تحمیل "ر" زرتشت را بر گردن خمیده  و خوار . حتی به بهای کشتن سپنتودات sepantodata "اسفندیار" . و بخشیدن عطای نام و نشان به لقای روایات دینی زرتشتی.


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
فردوسی حکیم طوس در چهار فراز از عرصه ی نبرد رستم و سهراب، امتیاز و برتری را به سهراب می دهد - فراز 4
***
کفه ی ترازوی امتیاز دهی فردوسی، در نبرد رستم و سهراب، به سوی سهراب سنگینی میکند.

***
رستم، چاره ی مرگ را در ترفند می بیند:
بدان "چاره" از چنگ آن اژدها / همی خواست کاید ز کشتن رها - 

سهراب از سر جوانمردی و مراعات پیری رستم و نازک دلی، به رستم امان داد:
دلیر جوان سر به گفتار پیر / بداد و ببود این سخن دلپذیر -
یکی از دلی و دوم از زمان / سوم از جوانمردیش بی‌گمان -
چو سهراب شیراوژن او را بدید / ز باد جوانی دلش بردمید -

رستم از خوف جان، به سهراب امان نمی دهد:
زدش بر زمین بر به کردار شیر / بدانست کاو هم نماند به زیر -
سبک تیغ تیز از میان برکشید / بر شیر بیدار دل بر درید - 

رستم به رغم دو بار فریفتن سهراب، سخن از "رو راستی"میراند:
بسی گشته‌ام در فراز و نشیب / نیم مرد گفتار و بند و فریب -
 
رستم خود را با فریب و نیرنگ از چنگال مرگ می رهاند.

در حاشیه ی نبرد رستم و سهراب:

رستم وقت را تنگ و دامنه ی بحران شکست را بس فراخ می بیند.
بودن سهراب، مترادف با نبودن ایران ست. رستم، زندگی فرزند را با بهای مرگ ایران و ایرانی طاق نمی زند.

رستم در شلوغی و تراکم ِ  تور و چنبره ی پراگماتیسم(عملگرایی) دست و پا گیرش، جایگاهی برای مآل اندیشی فردی قائل نیست.

رستم پیش از اینکه در قید صورت ِ ظاهر وجهه فردی خود باشد، در بند باطن مصالح جمع ست. 

رستم وجهه صوری و صلاح فردی خود را در رهن  مصالح جمع به گرو  گذارده ست. 

رستم مصلحت و صلاح جمع را بخوبی می شناسد ولی با مصلحت اندیشی میانه ایی ندارد. سود خود را به بهای زیان جمع نمی خواهد.

رستم، از دو امکان ِ  در پیش، نماندن و نبودن فرزند ناشناخته یا ماندن و بودن ایران، محو اولی را برای حفظ دومی بر می‌گزیند.

رستم، در مواجه با مخاطره ی مهلکه ی  مهلک ِ  سهراب و درگیر و دار ِ این مسیر پر پیچ و خم و سنگلاخ، معطل تقیه و منزه طلبی و عاقبت اندیشی نماند و :

سبک تیغ تیز از میان برکشید / بر شیر بیدار دل بر درید -   


بهادر امیرعضدی 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
فردوسی حکیم طوس در چهار فراز از عرصه ی نبرد رستم و سهراب، امتیاز و برتری را به سهراب می دهد - فراز 3
***
کفه ی ترازوی امتیاز دهی فردوسی، در نبرد رستم و سهراب، به سوی سهراب سنگینی میکند.
***
مهرجویی سهراب در برابر چاره جویی و ترفند ِ  رستم.

***

گاهِ رزم، سهراب آرام و مطمئن و مهرجو می نماید: 

ز رستم بپرسید خندان دو لب / تو گفتی که با او به هم بود شب - 

ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین / بزن جنگ و بیداد را بر زمین - 

نشنیم هر دو پیاده به هم / به می تازه داریم روی دژم - 

دل من همی با تو مهر آورد / همی آب شرمم به چهر آورد - 


 رستم ، مضطرب و پریش و سر در گم، مهرجویی و خوی آشتی جوی سهراب را فریبکاری ترجمان میکند:

 بدو گفت رستم که‌ای نامجوی / نبودیم هرگز بدین گفت‌وگوی - 

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش / نگیرم فریب تو زین در مکوش - 

نه من کودکم گر تو هستی جوان / به کشتی کمر بسته‌ام بر میان - 


بکشتی گرفتن برآویختند / ز تن خون و خوی را فرو ریختند - 


سهراب بر رستم چیره می شود:

نشست از بر سینهٔ پیلتن / پر از خاک چنگال و روی و دهن - 

یکی خنجری آبگون برکشید / همی خواست از تن سرش را برید - 


رستم چاره را در فریب می بیند و با دستاویز ترفند، از دگرگونگی آیین سخن میگوید: 

دگرگونه‌تر باشد آیین ما / جزین باشد آرایش دین ما - 

گرش "بار دیگر" به زیر آورد / ز افگندنش نام شیر آورد - 


بهادر امیرعضدی 



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی حکیم طوس در چهار فراز از عرصه ی نبرد رستم و سهراب، امتیاز و برتری را به سهراب می دهد - فراز 2 

***

کفه ی ترازوی امتیاز دهی فردوسی، در نبرد رستم و سهراب، به سوی سهراب سنگینی میکند.

***

به رخ کشیدن برتری روحی سهراب به روحیه ی در هم کوبیده شده ی رستم: 

چنین گفت سهراب کاو زین سپاه / نکرد از دلیران کسی را تباه - 

از ایرانیان من بسی کشته‌ام / زمین را به خون و گل آغشته‌ام -

  

 رستم، دلواپس و چاره جوی ِ  رزم فردا و غرق در دلهره ست و نگران: 

 وزان روی رستم سپه را بدید / سخن راند با گیو و گفت و شنید - 

گر از باد جنبان شود کوهِ خار / نجنبید بر زین بر آن نامدار - 

چو فردا بیاید به دشت نبرد / به کُشتی همی بایدم "چاره" کرد - 

بکوشم ندانم که پیروز کیست / ببینیم تا رای یزدان به چیست -


 به لشکر گه خویش بنهاد روی / " پُراندیشه ی جان" و سرش کینه جوی - 


 زان سوی، سهراب، سرخوش و میگسار:

 کنون خوان همی باید آراستن / بباید به می غم ز دل کاستن - 


زین سوی، رستم ، غمگسار:

 چنین راند پیش برادر سخن / که بیدار دل باش و تندی مکن - 

و گر خود دگرگونه گردد سخن / تو زاری میاغاز و تندی مکن - 

تو خرسند گردان دل مادرم / چنین کرد یزدان قضا بر سرم - 

بگویش که تو دل به من در مبند / که سودی ندارت بودن نژند - 

همه مرگ راییم پیر و جوان / به گیتی نماند کسی جاودان - 

وزان روی سهراب با انجمن زین سوی، / همی می گسارید با رود زن -


  بهادر امیرعضدی 



برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
فردوسی حکیم طوس در چهار فراز از عرصه ی نبرد رستم و سهراب، امتیاز و برتری را به سهراب می دهد - فراز 1
***
کفه ی ترازوی امتیاز دهی فردوسی، در نبرد رستم و سهراب، به سوی سهراب سنگینی میکند.
***
 فراز ِ  روی گردانیدن رستم از ادامه ی پیکار سهراب و تاخت زدن به سپاه تورانیان:
تهمتن به توران سپه شد به جنگ / بدانسان که نخچیر بیند پلنگ -
میان سپاه اندر آمد چو گرگ / پراگنده گشت آن سپاه بزرگ -

سهراب نیز به تلافی، به سپاه ایران میتازد
عنان را بپچید سهراب گرد / به ایرانیان بر یکی حمله برد -
بزد خویشتن را به ایران سپاه / ز گرزش بسی نامور شد تباه -

بهت رستم از رزم آوری سهراب و بروز دلواپسی و نگرانی رستم:
میان سپه دید سهراب را / چو می لعل کرده به خون آب را -
غمی گشت رستم چو او را بدید / خروشی چو شیر ژیان برکشید -

رستم به فرافکنی چنگ می اندازد:
بدو گفت کای ترک خونخواره مرد / از ایران سپه جنگ با تو که کرد -
چرا دست یازی به سوی همه / چو گرگ آمدی در میان رمه -

سهراب پیشدستی رستم در نبرد را به رخش می کشد:
 بدو گفت سهراب، توران سپاه / ازین رزم بودند بر بی‌گناه -
تو آهنگ کردی بدیشان نخست / کسی با تو پیگار و کینه نجست -

رستم گزیر را در گریز از صحنه ی نبرد می بیند:
بدو گفت رستم که شد تیره‌روز / چه پیدا کند تیغ گیتی فروز -
بگردیم شبگیر با تیغ کین / برو تا چه خواهد جهان آفرین - 


بهادر امیرعضدی 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
 ***
شباهت اقدام ِ همسر خاقان (پدر زن بهرام چوبینه) در قتل بهرام چوبینه*۱ به دست قلون*۲، امین و مزدور ِ خراد برزین*۳ با توطئه ی همسر ناصرالدین شاه و سوء استفاده از مُهر ِ ناصرالدین شاه ِ خفته در قتل امیرکبیر.
***
خراد برزین، قلون پوستین پوش را با وعده ی نان و بره و رخت و بخت، خام میکند:
 به تنگی دل اندر قلون را بخواند / بران نامور جایگاهش نشاند -
بدو گفت روزی که کس در جهان / ندارد دلی کش نباشد نهان -
تو نان جو و ارزن و پوستین / فراوان به جستی ز هردر به چین -
کنون خوردنیهات نان و بره / همان پوششت جامه های سره -

خراد برزین قلون را با نقشه ی کشتن بهرام چوبینه به مرو میفرستد:
   یکی کار دارم تو را بیمناک / اگرتخت یابی اگر تیره خاک -
ستانم یکی مهر خاقان چین / چنان رو که اندر نوردی زمین -
به نزدیک بهرام باید شدن / به مرو ت فراوان بباید بدن -

 بپوشی همان پوستین سیاه / یکی کارد بستان و بنورد راه -
چنین گوی کز دخت خاقان پیام /  رسانم برین مهتر شادکام -
همان کارد در آستین / همیدار تا خواندت یک تنه -
چو نزدیک چوبینه آیی فراز / چنین گوی کان دختر سرفراز -
مرا گفت چون راز گویی بگوش / سخنها ز بیگانه مردم بپوش -
چو گوید چه رازست با من بگوی / تو بشتاب و نزدیک بهرام پوی -
بزن کارد و نافش سراسر بدر / وزان پس بجه*۴ گر بیابی گذر -

گر ایدون که یابی زکشتن رها / جهان را خریدی و دادی بها -
تو را شاه پرویز شهری دهد / همان از جهان نیز بهری دهد -
 
چنین گفت با مرد دانا، قلون / که اکنون بباید یکی رهنمون -

چو بشنید خراد برزین دوید / ازان خانه تا پیش خاتون رسید -
بدو گفت کامد گه آرزوی / بگویم تو را ای زن نیک خوی -

خراد برزین برای پیشبرد طرحش، نقش ِ مُهر خاقان را از خاتون می طلبد:
یکی مهر بستان ز خاقان مرا / چنان دان که بخشیده ای جان مرا -

 خاتون نقش مهر خاقان خفته ی مست را بر گِل می نشاند:
بدو گفت خاتون که خفتست مست / مگر گِل نهم از نگینش بدست -
ز خراد برزین گِل مهر خواست / به بالین مست آمد از حجره راست -
گل اندر زمان بر نگینش نهاد / بیامد بران مرد جوینده داد -

 قلون بستد آن مهر و تازان چو غرو / بیامد ز شهر کشان تا به مرو -

قلون از دربان، رخصت ورود به بارگاه بهرام چوبینه می خواهد:
 من از دخت خاقان، فرستاده ام / نه جنگی کسی ام نه آزاده ام -
گر آگه کنی تا رسانم پیام / بدین تاجور مهتر نیک نام-

دربان، بهرام چوبینه را از آمدن قلون آگاه میسازد:
چنین گفت کامد یکی بدنشان / فرستاده و پوستینی کشان -
همی گوید از دخت خاقان پیام / رسانم بدین مهتر شادکام-
چنین گفت بهرام کورا بگوی / که هم زان در خانه بنمای روی -
بیامد قلون تا به نزدیک در / بکاف در خانه بنهاد سر -
چو دیدش یکی پیر بد سست و زار / بدو گفت گرنامه داری بیار -
قلون گفت شاها پیامست و بس / نخواهم که گویم سخن پیش کس -
ورا گفت زود اندر آی و بگوی / بگوشم نهانی بهانه مجوی -
قلون رفت با کارد در آستی / پدیدار شد کژی و کاستی -

همی رفت تا راز گوید بگوش / بزد دشنه وز خانه بر شد خروش -
چو بهرام گفت آه، مردم ز راه / برفتند پویان به نزدیک شاه -

پ ن:
*۱  بهرام چوبینه، سردار ایرانی به وقت هرمزد چهارم( هرمزد نوشیروان)،

بهرام چوبینه، رقیب خسرو پرویز در جانشینی هرمزد نوشیروان:
 بنه بر نهاد و سپه بر نشست/به پیکار خسرو میان را ببست -
سپاهی بکردار کوه روان/همی راند گستاخ تا نهروان -
چو آگاه شد خسرو از کار اوی/غمی گشت زان تیز بازار اوی -  

بهرام چوبینه، پور ِ گشسب:
اگر نیز بهرام پور گشسب / بر آن خاک درگاه بگذارد اسب -
سخن آوری جلد و بینی بزرگ/سیه چرده و تند گوی و سترگ -
جهانجوی چوبینه دارد لقب/هم از پهلوانانش باشد نسب -  
 ز بهرام ِ بهرام، پور گشسب/سواری سرافراز و پیچنده اسب - 
سپهبد چو بهرام بهرام بود/که در جنگ جستن ورا نام بود -
من از تخمه ی نامور آرشم/چو جنگ آورم آتش سرکشم -
نبیره ی جهانجوی گرگین منم/هم آن آتش تیز برزین منم - 

بهرام چوبینه، دارنده درفش رستم زال از دست هرمزد نوشیروان:
بیاورد پس شهریار آن درفش / که بد پیکرش اژدهافش بنفش -
که در پیش رستم بدی روز جنگ / سبک شاه ایران گرفت آن به چنگ -
چو ببسود خندان ببهرام داد / فراوان برو آفرین کرد یاد -
به بهرام گفت آنک جدان من / همی خواندندش سر انجمن -
کجا نام او رستم پهلوان / جهانگیر و پیروز و روشن روان -

درفش ویست اینک داری بدست / که پیروزی بادی وخسروپرست -
گمانم که تو رستم دیگری / به مردی و گردی و فرمانبری -
برو آفرین کرد پس پهلوان / که پیروزگر باش و روشن روان -
ز میدان بیامد بجای نشست / سپهبد درفش تهمتن بدست -

بهرام چوبینه، برادر گردیه:  
پس پرده ی نامور پهلوان / یکی خواهرش بود روشن روان -
خردمند را گردیه نام بود/ دلارام و انجام بهرام بود -

بهرام چوبینه، داماد خاقان:
کنون گر بخواهی زمن دخترم/سپارم به تو لشکر و کشورم -
به بهرام داد آن زمان دخترش/به فرمان او شد همه کشورش -

 

خاقان پس از آگاهی از ترور بهرام چوبینه  با توطئه و اتحاد همسرش با خراد برزین، دو پسر قلون، عامل ترور، را در آتش می اندازد:
قلون را به توران دو فرزند بود / ز هر گونهیی خویش و پیوند بود -
چو دانسته شد آتشی بر فروخت / سرای و همه بر زن او بسوخت -
دو فرزند او را بر آتش نهاد / همه چیز او را به تاراج داد -
ازان پس چو نوبت به خاتون رسید / ز پرده به گیسوش بیرون کشید -
به ایوان کشید آن همه گنج اوی / نکرد ایچ یاد از در رنج اوی -
فرستاد هرسو هیونان مست / نیامدش خراد بر زین بدست -
همه هرچ در چین و را بنده بود / به پوشیدشان جامههای کبود -
بیک چند با سوک بهرام بود / که خاقان ازان کار بدنام بود -

بهرام چوبینه، قاتل ساوه،  شاه خزر و پسرش فغفور که از مرز هری، به سپاه هرمزد نوشیروان حمله کردند:
 ساوه شاه بیامد ز راه هری ساوه شاه/ابا پیل و با و گنج و سپاه -
گر از لشکر ساوه گیری شمار/برو چار صد بار بشمر هزار -
ز دشت هری تا در مرو رود/سپه بود آکنده چون تار و پود - 


بهرام چوبینه، همان بهرام یل ست:
 جهاندیدگان را همه پیش خواند / بگفت آنک بهرام یل را رسید -

بهرام چوبینه، کشته به دست قلون، فرستاده مقاتوره، به بهانه دادن پیام دختر خاقان به بهرام. قلون، به خواست و خیانت ِ خراد برزین، به تدبیر خاتون، با نامه ای ساختگی از خاقان، با کاردی در آستین، نزد بهرام چوبینه رفت و او را بکشت:
ورا گفت زود اندر آی و بگوی/بگوشم نهانی، بهانه مجوی -
قلون رفت با کارد در آستی/پدیدار شد کژی و کاستی -
همی رفت تا راز گوید بگوش/بزد دشنه وز خانه بر شد خروش -
چو بهرام گفت آه مردم ز راه/برفتند پویان به نزدیک شاه -  
دهن بر بنا گوش خواهر نهاد/دو چشمش پر از خون شد و جان بداد -

 

*۲ قلون، مردی نحیف و زشت رو از خویشان و فرستاده ی مقاتوره، که به بهانه دادن پیام دختر خاقان، به تدبیر خرادبرزین، با خنجر به قلب بهرام چوبینه زد و او را کشت:
یکی ترک بد پیر نامش قلون / که ترکان ورا داشتندی زبون -
همه پوستین بود پیراهنش/ ز کشک و ز ارزن بدی خوردنش - 

سرانجام قلون قاتل و خاتون خدعه گر:
قلون را به توران دو فرزند بود / ز هر گونه یی خویش و پیوند بود -
دو فرزند او را بر آتش نهاد / همه چیز او را به تاراج داد -
ازان پس چو نوبت به خاتون رسید / ز پرده به گیسوش بیرون کشید - 


*۳ خراد برزین، معاصر هرمزد نوشیروان، بهرام چوبینه و خسرو پرویز. خراد برزین، مباشر بهرام چوبینه در ضدیت با هرمزد نوشیروان و خسرو پرویز. زمانی که بهرام چوبینه با یارانش و خراد برزین که رفیق نیمه راه ست، از خدمت به هرمزد نوشیروان سر میتابند. خراد برزین، یاران بهرام چوبینه را گمراه و متزل میکند. بهرام به او میگوید در همراهی و یاری تو اجباری نیست. خراد برزین هم ناجوانمردانه یاران را ترک و به هرمزد نوشیروان می پیوندد. و در خدمت خسرو پرویز قرار میگیرد.  


*۴ بِجِه، جهش کن.


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
تاریخنگاری، بخشی از "هنر" فردوسی و نشر ِ تاریخ ِ ایران زمین، بخشی از "هدف" فردوسی در تدوین شاهنامه
 ***
بهرام چوبینه و عبرت از تاریخ پیشینیان.
***
گردیه، خواهر بهرام چوبینه به بالین بهرام ِ خفته در خون می رسد:
 به نزدیک بهرام بازآمدند / جگر خسته و پرگداز آمدند -
همیرفت خون ازتن خسته مرد / لبان پر ز باد و رخان لاژورد -
بیامد هم اندر زمان خواهرش / همه موی برکند پاک از سرش -
نهاد آن سر خسته را بر کنار / همیکرد با خویشتن کار زار -


گردیه از نشنیدن پندش (از سرباز زدن بهرام از رقابتش با خسرو پرویز در جانشینی هرمزد نوشیروان) گلایه می کند:
 سپهدار نشنید پند مرا / سخن گفتن سودمند مرا -
برین کرده ها بر پشیمان بری / گنهکار جان پیش یزدان بری -
بد آمد بدین خاندان بزرگ / همه میش گشتیم و دشمن چو گرک -

بهرام شرمسار و غمین از نشنیدن پند خواهر ست:
چو آن خسته بشنید گفتار او / بدید آن دل و رای هشیار او -
به زاری و سستی زبان بر گشاد / چنین گفت کای خواهر پاک و راد -
ز پند تو کمی نبد هیچ چیز / ولیکن مرا خود پر آمد قفیز -
همی پند بر من نبد کارگر / ز هر گونه چون دیو بد راه بر -

بهرام ِ پشیمان، در واپسین دم حیات، برای خواهرش گردیه، از تاریخ و پیشینیان یاد میکند:
نبد خسروی برتر از جمشید / کزو بود گیتی به بیم وامید -
کجا شد به گفتار دیوان ز شاه / جهان کرد بر خویشتن بر سیاه -
همان نیز بیدار کاوس کی / جهاندار نیک اختر و نیک پی -
تبه شد به گفتار دیو پلید / شنیدی بدیها که او را رسید -
همان بآسمان شد که گردان سپهر / ببیند پراگندن ماه و مهر -
مرا نیز هم دیو بیراه کرد / ز خوبی همان دست کوتاه کرد -
پشیمانم از هرچ کردم ز بد / کنون گر ببخشد ز یزدان سزد -
نوشته برین گونه بد بر سرم / غم کرده های کهن چون خورم -
ز تارک کنون آب برتر گذشت / غم و شادمانی همه باد گشت -
نوشته چنین بود و بود آنچ بود / نوشته نکاهد نه هرگز فزود -
همان پند تویادگارمنست / سخنهای توگوشوارمنست -
سرآمد کنون کار بیداد و داد / سخنهات بر من مکن نیز یاد -


 برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی  

 ***  

هرمزد نوشیروان قاتل موبدان

***
هرمزد نوشیروان قاتلِ ایزد گشسب، زردهشت، ماه آذر، برزمهر، موبدان بارگاه:
همی خواست هرمز کزین هر سه مرد / یکایک برآرد بناگاه گرد -

کشتن ایزد گشسب:
به ایزد گشسب آنزمان دست آخت / به بیهوده بر بند و زندانش ساخت - 
ز ایزد گشسب آنگهی شد درشت / به زندان فرستاد و او را بکشت -

کشتن زردهشت، موبد موبدان دربار:
همی راند اندیشه بر خوب و زشت / سوی چاره ی کشتن زردهشت -
بفرمود تا زهر، خوالیگرش / نهانی برد پیش در یک خورش - 
بخورد او ز خوان، زار و پیچان برفت / همی راند تا خانه ی خویش تفت -
بمرد آنزمان موبد موبدان / برو زار و گریان شده بخردان - 

کشتن بهرام آذر مهان:
میان تنگ، خون ریختن را ببست/به بهرام آذر مهان آخت دست - 
 شنید آن سخنهای بیکام را / به زندان فرستاد بهرام را -
دگر شب چو برزد سر از کوه ماه / به زندان دژ آگاه کردش تباه -
 نماند آن زمان بر درش بخردی / همان رهنمائی و هم موبدی -

کشتن برزمهر:
 ابا موبد موبدان برزمهر / چوایزدگشسب آن مه خوب چهر -
 به زندان فرستادشان تیره شب / وز ایشان ببد تیز بگشاد لب -
 
کشتن سیمای برزین:
 سیم شب چو برزد سر از کوه ماه / ز سیمای برزین بپردخت شاه -
به زندان ان مر او را بکشت / ندارد جز از رنج و نفرین بمشت -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
 ***
هرمزد از دیدن سکه به نام خسرو پرویز، بر افروخته میشود و دستور به ترور ِ فرزندش خسرو پرویز می دهد.
***
دیدن سکه به نام خسرو پرویز، بر هرمزد ِ نوشیروان گران می آید:
که خسرو به مردی بجایی رسید / که از ما همی سر بخواهد کشید -
درم را همی مهر سازد به نیز / سبک داشتن بیشتر زین چه چیز -

آیین گشسب، به آتش حسد هرمزد ِ نوشیروان بیشتر می دمد و او را تحریک میکند:
 به پاسخ چنین گفت آیین گشسب / که بی تو مبیناد میدان و اسب -

هرمزد ِ نوشیروان دستور ترور خسرو پرویز را به آیین گشسب صادر میکند:
 بدو گفت هرمز که درناگهان / مر این شوخ را گم کنم ازجهان -
نهانی یکی مرد راخواندند / شب تیره با شاه بنشاندند -
بدو گفت هرمزد فرمان گزین / ز خسرو بپرداز روی زمین -
چنین داد پاسخ که ایدون کنم / به افسون ز دل مهر بیرون کنم -
 کنون زهر فرماید از گنج شاه / چو او مست گردد شبان سیاه -
کنم زهر با می بجام اندرون / ازان به کجا دست یازم به خون -

دربان بارگاه هرمزد ِ نوشیروان، خسرو پرویز را از طرح ترور آگاه می کند و خسرو پرویز به آذر ابادگان می گریزد:
ازین ساختن حاجب آگاه شد / برو خواب وآرام کوتاه شد -
بیامد دوان پیش خسرو بگفت / همه رازها برگشاد ازنهفت -
چوبشنید خسروکه شاه جهان / همی کشتن او سگالد نهان -
شب تیره از طیسفون درکشید / توگفتی که گشت از جهان ناپدید -
نداد آن سر پر بها رایگان / همی تاخت تا آذر ابادگان -


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
  بهرام پرموده را در محاصره میاندازد. پرموده از هرمزد نوشیروان امان میخواهد و هرمزد نوشیروان او را امان میدهد.
پرموده از بهرام چوبینه میگریزد و در دز افراز سنگر می گیرد:

دزی داشت پرموده، افراز نام / کزان دز بدی ایمن و شادکام -
 به پیروزی ساوه شاه اندرون/گرفته دل و مست گشته به خون - 

 پرموده، پس از دریافت زینهار (امان نامه) از هرمزد نوشیروان، بهرام را به کس نمی شمارد و او را بها نمی دهد:
فرود آمد از دز سر افراز مرد / به اسب نبرد اندر آمد چو گرد -
همی رفت با لشکر از دز به راه / نکرد ایچ بهرام یل را نگاه -

چو آن دید بهرام، ننگ آمدش / وگر چند شاهی به چنگ آمدش -

پرموده:
کنون یافتم نامه ی زینهار/همی رفت خواهم بر شهریار -
ترا با من اکنون چه کارست نیز / سپردم ترا تخت شاهی و چیز -  

برآشفت بهرام و شد شوخ چشم / ز گفتار پرموده آمد به خشم -
به تندیش یک تازیانه بزد / بران سان که از ناسزایان سزد -

چو خراد برزین چنان دید گفت / که این پهلوان را خرد نیست جفت -
بیامد به نزد دبیر بزرگ / بدو گفت کین پهلوان سترگ -
به یک پر پشه ندارد خرد / ازیرا که کس را به کس نشمرد -

بهرام از رفتارش با پرموده پشیمان می شود:
پشیمان شد و پند او بر گرفت / ز کردار خود، دست بر سر گرفت -
هم اندر زمان شد به نزدیک اوی / که روشن کند جان تاریک اوی -
به هنگام بدرود کردنش گفت / که آزار داری زمن در نهفت -
گرت هست، با شاه ایران مگوی/نیاید ترا نزد او آب روی -

بهرام از پرموده برای تازیانه زدن و تحقیر کردنش، دلجویی میکند ولی پرموده کوتاه نمی آید. بهرام ، سه منزل پرموده را بدرقه میکند و پرموده همچنان با سردی برخورد میکند:
بدو گفت خاقان که ما را گله / ز بختست و کردم به یزدان یله -
نه من زان شمارم که از هر کسی / سخنها همی راند خواهم بسی -
اگر شهریار تو زین آگهی/نیابد، نزیبد برو بر مهی -
مرا بند، گردون گردنده کرد/نگویم، که با من بدی، بنده کرد -
ز گفتار او گشت بهرام زرد/بپیچید و خشم از دلیری بخورد -    

گلایه ی پرموده(خاقان)، از بد روزگار و درشت گویی کردنش نزد بهرام چوبینه:
 بدو گفت خاقان که ما را گله / ز بخت ست و کردم به یزدان یله -
نه من زان شمارم که از هرکسی / سخنها همی راند خواهم بسی -
مرا بند، گردون گردنده کرد / نگویم که با من بدی بنده کرد -

ز گفتار او گشت بهرام زرد / بپیچید و خشم از دلیری بخورد -

پرموده:
چنین داد پاسخ که آمد نشان / ز گفتار آن مهتر سرکشان -
که تخم بدی تا توانی مکار / چو کاری، برت بر دهد روزگار -

بهرام چوبینه:
بدو گفت بهرام کای نامجوی / سخنها چنین تا توانی مگوی -
چرا من بتو دل بیاراستم / ز گیتی تو را نیکویی خواستم -
ز تو نامه کردم بشاه جهان / همی زشت تو داشتم در نهان -

خاقان به بهرام چوبینه:
 بدو گفت خاقان که آن بد گذشت / گذشته سخنها همه باد گشت -
ولیکن چو در جنگ خواری بود / گه آشتی بردباری بود -
تو را خشم با آشتی گر یکی ست / خرد بیگمان نزد تو اندکی ست -
چو سالار راه خداوند خویش / بگیرد نیفتد بهرکار پیش -
همان راه یزدان بباید سپرد / ز دل تیرگیها بباید سترد -
سخن گر نیفزایی اکنون رواست / که آن بد که شد گشت با باد راست -

*۱ پرموده، پسر ساوه شاه از خاقان های چین:
ازان شاه جنگی منم یادگار/مرا هم چنان دان که کشتی بزار - 

**۲ خراد برزین، یار و مباشر بهرام چوبینه:
همی گشت بهرام گرد سپاه / که تا کشته ز ایران که یابد به راه -
از آن پس به خراد برزین بگفت / که یک روز با رنج ما باش جفت -
نگه کن کز ایرانیان کشته کیست / کزان درد ما را بباید گریست -
به هرجای خراد برزین بگشت / به هر پرده و خیمه ای برگذشت -

 بهرام با یارانش و خراد برزین از خدمت به هرمزد نوشیروان سر می تابند. خراد برزین، رفیق نیمه راه و خائن به بهرام چوبینه می شود. خراد برزین، یاران را بهرام را به ترک بهرام تحریک میکند. بهرام به او میگوید در همراهی و یاری تو اجباری نیست. خراد برزین هم یاران را ترک و وقایع را به هرمزد نوشیروان گزارش میکند.

*۳ هرمزد نوشیروان، پسر ِ انوشیروان(کسری):
 سوی پاک هرمزد فرزند ما/پذیرفته از دل همی پند ما -
نبشتند عهدی بفرمان شاه/که هرمزد را داد تخت و کلاه -

هرمزد نوشیروان، پدر خسرو پرویز:
پسر بد مر اورا گرامی یکی/که از ماه پیدا نبد اندکی -
مر او را پدر کرده پرویز نام/گهش خواندی خسرو شادکام -


#بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
 ***
 توطئه ی هرمزد ِ نوشیروان،  بر ضد سیمای برزین با برگ بهرام آذرمهان.

 ***
 هرمزد ِ نوشیروان، بهرام آذرمهان را فرا میخواند:
چوشب تیره تر شد مر او را بخواند / به پیش خود اندر به زانو نشاند -
بدو گفت خواهی که ایمن شوی / نبینی ز من تیزی و بدخوی -
 تو با نامداران ایران بیای / همی باش در پیش تختم بپای -
ز سیمای برزینت پرسم سخن / چو پاسخ گزاری دلت نرم کن -
بپرسم که این دوستار تو کیست / بد است ار پرستنده ی ایزدیست -
تو پاسخ چنین ده که این بد تن ست / بد اندیش وز تخم اهرمن ست -
وزان پس ز من هر چه خواهی بخواه / پرستنده و تخت و مهر و کلاه -

بدو گفت بهرام که ایدون کنم / ازین بد که گفتی صد افزون کنم -
 
 هرمزد ِ نوشیروان، بزرگان را فرا می خواند:
بزرگان ایران بران بارگاه / شدند انجمن تا بیامد سپاه -
چو بهرام آذرمهان پیشرو / چو سیمان برزین و گردان نو -

به بهرام آذرمهان گفت شاه / که سیمای برزین بدین بارگاه -
سزاوار گنجست اگر مرد رنج / که بدخواه زیبا نباشد به گنج -
 
بدانست بهرام آذرمهان / که آن پرسش شهریار جهان -
چگونه ست وآن را پی و بیخ چیست / کزان بیخ او را بباید گریست -
سرانجام جز دخمه یی بی کفن -  نیابد ازین مهتر انجمن -

هرمزد ِ نوشیروان، در مجادله ای کلامی، بهرام آذرمهان و زردهشت را به جان هم می اندازد و بذر نفاق هرمزد ِ نوشیروان، به بار می نشیند:
چنین داد پاسخ که ای شاه راد / ز سیمای برزین مکن هیچ یاد -
که ویرانی شهر ایران ازوست / که مه مغز بادش به تن بر، مه پوست -  
نگوید سخن جز همه بتری / بر آن بتری بر کند داوری -
 
سیمای برزین، در بهت و ناباوری از نا راستی و بهتان زنیِ بهرام آذرمهان:
چو سیمای برزین شنید این سخن / بدو گفت کای نیک یار کهن -
ببد برتن من گوایی مده / چنین دیو را آشنایی مده -
چه دیدی ز من تا تو یار منی / ز کردار و گفتار آهرمنی -

بدو گفت بهرام آذرمهان / که تخمی پراگنده ای در جهان -
کزان بر نخستین توخواهی درود / از آتش نیابی مگر تیره دود -
چو کسری مرا و تو را پیش خواند / بر تخت شاهنشهی برنشاند -
ابا موبد موبدان برزمهر / چوایزدگشسب آن مه خوب چهر -
بپرسید کین تخت شاهنشهی / کرا زیبد و کیست با فرهی -
بکهتر دهم گر به مهتر پسر / که باشد بشاهی سزاوارتر -
همه یکسر از جای برخاستیم / زبان پاسخش را بیاراستیم -
که این ترکزاده سزاوارنیست / بشاهی کس او را خریدار نیست -
که خاقان نژادست و بد گوهرست / ببالا و دیدار چون مادرست -
تو گفتی که هرمز بشاهی سزاست / کنون زین سزا مر تو را این جزاست -
گوایی من از بهر این دادمت / چنین لب به دشنام بگشادمت -

ز تشویر هرمز فروپژمرید / چو آن راست گفتار او را شنید -
به زندان فرستادشان تیره شب / وز ایشان ببد تیز بگشاد لب -
سیم شب چو بر زد سر از کوه ماه / ز سیمای برزین بپردخت شاه -
به زندان ان مر اورا بکشت / ندارد جز از رنج و نفرین بمشت - 


#بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
 *** 
بهرام آذرمهان، رقعه ی پرنیان (پند نامه ی توام با پیشگویی کسرا انوشیروان) در باره ی حوادثی که در سال دوازدهم حکومت نابخردانه ی پسرش هرمزد روی خواهد داد را نزد هرمزد نوشیروان می برد:
پیامی فرستاد نزدیک شاه/که ای تاج تو برتر از چرخ ماه-


 بهرام آذرمهان
یکی پند گویم چو خوانی مرا/بر تخت شاهی نشانی مرا-
پیامش چو نزدیک هرمز رسید/یکی رازدار از میان برگزید- 


هرمزد نوشیروان
شب تیره بهرام را پیش خواند/به چربی سخن چند با او براند-
بدو گفت برگوی کان پند چیست/که ما را بدان روزگار بهیست-

بهرام آذرمهان 
چنین داد پاسخ که در گنج شاه/یکی ساده صندوق دیدم سیاه-
نهاده به صندوق در حُقّه ای/به حُقّه درون پارسی رقعه ای-
نبشتست بر پرنیان سپید/بدان باشد ایرانیان را امید-
به خط پدرت آن جهاندار شاه/تو را اندران کرد باید نگاه-

هرمزد نوشیروان
شتابید گنجور و صندوق جست/بیاورد پویان به مُهر درست-
جهاندار صندوق را برگشاد/فراوان ز نوشینروان کرد یاد-
به صندوق در حُقّه با مُهر دید/شتابید وزو پرنیان برکشید-
نگه کرد پس خط نوشین روان / نبشته بران رقعه ی پرنیان -
که هرمز بده سال و بر سر دوسال/یکی شهریاری بود بی همال-
ازان پس پرآشوب گردد جهان/شود نام و آواز او درنهان-
 پدید آید از هر سویی دشمنی/یکی بدنژادی وآهرمنی-
پراگنده گردد ز هر سو سپاه/فروافگند دشمن او را ز گاه-
دو چشمش کند کور خویش زنش/ازان پس برآرند هوش از تنش-
به خط پدر هرمز آن رقعه دید/هراسان شد و پرنیان برکشید-
دو چشمش پر از خون شد و روی زرد/به بهرام گفت ای جفاپیشه مرد-

چه جستی ازین رقعه اندر همی/بخواهی ربودن ز من سر همی- 


#بهادر امیرعضدی


 برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی  

 ***  

هرمزد نوشیروان قاتل موبدان

***

هرمزد نوشیروان قاتل موبدانِ دربار، ایزد گشسب، زردهشت، بهرام آذر مهان، برزمهر، سیمای برزین، ماه آذر

***

کشتن ایزد گشسب:
به ایزد گشسب آنزمان دست آخت / به بیهوده بر بند و زندانش ساخت - 
ز ایزد گشسب آنگهی شد درشت / به زندان فرستاد و او را بکشت -

کشتن زردهشت، موبد موبدان دربار:
همی راند اندیشه بر خوب و زشت / سوی چاره ی کشتن زردهشت -
بفرمود تا زهر، خوالیگرش / نهانی برد پیش در یک خورش - 
بخورد او ز خوان، زار و پیچان برفت / همی راند تا خانه ی خویش تفت -
بمرد آنزمان موبد موبدان / برو زار و گریان شده بخردان - 

کشتن بهرام آذر مهان:

بهرام آذرمهان، پس از افشای وجود وصیت نامه ای پند مند در گنجینه ی بجا مانده از کسرا انوشیروان و دادن آن پند نامه به هرمزد نوشیروان، مورد بی مهری قرار میگیرد و به بهای جانش تمام می شود:
بدو گفت بهرام کای ترک زاد / به خون ریختن تا نباشی تو شاد -
تو خاقان نژادی نه از کیقباد / که کسری ترا تاج بر سر نهاد -

بدانست هرمز که او دست خون/بیازد همی زنده بی رهنمون- 

میان تنگ، خون ریختن را ببست/به بهرام آذر مهان آخت دست - 
 شنید آن سخنهای بیکام را / به زندان فرستاد بهرام را -
دگر شب چو برزد سر از کوه ماه / به زندان دژ آگاه کردش تباه -
 نماند آن زمان بر درش بخردی / همان رهنمائی و هم موبدی -

کشتن برزمهر:
 ابا موبد موبدان برزمهر / چوایزدگشسب آن مه خوب چهر -
 به زندان فرستادشان تیره شب / وز ایشان ببد تیز بگشاد لب -
 
کشتن سیمای برزین:
 سیم شب چو برزد سر از کوه ماه / ز سیمای برزین بپردخت شاه -

به زندان ان مر او را بکشت / ندارد جز از رنج و نفرین بمشت -

نماند آنزمان بر درش بخردی/همان رهنمایی و هم موبدی - 


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
 ***
هرمزد از دیدن سکه به نام خسرو پرویز، بر افروخته میشود و دستور به ترور ِ فرزندش خسرو پرویز می دهد.
***
دیدن سکه به نام خسرو پرویز، بر هرمزد ِ نوشیروان گران می آید:
که خسرو به مردی بجایی رسید / که از ما همی سر بخواهد کشید -
درم را همی مهر سازد به نیز / سبک داشتن بیشتر زین چه چیز -

آیین گشسب، به آتش حسد هرمزد ِ نوشیروان بیشتر می دمد و او را تحریک میکند:
 به پاسخ چنین گفت آیین گشسب / که بی تو مبیناد میدان و اسب -

هرمزد ِ نوشیروان دستور ترور خسرو پرویز را به آیین گشسب صادر میکند:
 بدو گفت هرمز که درناگهان / مر این شوخ را گم کنم ازجهان -
نهانی یکی مرد راخواندند / شب تیره با شاه بنشاندند -
بدو گفت هرمزد فرمان گزین / ز خسرو بپرداز روی زمین -
چنین داد پاسخ که ایدون کنم / به افسون ز دل مهر بیرون کنم -
 کنون زهر فرماید از گنج شاه / چو او مست گردد شبان سیاه -
کنم زهر با می بجام اندرون / ازان به کجا دست یازم به خون -

دربان بارگاه هرمزد ِ نوشیروان، خسرو پرویز را از طرح ترور آگاه می کند و خسرو پرویز به آذر ابادگان می گریزد:
ازین ساختن حاجب آگاه شد / برو خواب وآرام کوتاه شد -
بیامد دوان پیش خسرو بگفت / همه رازها برگشاد ازنهفت -
چوبشنید خسروکه شاه جهان / همی کشتن او سگالد نهان -
شب تیره از طیسفون درکشید / توگفتی که گشت از جهان ناپدید -
نداد آن سر پر بها رایگان / همی تاخت تا آذر ابادگان -


#بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 
 ***
شباهت اقدام ِ همسر خاقان (پدر زن بهرام چوبینه) در قتل بهرام چوبینه*۱ به دست قلون*۲، امین و مزدور ِ خراد برزین*۳ با توطئه ی همسر ناصرالدین شاه و سوء استفاده از مُهر ِ ناصرالدین شاه ِ خفته در قتل امیرکبیر.
***
خراد برزین، قلون پوستین پوش را با وعده ی نان و بره و رخت و بخت، خام میکند:
 به تنگی دل اندر قلون را بخواند / بران نامور جایگاهش نشاند -
بدو گفت روزی که کس در جهان / ندارد دلی کش نباشد نهان -
تو نان جو و ارزن و پوستین / فراوان به جستی ز هردر به چین -
کنون خوردنیهات نان و بره / همان پوششت جامه های سره -

خراد برزین قلون را با نقشه ی کشتن بهرام چوبینه به مرو میفرستد:
   یکی کار دارم تو را بیمناک / اگرتخت یابی اگر تیره خاک -
ستانم یکی مهر خاقان چین / چنان رو که اندر نوردی زمین -
به نزدیک بهرام باید شدن / به مرو ت فراوان بباید بدن -

 بپوشی همان پوستین سیاه / یکی کارد بستان و بنورد راه -
چنین گوی کز دخت خاقان پیام /  رسانم برین مهتر شادکام -
همان کارد در آستین / همیدار تا خواندت یک تنه -
چو نزدیک چوبینه آیی فراز / چنین گوی کان دختر سرفراز -
مرا گفت چون راز گویی بگوش / سخنها ز بیگانه مردم بپوش -
چو گوید چه رازست با من بگوی / تو بشتاب و نزدیک بهرام پوی -
بزن کارد و نافش سراسر بدر / وزان پس بجه*۴ گر بیابی گذر -

گر ایدون که یابی زکشتن رها / جهان را خریدی و دادی بها -
تو را شاه پرویز شهری دهد / همان از جهان نیز بهری دهد -
 
چنین گفت با مرد دانا، قلون / که اکنون بباید یکی رهنمون -

چو بشنید خراد برزین دوید / ازان خانه تا پیش خاتون رسید -
بدو گفت کامد گه آرزوی / بگویم تو را ای زن نیک خوی -

خراد برزین برای پیشبرد طرحش، نقش ِ مُهر خاقان را از خاتون می طلبد:
یکی مهر بستان ز خاقان مرا / چنان دان که بخشیده ای جان مرا -

 خاتون نقش مهر خاقان خفته ی مست را بر گِل می نشاند:
بدو گفت خاتون که خفتست مست / مگر گِل نهم از نگینش بدست -
ز خراد برزین گِل مهر خواست / به بالین مست آمد از حجره راست -
گل اندر زمان بر نگینش نهاد / بیامد بران مرد جوینده داد -

 قلون بستد آن مهر و تازان چو غرو / بیامد ز شهر کشان تا به مرو -

قلون از دربان، رخصت ورود به بارگاه بهرام چوبینه می خواهد:
 من از دخت خاقان، فرستاده ام / نه جنگی کسی ام نه آزاده ام -
گر آگه کنی تا رسانم پیام / بدین تاجور مهتر نیک نام-

دربان، بهرام چوبینه را از آمدن قلون آگاه میسازد:
چنین گفت کامد یکی بدنشان / فرستاده و پوستینی کشان -
همی گوید از دخت خاقان پیام / رسانم بدین مهتر شادکام-
چنین گفت بهرام کورا بگوی / که هم زان در خانه بنمای روی -
بیامد قلون تا به نزدیک در / بکاف در خانه بنهاد سر -
چو دیدش یکی پیر بد سست و زار / بدو گفت گرنامه داری بیار -
قلون گفت شاها پیامست و بس / نخواهم که گویم سخن پیش کس -
ورا گفت زود اندر آی و بگوی / بگوشم نهانی بهانه مجوی -
قلون رفت با کارد در آستی / پدیدار شد کژی و کاستی -

همی رفت تا راز گوید بگوش / بزد دشنه وز خانه بر شد خروش -
چو بهرام گفت آه، مردم ز راه / برفتند پویان به نزدیک شاه -

پ ن:
*۱  بهرام چوبینه، سردار ایرانی به وقت هرمزد چهارم( هرمزد نوشیروان)،

بهرام چوبینه، رقیب خسرو پرویز در جانشینی هرمزد نوشیروان:
 بنه بر نهاد و سپه بر نشست/به پیکار خسرو میان را ببست -
سپاهی بکردار کوه روان/همی راند گستاخ تا نهروان -
چو آگاه شد خسرو از کار اوی/غمی گشت زان تیز بازار اوی -  

بهرام چوبینه، پور ِ گشسب:
اگر نیز بهرام پور گشسب / بر آن خاک درگاه بگذارد اسب -
سخن آوری جلد و بینی بزرگ/سیه چرده و تند گوی و سترگ -
جهانجوی چوبینه دارد لقب/هم از پهلوانانش باشد نسب -  
 ز بهرام ِ بهرام، پور گشسب/سواری سرافراز و پیچنده اسب - 
سپهبد چو بهرام بهرام بود/که در جنگ جستن ورا نام بود -
من از تخمه ی نامور آرشم/چو جنگ آورم آتش سرکشم -
نبیره ی جهانجوی گرگین منم/هم آن آتش تیز برزین منم - 

بهرام چوبینه، دارنده درفش رستم زال از دست هرمزد نوشیروان:
بیاورد پس شهریار آن درفش / که بد پیکرش اژدهافش بنفش -
که در پیش رستم بدی روز جنگ / سبک شاه ایران گرفت آن به چنگ -
چو ببسود خندان ببهرام داد / فراوان برو آفرین کرد یاد -
به بهرام گفت آنک جدان من / همی خواندندش سر انجمن -
کجا نام او رستم پهلوان / جهانگیر و پیروز و روشن روان -

درفش ویست اینک داری بدست / که پیروزی بادی وخسروپرست -
گمانم که تو رستم دیگری / به مردی و گردی و فرمانبری -
برو آفرین کرد پس پهلوان / که پیروزگر باش و روشن روان -
ز میدان بیامد بجای نشست / سپهبد درفش تهمتن بدست -

بهرام چوبینه، برادر گردیه:  
پس پرده ی نامور پهلوان / یکی خواهرش بود روشن روان -
خردمند را گردیه نام بود/ دلارام و انجام بهرام بود -

بهرام چوبینه، داماد خاقان:
کنون گر بخواهی زمن دخترم/سپارم به تو لشکر و کشورم -
به بهرام داد آن زمان دخترش/به فرمان او شد همه کشورش -

 

خاقان پس از آگاهی از ترور بهرام چوبینه  با توطئه و اتحاد همسرش با خراد برزین، دو پسر قلون، عامل ترور، را در آتش می اندازد:
قلون را به توران دو فرزند بود / ز هر گونهیی خویش و پیوند بود -
چو دانسته شد آتشی بر فروخت / سرای و همه بر زن او بسوخت -
دو فرزند او را بر آتش نهاد / همه چیز او را به تاراج داد -
ازان پس چو نوبت به خاتون رسید / ز پرده به گیسوش بیرون کشید -
به ایوان کشید آن همه گنج اوی / نکرد ایچ یاد از در رنج اوی -
فرستاد هرسو هیونان مست / نیامدش خراد بر زین بدست -
همه هرچ در چین و را بنده بود / به پوشیدشان جامههای کبود -
بیک چند با سوک بهرام بود / که خاقان ازان کار بدنام بود -

بهرام چوبینه، قاتل ساوه،  شاه خزر و پسرش فغفور که از مرز هری، به سپاه هرمزد نوشیروان حمله کردند:
 ساوه شاه بیامد ز راه هری ساوه شاه/ابا پیل و با و گنج و سپاه -
گر از لشکر ساوه گیری شمار/برو چار صد بار بشمر هزار -
ز دشت هری تا در مرو رود/سپه بود آکنده چون تار و پود - 


بهرام چوبینه، همان بهرام یل ست:
 جهاندیدگان را همه پیش خواند / بگفت آنک بهرام یل را رسید -

بهرام چوبینه، کشته به دست قلون، فرستاده مقاتوره، به بهانه دادن پیام دختر خاقان به بهرام. قلون، به خواست و خیانت ِ خراد برزین، به تدبیر خاتون، با نامه ای ساختگی از خاقان، با کاردی در آستین، نزد بهرام چوبینه رفت و او را بکشت:
ورا گفت زود اندر آی و بگوی/بگوشم نهانی، بهانه مجوی -
قلون رفت با کارد در آستی/پدیدار شد کژی و کاستی -
همی رفت تا راز گوید بگوش/بزد دشنه وز خانه بر شد خروش -
چو بهرام گفت آه مردم ز راه/برفتند پویان به نزدیک شاه -  
دهن بر بنا گوش خواهر نهاد/دو چشمش پر از خون شد و جان بداد -

 

*۲ قلون، مردی نحیف و زشت رو از خویشان و فرستاده ی مقاتوره، که به بهانه دادن پیام دختر خاقان، به تدبیر خرادبرزین، با خنجر به قلب بهرام چوبینه زد و او را کشت:
یکی ترک بد پیر نامش قلون / که ترکان ورا داشتندی زبون -
همه پوستین بود پیراهنش/ ز کشک و ز ارزن بدی خوردنش - 

سرانجام قلون قاتل و خاتون خدعه گر:
قلون را به توران دو فرزند بود / ز هر گونه یی خویش و پیوند بود -
دو فرزند او را بر آتش نهاد / همه چیز او را به تاراج داد -
ازان پس چو نوبت به خاتون رسید / ز پرده به گیسوش بیرون کشید - 


*۳ خراد برزین، معاصر هرمزد نوشیروان، بهرام چوبینه و خسرو پرویز. خراد برزین، مباشر بهرام چوبینه در ضدیت با هرمزد نوشیروان و خسرو پرویز. زمانی که بهرام چوبینه با یارانش و خراد برزین که رفیق نیمه راه ست، از خدمت به هرمزد نوشیروان سر میتابند. خراد برزین، یاران بهرام چوبینه را گمراه و متزل میکند. بهرام به او میگوید در همراهی و یاری تو اجباری نیست. خراد برزین هم ناجوانمردانه یاران را ترک و به هرمزد نوشیروان می پیوندد. و در خدمت خسرو پرویز قرار میگیرد.  


*۴ بِجِه، جهش کن.


#بهادر امیرعضدی


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
تاریخنگاری، بخشی از "هنر" فردوسی و نشر ِ تاریخ ِ ایران زمین، بخشی از "هدف" فردوسی در تدوین شاهنامه
 ***
بهرام چوبینه و عبرت از تاریخ پیشینیان.
***
گردیه، خواهر بهرام چوبینه به بالین بهرام ِ خفته در خون می رسد:
 به نزدیک بهرام بازآمدند / جگر خسته و پرگداز آمدند -
همیرفت خون ازتن خسته مرد / لبان پر ز باد و رخان لاژورد -
بیامد هم اندر زمان خواهرش / همه موی برکند پاک از سرش -
نهاد آن سر خسته را بر کنار / همیکرد با خویشتن کار زار -


گردیه از نشنیدن پندش (از سرباز زدن بهرام از رقابتش با خسرو پرویز در جانشینی هرمزد نوشیروان) گلایه می کند:
 سپهدار نشنید پند مرا / سخن گفتن سودمند مرا -
برین کرده ها بر پشیمان بری / گنهکار جان پیش یزدان بری -
بد آمد بدین خاندان بزرگ / همه میش گشتیم و دشمن چو گرک -

بهرام شرمسار و غمین از نشنیدن پند خواهر ست:
چو آن خسته بشنید گفتار او / بدید آن دل و رای هشیار او -
به زاری و سستی زبان بر گشاد / چنین گفت کای خواهر پاک و راد -
ز پند تو کمی نبد هیچ چیز / ولیکن مرا خود پر آمد قفیز -
همی پند بر من نبد کارگر / ز هر گونه چون دیو بد راه بر -

بهرام ِ پشیمان، در واپسین دم حیات، برای خواهرش گردیه، از تاریخ و پیشینیان یاد میکند:
نبد خسروی برتر از جمشید / کزو بود گیتی به بیم وامید -
کجا شد به گفتار دیوان ز شاه / جهان کرد بر خویشتن بر سیاه -
همان نیز بیدار کاوس کی / جهاندار نیک اختر و نیک پی -
تبه شد به گفتار دیو پلید / شنیدی بدیها که او را رسید -
همان بآسمان شد که گردان سپهر / ببیند پراگندن ماه و مهر -
مرا نیز هم دیو بیراه کرد / ز خوبی همان دست کوتاه کرد -
پشیمانم از هرچ کردم ز بد / کنون گر ببخشد ز یزدان سزد -
نوشته برین گونه بد بر سرم / غم کرده های کهن چون خورم -
ز تارک کنون آب برتر گذشت / غم و شادمانی همه باد گشت -
نوشته چنین بود و بود آنچ بود / نوشته نکاهد نه هرگز فزود -
همان پند تویادگارمنست / سخنهای توگوشوارمنست -

سرآمد کنون کار بیداد و داد / سخنهات بر من مکن نیز یاد -


#بهادر امیرعضدی


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی